
|
دستم را مي گذارم روي چشم چپم و زل مي زنم به اولين رديف پوستر سنجش بينايي که قاب شده است روي ديوار:«چپ...راست ...راست...بالا...چپ...» دو رديف آخر را بايد مکث کنم تا تشخيص بدهم.دستم را برمي دارم و مي گذارم روي چشم راست. نگاهم را مي دوزم به دو رديف پايين.فقط چند حجم قرمزِ در هم مي بينم، بي هيچ دندانه اي! عينک را مي گذارم روي چشمهام: دندانه ها مي نشينند سر جايشان! نفسم را مي دهم بيرون و نگاهم را مي چرخانم به دور مطب.ديوار پر است از پوسترها و عکس هاي جور واجور. منشي از روي بي کاري دارد با ورق هاي روي ميزش ور مي رود.چهره اش خسته مي زند. تاي مقنعه اش را درست مي کند و خيره مي شود به من:« ضعيف شده؟» مي نشينم روي صندلي آبي رنگ مطب و زل مي زنم به عکس پسربچه بامزه اي که يک عينک بزرگ زده است روي چشمهاش. - ... تر شده! منشي سرش را بلند مي کند، يک لحظه مات خيره مي شود به من و بعد مي زند زير خنده:«ابهام داشت ها!» از خنده اش خنده ام مي گيرد: «چه کنيم ديگه!» حالش جا آمده است انگار.نطقش باز شده! - بابا تو اين دور و زمونه کي چشمش تر نيست؟! از بچه پنج ساله اش بگير تا پيرزن هشتاد ساله...همه مي نالند! حوصله گوش دادن ندارم.بلند مي شوم و دوباره مطب را دور مي زنم. منشي هنوز دارد حرف مي زند. زير ساعت يک قابي زده اند به ديوار که روش جمله اي نوشته است.مي روم جلو:« عبرتها چه بسيارند و عبرت پذيران، چه اندک!» جمله را شنيده ام قبلا...از نهج البلاغه مولاست، ولي انگار اولين بار است مي شنوم. بي آنکه بفهمم چرا، مي لرزاند دلم را:"من چقدر ديده ام عبرت ها را؟ " دست مي کشم به چشمهام:" با همين چشم ها ديده امشان؟ کجا؟ کي؟ "....منشي دارد صدام مي زند:« خانم...خانم بفرماييد نوبت شماست!» زني از اتاق دکتر،بيرون آمده است. *** دکتر دستگاه را پس و پيش مي کند و دريچه اش را مي گذارد جلوي چشم راستم.صداي "تيک"ي مي شنوم و بعد نور تندي مي افتد روي چشمم.ناخوداگاه پلکم بسته مي شود.دكتر مي گويد:« پلک نزنيد لطفاً.» زور نور بيشتر است از من.به زحمت پلک را باز مي کنم.دکتر چشم گذارده است روي دريچه آن طرف دستگاه. درون دريچه،چيزي شبيه يک شيشه نوراني مي بينم.دکتر مي گويد:« همين طور اينجا را نگاه کنيد...»
- اينجاها را نگاه کنيد... همين جاها بود... مطمئنم! بي بي، مويه مي کرد و از بين قبرهاي سکو مانند، راه باز مي کرد و جلو مي رفت.جدو باز ناليد:« از همين جا يه فاتحه بخون مي رسه بهش.حتماً که نبايد بري سر قبرش...» بي بي اما نمي شنيد، زير لب، عربي و فارسي چيزي زمزمه مي کرد و جلو مي رفت:«صدامون بزن بي بي... چند بار، اومدم پيدات نکردم... نذار دست خالي برگردم دوباره» اشک هاش سر مي خورد و مي ريخت روي زمين تفتيده وادي السلام. بابا خيلي جلو رفته بود. ارتفاع قبرها گمش کرده بود از جلوي چشمهامان. چادرم را زدم زير بغل و رفتم روي يکي از قبرهاي بلند. وادي السلام مثل يک دريا، زير پايمان بود: بي انتها، خاموش و راز آلود. بابا جلوتر روي قبرهاي قديمي سرک مي کشيد و نوشته هاي رويشان را بادقت مي خواند. بعيد بود قبر مادربزرگ بي بي بعد از اين همه سال، پيدا بشود در اين اقيانوس قبرها! از روي قبر پريدم پايين. جدو، دشداشه اش را بالا گرفته بود و به زحمت از بين قبرها جلو مي رفت. مامان و بقيه جلو رفته بودند. من آخرين نفر بودم. آرام جلو مي رفتم و نوشته هاي روي قبرها را مي خواندم.اکثرشان شهيد بودند.بعضي قبرها هم زخمدار خمپاره هاي جنگ بودند. دلم مي خواست بروم توي يکي از سرداب هاي وادي. از هولناکي شان زياد شنيده بودم ولي اکثر سردابها يا دربهاي بسته داشتند يا آنقدر خراب شده بودند که نمي شد از پله هاشان پايين رفت. ياد زني افتادم که بي بي قصه اش را برايم گفته بود. گفته بود که سکته کرده بود و به خيال آنکه مرده است توي يکي از همين سردابها دفنش کرده بودند و درب سرداب را بسته بودند و رفته بودند.شب زن به هوش مي آيد و هر طور شده ديواره قبر را مي کند و از پله هاي سرداب بالا مي آيد اما هر چه مي کند قفل درب باز نمي شود. بي بي مي گفت چند روز بعد که سر زده بودند، يافته بودندش که پشت درب از ترس جان داده بود.بي بي مي گفت موهايش که از وحشت کنده بوده، دورش ريخته بود! آن طرف تر پشت يکي از قبرها، سردابي ديدم.ورودي اش باز بود. رفتم جلو. انتهاي پله هاي باريک و طولاني اش در دل تاريکي گم مي شد. چند پله رفتم پايين. بوي تعفن حالم را بد کرد. ايستادم وزل زدم به تاريکي:" آن پايين چند نفر خوابيده اند؟! "ترس برم داشت.برگشتم بالا. مرگ آنقدر نزديک بود که انگار مي شد مثل خاکهاي وادي لمسش کني! روي زمين جايي از سقف سرداب شکاف خورده بود.سر خم کردم توي شکاف .پايين مثل يک اتاق بود.روي ديوارهاي اتاقک سرداب مي شد تفاوت رنگ آجرهاي بعضي قسمت ها را تشخيص داد. مثل آن مي مانند که روي ديوارها را چند مربع کنده باشند و دوباره آجر کشيده باشند. قبلا شنيده بودم که توي سردابها، اموات را توي زمين دفن نمي کنند، ديوار را به اندازه قد انسان، گود مي کنند و مرده را مثل طبقات يخچالهاي سردخانه، فرو مي کنند توي آن و بعد شکاف ديوار را آجر مي گيرند. چشم هام که به تاريکي عادت کرد از روي تفاوت رنگ آجرها فهميدم که توي ارتفاع هر ديوار سه قبر کنده اند و در طول ديوار، دو يا سه رديف قبر. بيشتر که خيره شدم آجرهاي ريخته شده بعضي از طبقات را ديدم.سرم را کردم بيرون: اگر بيشتر زل مي زدم، جسم هاي توي ديوار را مي توانستم ببينم! مشامم پر شده بود از بوي جسم متعفن...حالم داشت به هم مي خورد.صداي بابا بلند شده بود:«پيداش کردم... بياييد...» دکتر مي گويد :« هنوز توي تاريکي مطالعه مي کني؟» فکر کردم آنروز آنقدر به مرگ نزديک شده بودم که تا آخر عمرم کافي بود براي از ياد نبردن آن، اما... دکتر مي گويد:«گفته بودم اصلا خوب نيست...» مامان گفت:«خوب نيست...چي را مي خواي ببيني؟» گفتم:«فقط چند لحظه»گفتم:«قول مي دم» گفتم:« مگه چي مي شه؟». داشتم گريه مي کردم. مامان زير لب چيزي گفت و برگشت طرف داخل.راه افتادم دنبالش. بوي کافور ريخت توي مشامم. پيچ راهرو را که گذراندم يکهو سردم شد: سالن رو به رويم ، يکدست، سفيد بود.کاشي هاي سفيد ديوار رنگ ماتي داشت و انگار ازشان سرما مي زد بيرون. ديوارها بوي بدي مي داد. انتهای سالن، یک سکو بود مثل یک تختخواب از سنگ! زنی درشت هیکل ایستاده بود جلوی سکو و بازوهاش تکان می خورد. عمه گفت:«چرا اومدی؟» رفتم جلو. مقنعه ام خیس شده بود از اشک. زن برگشت و نگاهم کرد. نگاه من گره خورد به تن روی سکو.صدای هق هق گریه ام را کاشی های دیوار چند برابر کرد. دستمال جلوی دهان زن تکان خورد:«ای،ایجا چه می کنه؟» عمه دستم را کشید عقب. گفتم:« فقط ببینمش...می رم...» رفتم جلوتر. ایستادم بالای سرش. زن آب ریخت روی دستهاش.آب آرام از روی دستها سر خورد تا روی سنگ. شبهای چهارشنبه زنگ می زد خانه مان:« می آی برام توسل بخونی؟» بی بی گفت: «عوض گریه، براش توسل بخون...» هق هقم بالا گرفته بود. نگاهش کردم و خواندم:«اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک...» نگاهش کردم و خواندم...شکسته و خسته:« یا فاطمه الزهرا...یا بنت محمد(ص)...» به اسم حضرت زهرا(س) که می رسیدم صدای گریه اش بلند می شد. نگاه کردم به چشمهاش:بسته بود!صدای گریه ام بلند شد. زن آب ریخت روی چشم ها...
دکتر می گوید:« بشینید اینجا...» بلند می شوم. سرم گیج می رود. یادم می آید که موقع بیرون آمدن از غسالخانه، با خودم گفته بودم یادم نمی رود هیچ وقت مرگ را...! می نشینم پشت دستگاهی دیگر. دکتر می گوید:« توی دریچه را با چشم چپ نگاه کنید». نگاه می کنم. یک مزرعه است انگار و میان مزرعه یک جاده که می رود تا روی یک تپه و روی تپه یک ماشین که تار می شود...تار می شود...تار می شود و بعد یکهو شفاف می شود. دکتر می گوید:«خوب نگاه کنید» ماشین دوباره تار می شود...تار می شود...می گوید:«خب...چند لحظه صبر کنید....» گفت:« خب...چند لحظه صبر کن... خوب یادم نیست. یادم هست ولی که تازه عقد کرده بود. با یکی از دخترهای دانشگاه.هر دوشان از بچه های ارزشی و حزب اللهی.خبر نامزدی شان مثل بمب ترکید بین بچه ها و اساتید.همه انگار منتظر شنیدن این خبر بودند! اطلاعیه اردوی شمال که زده شد روی برد، هر دوشان اسم نوشتند.یک اتوبوس دخترها،یک اتوبوس پسرها.دم ساحل، برای پسرها یک جایی را در نظر گرفته بودند و برای دخترها یک جایی با فاصله از پسرها....» پرسیدم:« خب... بعد؟» زهرا از بچه های سال بالایی بود. یکی دو سال بزرگتر از من. رئیس دانشگاه،موقع تودیع گفته بود: "تلخ ترین حادثه دوران خدمتم ، حادثه شمال بود" . من از جریان خبر نداشتم.زهرا توی جلسه گفته بود "می گم برات"... - داد و فریاد ها که بلند شد هیچ کس نفهمید حال خودش را، همه مان دویدیم:افتاده بود توی دریا و موج داشت می بردش. پسرها نعره می کشیدند...داد می زدند...می دویدند... و او می رفت پایین تر... زنش مات ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.جلوی چشمهاش رفت پایین...پایین تر...پایین تر... دکتر اشاره می کند به یکی از E ها :« این پایینی یه را چطور؟خوب می بینی؟» زهرا گفت:«ندیدم...نه من ، نه هیچکدام از بچه ها...بعد از مراسم ختمی که توی دانشگاه گرفتند ، دیگر هیچ کس ندید زنش را... » دکتر می نشیند روی صندلی اش و توی دفترچه بیمه ام چیزی یادداشت می کند. آن شب موقع خواب فکر کرده بودم مرگ چقدر به آدمها نزدیک است... دکتر دست به سینه می نشیند و نگاهم می کند:« چشم چپت ضعیف تر شده...» از راست می آمد یا چپ؟ راست بود حتما،چون رفته بودم تا وسط بلوار. از روی جدولهای وسط بلوار داشتم رد می شدم که کفشم گرفت به یکی از سنگها و قبل از آنکه بفهمم تلو تلو خورده بودم تا وسط بلوار... "چقدر فاصله داشت با من؟ پنج سانتی متر؟ده سانتی متر؟ اجل چقدر؟ یک سال؟ دو سال؟" ... دست مرا کسی گرفته بود...مطمئن بودم و گرنه می بایست سر می خوردم از روی جدول و می افتادم وسط خیابان و بعد مردم لاشه له شده ام را از زیر چرخهای ماشین، بیرون بکشند ...ولی کسی دستم را گرفته بود...مطمئن بودم! ماشین که از کنارم رد شد صدای سرعتش را شنیدم که مثل صدای بال مرگ در گوشم نشسته بود. به آن طرف خیابان که رسیده بودم با خودم گفته بودم "من از امروز مرده ام و مرده ها به دنیا دل نمی بندند!" دکتر می گوید:« حالتون خوبه؟» با خودم می گویم:« من خیلی وقته مرده ام!» دکتر می گوید:« به هر حال بیشتر مراقب باشید...سعی کنید شماره اش را ثابت نگه دارید که بیشتر نشه...توصیه هام را که فراموش نمی کنید؟» فراموش کرده بودم. همه چیز را فراموش کرده بودم... *** منشی باقی مانده پولم را می گذارد روی میز و می خندد:« تر شده بود؟» نگاهش می کنم. نمی دانم در صورتم چه می بیند که مات می ماند. از در که بیرون می روم دوباره نگاه می کنم به قاب زیر ساعت:« عبرتها چه بسیارند و عبرت پذیران چه اندک!» دست می کشم روی چشمهام: تر شده اند!
پ ن: به سراغ من اگر می آیید، هستم؛ اما اینجا! |
|
+
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 22:55 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! ساعت شش و ربع است. چهل و پنج دقيقه اي گذشته از کلاس و هنوز نصف وقت باقي است...خيلي به خودم زور آوردم که گوش بدهم به درس، اما اصلاً حالش نيست.استاد دارد پاي تخته تند تند کلمات انگليسي را مي نويسد و حرف مي زند.صداش را مي شنوم و نمي شنوم! بيرون فقط ظلمات است و نور بي جان چراغهاي محوطه دانشگاه که از شاخ و برگ درخت رو به روي کلاس، گهگاه سرک مي کشد...زمين خيس است و مي شود قطرات باران را ديد كه گهگاه روي آبگرفتگي هاي روي زمين ،موج مي اندازند. استاد دارد حاضرغياب مي کند؛مثل هميشه:درست وسط وقت کلاس که يک تنفسي هم باشد براي بچه ها.اسم مرا خواند... - بله استاد! استاد با آن قد کوتاهش سرک مي کشد که مرا ببيند اين ته کلاس و بعد يک علامتي مي گذارد توي برگه روي ميز.حتما جلوي اسمم تيک زده که يعني: هست،يعني حاضر!... بچه تر که بودم قصه اي شنيده بودم درباره فرشته اي که هر شب اسم آدمهاي روي زمين را مي خواند و حاضرغياب مي کرد...از اين شب به آن شب چقدر آدمها غايب شده بودند و چقدرها حاضر!... مي گويم آقا، شما را هم در آن ليست نوشته بودند؟ جلوي اسمتان چه مي زدند؟حاضر يا غايب؟! شايد هم براي شما ليست جدايي نوشته بودند که دو گزينه داشت:ظاهر...غايب! آقا، تيک هاي غيبتتان خيلي زياد شده است ها! كي ظاهر مي شويد...؟!
استاد باز رفته است پاي تخته.تمام کت وشلوارش گچي شده است. خيلي کم ديده ام که روي وايت برد بنويسد. چراش را هم نمي دانم ... شايد چون به زيبايي خطش خيلي اهميت مي دهد.خداييش وايت برد خط آدم را بدقواره مي کند! مي دانيد آقا آدم عجيبي است اين استاد.مثل شخصيت هاي کارتوني مي ماند که قدشان کوتاه است و يک عينک بزرگ روي صورت مي زنند که چشمهاي ريزشان پشت آن ريزتر ديده مي شود، با آن کت و شلوار که هميشه خدا يک جوري توي ذوق مي زند! ولي حضرت عباسي از آن استادهاي طويل اليد است ها! آدم کيف مي کند سر کلاسش.با اينکه ارشدش را در آمريکا گرفته است، آنقدر ساده و خاکي است که بار اول اصلاً به ذهنم هم نرسيد که ايشان بخواهد استاد باشد چه برسد به تحصيل کرده آمريکا! خصوصاً اينکه شوخ هم هست و روي آيات قرآن هم کامل تسلط دارد؛ آنقدر که حرفهاي عادي ما را با قرآن جواب مي دهد...بعضي وقتها در جواب حرفهاي ما يک آياتي مي خواند که آدم نعوذ بالله فکر مي کند خدا آن آيه را نازل کرده بود براي همچين موقعي! اصلاً روده بر مي شوي از خنده! بدون استثناء هم در هر جلسه به مناسبتي از خانمش حرف مي زند! هميشه هم بحثش را با اين جمله تمام مي كند كه: "من هميشه به خانومم مي گم لايمکن الفرار من حکومتک !"... اوه!اينجا را ببينيد آقا: استاد هنگ کرده انگار! بست نشست روي صندلي و گچ را پرت کرد طرف تخته!صورتش قرمز شده است از عصبانيت.صدا در نمي آيد از بچه ها...چه خبر شد يکمرتبه؟ بگذاريد بپرسم از بغلدستيـ... استاد بلندشد. نمي شود ديگر حرفي زد.حالاست که مثل يک آتشفشان منفجر بشود...دارد داد مي کشد:«آبروي شيعه را برده است اين آقا! هر چه علماي شيعه در اين همه قرن کاشتند ايشان نابود کرد يک شبه...اين چه وضع ترجمه است...» دارد به خودش مي پيچد.دستهاش را از پشت به هم گره کرده است و مدام از اين طرف کلاس مي رود آن طرف. قدماي کوتاهش را آنقدر سنگين بر مي دارد که آدم خيال مي کند با هر قدمش کلاس مي خواهد بلرزد! يک نفر نيست به ما بگويد چه شده آخر؟! استاد رفت طرف ميز:«ما خيال مي کنيم به همين راحتيه. شما فکر مي کنيد به همين راحتيه؟ فکر نکنيد به همين راحتيه!...شما نمي دونيد از کلمه کلمه اي که ما به کار مي بريم چقدر استفاده هاي سوء مي كنند دشمنان...اين آقا دلش را خوش کرده که يک کتاب شيعي را ترجمه کرده...دِ مگه مجبوري؟ بلد نستي، نکن! آبروي شيعه را بردي ...» تازه فهميده ام از چه حرف مي زند:مترجم کتاب، در ترجمه "بنده" کلمهslave"" را به کار برده... - شما نمي دونين چقدر بار منفي داره اين کلمه... اسليو يعني برده ، يعني کسي که مورد ظلم قرار مي گيره...يعني خدا انسانها را به بردگي گرفته ... يعني خدا ظالمه...يعني خدا عدالت نداره...يعني يکي از اصول دين، پر!... يعني شيعه بدون عدالت...يعني ...وااااااي... خيانت بزرگتر از اين؟!
استاد دوباره نشسته است پشت ميز:«شوخي نيست که.شيعه در نوشتن متن هاي اعتقاديش بايد کلمات را درست انتخاب کنه. مترجم بايد بفهمه چه کار خطيري داره مي کنه. همين را مي گيرن پس فردا مي ذارن جلوي ما...مي گن بفرماييد خودتون گفتيد! ... ما خودمون داريم دستي دستي فاتحه عقايدمون را مي خونيم!....بچه ها شما نمي دونين چه خبره اون طرف! من يک استاد آمريکايي داشتم که تخصصش بررسي جامعه شناسي عزاداري امام حسين(ع) بود در سه شهر قم، نجف و کربلا. بيست و پنج سال روي اين، کار کرده بود...مي فهميد؟ بيست و پنج سال! کتابي نيست در قم منشر شده باشه و او نداشته باشه.اطلاعيه هايي که توي گذرخان* پخش مي شه را داشت... کتابهايي که از کتابفروش هاي قم بپرسي مي گن گير نمي ياد را داشت. يک مدت دنبال کتابي بودم،پيداش نمي کردم. ديدم ايشون داره. وقتي به امانت بهم داد بهش گفتم شما هم اگه کتابي خواستيد بگيد من از ايران براتون بيارم . گفت نمي خواد زحمت بکشي! قبل از اينکه کتاب بره توي پاساژ قدس**، رسيده دست ما!... اونها اين جوري رو منابع ما سيطره دارن، اونوقت ما اين طور عقايدمون را مي ريزيم تو دست و بالشون! باور کنين هيچ وقت يادم نمي ره... با يک پروفسور انگليسي رفتيم يک نمايشگاه نقاشي. تابلوي «عصر عاشورا»ي استاد فرشچيان هم اونجا بود.من ايستادم و براش واقعه کربلا را توضيح دادم.وقتي حرفام تموم شد گفت تا جايي که ما مي دونيم شما زيارت امام حسين (ع) را در شبهاي جمعه مستحب مي دونين...نه؟گفتم آره.گفت چه ادله اي داريد براي اين استحباب؟ گفتم گيرم هم که بدونين چه سودي براي شما داره؟ گفت...» استاد با ته خودکارش دارد مي زند روي ميز:"ميشنويد؟ با شمام ها!" بلند شده است و دارد شمرده شمرده حرف مي زند.انگار مي خواهد تک تک واژها توي ذهن بچه ها فرو برود :« ... گفت ما اگر بتونيم زيرآب فلسفۀ زيارت امام حسين(ع) را بزنيم منافع انگلستان در تمام کشورهاي اسلامي تامين کرديم... تمام منافع ما در گرو همين سواله!» استاد لحظه اي زل زد به بچه ها که ساکت و بهت زده نشسته اند و دوباره شروع کرده است:« بهش گفتم:ان تفعلوا و لن تفعلوا! بعد گفتم حالا شما اگر مي خواهي سوالت را بنويس، من مي برم ايران که از علما بپرسم و جواب را بياورم براتون.گفت:ما استفتائات علماي شيعه را از سيصد سال پيش تا حالا داريم..." استاد ايستاده است روي سکوي کنار تخته و دارد داد مي زند:« ميشنويد؟سيصد سال پيش... گفتم چه طوري آخه؟ گفت فکر کرديد وقتي يه نفر استفتاء مي کنه جواب اون فقط به دست خودش مي رسه؟! " استاد پوزخندي زد و نشست روي صندلي.هيکلش گم شده است پشت ميز! باور کنيد آقا سرم دارد سوت مي کشد! استاد دوباره بلند شد.دوباره دارد داد مي زند:" بعضي وقتها من توي همين قم هستم.برام ايميل مي زنن که فلاني، فلان کتاب آمده توي پاساژ قدس.اگه مي خواي برو بگير! ...فکرش را بکنين...فكرش را بكنين چه شبکه اي دارن. فکرش را بکنين چه تمرکزي کرده ان روي تک تک کتابهاي ما...اونوقت آقا مي آيد اين طور ترجمه مي کند... مزخرف است آقا ...مزخرف!» استاد نفسي تازه کرد و صدايش را آورد پايين:« چند سال پيش يکي از شاگردهاي خود من تحرير الوسيله امام خميني را ترجمه کرد.اسم کتاب را هم اين طور ترجمه کرده بود:«Principle of Imitation of Imam Khomeini» ... اگه گفتيد يعني چي؟ يعني كتاب اصول ادا در آوردن از امام خميني! يعني تقليد شيعه از مرجعش مي شه مثل ادا در آوردن يه بچه از باباش! رفتم اين شاگردم را پيدا کردم بهش گفتم آخرتت را فروختي با اين ترجمه.گفت چرا؟ خيلي هم خوب بوده...گفتم آخه پدر آمرزيده اين چي بود زدي؟ تقليد ما فرق داره با تقليد مصطلح.نبايد مي گفتي ايميتيشن... گفت تو فرهنگ لغت نوشته بود! گفتم آخه مرد مومن تو بايد ببيني در فرهنگ انگليسي اين کلمه چه باري داره.گفت خب حالا چکار کنم؟ گفتم هيچي، بشين و نگاه کن که چه گندي زدي به عالم شيعه! ...» استاد سرش را انداخته است زير و دارد وسط کلاس رژه مي رود! - بعد مي گيم چرا شيعه پيشرفت نمي کنه!بابا دنيا، دنياي ارتباطاته.کوچکترين تحرک ما مي رسه به اونها... همين چند وقت پيش، دفتر يکي از مراجع، توي سايت خودش يک ترجمه اي زد از سوره نساء ...همون آيه اي که مي فرماد "و اضربوهنّ"... ترجمه کرده بود که زن را بزنيد! صبح، اين آمد روي سايت... ظهر نشده ، توي لندن کنفرانس به پا شد...فمينيست ها را جمع کردن...درخواست تحريم قرآن را دادن...بيانيه نوشتن که اسلام ضد حقوق بشره....خلاصه ولوله اي به پا شد! بعد دفتر اون آقا پيام داد که چون توي قرآن اومده حضرت رسول(ص) اسوه است براي شما و ايشان هم هيچ وقت زنش را نزده، پس اين قضيه به خودي خود فسخ مي شه! به همين راحتي! دنيا را ريختن به هم ، بعد هم به همين راحتي توجيه کردن کارشون را! استادي داشتيم قبل از انقلاب درس خونده بود، اصلاً هم اهل دين و ايمون نبود ولي روي مباحث علمي حساس بود.يه نفر آمده بود کتابي را از تاريخ پيامبر(ص) ترجمه کرده بود و براي ترجمه «جزيه» نوشته بود:«ransom»؛ يعني پول زور! يعني طرف انگليسي زبان، وقتي اين متن را مي خوند اين طور مي فهميد که پيامبر رحمت ما از غيرمسلمونها پول زور مي گرفت! اون استادمان مي گفت به مترجم اون کتاب گفتم اگر تمام کفار جمع مي شدند که مثل ضربه اي که تو به اسلام زدي، بزنند، نمي تونستن! جالب هم اين جا بود که اون کتاب را دفتر تبليغات چاپ کرده بود! ... اونها براي يه رمانِ-ببخشيد- مستهجن جنسي، بيست تا ويرايشگر استخدام مي کنن، اونوقت ما با اين همه بي دقتي عقايدمون را مي فرستيم زير دست اونها. به خدا..به پير ...به پيغمبر، ما خودمون داريم با دست خودمون نابود مي کنيم اسلام ناب را! ...» استاد لحظه اي مكث كرده تا نفسي تازه کند.باران شدت گرفته است. - هفته پيش من يه همايشي دعوت بودم آمريکا.توي اون همايش هم فقط من ايراني بودم. يه مقاله اي داده بودم درباره طبقه بندي مقاتل امام حسين(ع). رفتم و مقاله را خوندم.بعد از همايش يه آقايي اومد ما را صدا کرد؛ گفت بيرون يکي از اساتيد شما را کار داره. اومدم بيرون، ديدم يه خانم ژاپنيه. گفت شما از ايرانيد؟ گفتم بله.گفت من يه سوال داشتم.گفتم بفرماييد .گفت آيا مي شه که يه زني هم بتونه چادر بپوشه، هم از لحاظ علمي بالا باشه؟گفتم بله، توي ايران ما پره! گفت اينجا اساتيد ما مي گن نمي شه. مدام اسلام شما را به وسيله کتابهاي خودتون تخريب مي کنن. من اسلام را دوست دارم اما يه استاد صهيونيست دارم، کتابهاي ترجمه شدۀ خود شما ايراني ها را نشونم مي ده و زخم زبان مي زنه. شما را به خدا بگيد درست ترجمه کنند... » استاد خودش را انداخت روي صندلي.نفسش بند آمده است. همان طور ولو شده روي صندلي دوباره شروع کرد: « يک چيزي ديدم چند وقت پيش، کلي خنديدم. طرف برداشته بود لقب قمر بني هاشم(ع) را ترجمه کرده بود به « The mon of Bani Hashe »! والا به خدا اين بي دقتي ها مي شه آلت تمسخر اونها... اينکه اينها تا حالا دخل اسلام را نياوردن باور کنين از لطف امام زمانه (عج) و گرنه بايد تا حالا کفن اسلام هم پوسيده باشه از دست بي خيالي هاي ما!کي قراره بفهميم...الله اعلم!»
استاد سکوت کرده است. سايه شاخه هاي درختِ پشت پنجره که با حرکت باد، تکان مي خورند؛ افتاده است روي ديوار رو به رو. فضاي کلاس سنگين شده است. يک سوالي افتاده است به ذهنم... مي خواهم بپرسم: - استاد... روي وبلاگهاي ما چقدر اشراف دارن؟ - ببينيد بچه ها... يه نويسنده شيعه بايد در نوشته هاش حتي در گذاشتن يه کاما، ارادت خودش را به اهل بيت(عليهم السلام) نشون بده.بايد متن را جوري بنويسه که اگر آنرا بردند خدمت حضرت ولي عصر(عج)، لبخند رضايت بشينه بر لبان ايشون.خودتون قضاوت کنيد. چند درصد از نويسندگان ما صرفاً براي جلب رضايت امام زمان(عج) مي نويسن؟ چند نفرشون مي گن يه "احسنت" امام(عج) براي من بسه و از سرم هم زياده؟... چند درصدشون؟... استاد آه بلندي مي کشد و مي نشيند روي صندلي. نگاهم مي افتد به ساعت: از وقت کلاس هم گذشته است! استاد هم فهميده است انگار. کتابش را مي بندد و آرام مي گويد: « خسته نباشيد!» *بازارچه اي نزديک حرم مطهر حضرت معصومه(س) که عمده فروشنده ها در آن عرب هستند. **اصلي ترين پاساژ عرضه کننده کتاب و محصولات فرهنگي در قم. |
|
+
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 22:53 ...محب شما ایمانه |
|
|
- سلام آقا... ببخشید ما یه گونی داریم، می خوایم بذاریم پشت اون ماشینه...جسارتاً زحمتش را می کشید؟! مرد که داشت با سرعت رد می شد از پیاده رو، شل کرد قدمهاش را. ایستاد و نگاهی انداخت به من و حمیده و گونی کنارمان و بعد به ماشین آژانس که ایستاده بود کنار خیابان. - خب، به راننده ش بگید. - خانم هستند ایشان هم! مرد دوباره به گونی نگاهی انداخت، پشت سرش را خاراند و بعد با اکراه قدم برداشت سمت گونی. حمیده همان طور که راه می آمد دنبال من، زیر لب غر غر می کرد: « حتما تو دلش گفت زکی، سه تا ضعیفه افتاده اند به هم! چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار. یه ماشین دربست می گرفتیم و می رفتیم دیگه...!» *** خانم راننده آدرس دانشگاه را یک بار دیگر برای خودش زمزمه کرد که مطمئن بشود درست فهمیده است. بعد دنده را عوض کرد و از توی آینه خیره شد به ما:« چرا ریخته بودید تو گونی؟» نگاهم را از بیرون گرفتم و نگاه کردم به آینه:« چی رو؟» - جزوه هاتون را.
-جزوه؟ راننده که نسبتاً زن میانسالی بود ،کمربندش را پس و پیش کرد و گفت:« همون گونیه دیگه... پس چی بود توش؟ مگه جزوه نبود؟» خنده ام گرفت. با آرنج زدم به پهلوی حمیده:« تحویل بگیر خانم!» حمیده توپش پر بود هنوز. روش را کرده بود سمت شیشه و مثلاً گوش نمی داد به حرف ما! - چشه این دوستت؟ - هیچی. فمینیستی خونش زده بالا! حمیده طاقت نیاورد دیگر. رو کرد به من: « کوفت! دیگه عمرن جایی بیام باهات...» با اشاره چشم و ابرو حالیش کردم که زشت است جلوی خانم راننده. - نگفتید بالاخره... - جزوه نبود خانم. سیب زمینی بود، سیب زمینی...یا به قول این رفیق ما:سیب زمَنی! عمداً خندیدم که لجش در بیاید! حمیده چشم غره ای رفت! - آخی... توی خوابگاه سیب زمینی می خورید همش؟! حمیده - انگار که خواسته باشد حالت مرا ببیند- سرش را برگرداند طرفم.به زور جلوی خودش را گرفته بود که نخندد .من هم لب گزیده بودم که مباد بزنم زیر خنده. حمیده چشمکی زد و نشست لبه صندلی. انگار نه انگار که تا همین الان –مثلاً- ناراحت بود! - خوابگاه چیه خانوم؟ مگه شما خبر ندارین؟ امروز روز ملی سیب زمَنی(!) بود! کلی سیب زمنی ها ارزون شده بودن امروز... شما نخریدین؟ ...ای بابا...از دستتون رفت! به زحمتی جلوی خنده ام را گرفته بودم. راننده چشم هاش گرد شده بود:«جدی می گید؟ چرا من نشنیده بودم؟...[بعد متفکرانه به پیشانی اش چین انداخت]... حالا مثلاً سیب زمینی چی هست که روز ملی بذارن براش ؟!» حمیده خیلی جدی از آینه خیره شده بود به چشم های راننده:« ای خانم... شما هم دست کم گرفتید سیب زمَنی ها را! این موجودات شگفت انگیز اگر نباشند مملکت می پاشد از هم!» راننده مقنعه اش را کشید جلو و اخمی کرد:« دارید اذیت می کنید ها!» حمیده خودش را از تب و تاب نیانداخت:« باور نمی کنید...[ از بین تراکت هایی که دستش بود یکی را کشید بیرون]... بفرمایید، ما همایش هم گرفتیم برای این روز بزرگ... ببینید...» و بعد تراکت را گرفت جلوی آینه و انگار تبلیغ فیلمی سینمایی را بکند، از روی برگه خواند:« "اصلاح ژنتیکی سیب زمنی ها، جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمنی! "» حمیده کاغذ را داد دست راننده و دست مرا که دیگر نزدیک بود منفجر بشوم از خنده، نشگون گرفت! زن همان طور که زیر چشمی جاده را زیر نظر داشت، خیره شد به تراکت و انگار شک داشته باشد به آنچه می بیند، زیر لب تکرار کرد:«جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمینی... [ از توی آینه زل زد به ما] جدی راست می گید؟ ولی من نشنیده بودم ها.شاید اشتباه می کنید... امروز چندمه اصلاً ؟» حمیده خنده اش را قورت داد و به زحمت لحنش را جدی کرد:« شونزده آذر» ...راننده انگار که به چیزی فکر کند ، چشم هاش را ریز کرد. - شونزده آذر... آشناست خیلی!... پسرم امروز یه چیزی گفت ها... گفت روز چیه؟... ها!... روز دانشجو!... روز دانشجوه امروز! من و حمیده دیگر امان بریده بودیم: زدیم زیر خنده. راننده اول هاج و واج نگاهمان کرد ولی بعد که فهمید سر کار بوده است، چهره اش رفت توی هم: « من خودم همان اول فهمیدم سرکاری ست!» *** حمیده قضیه را کاملا توضیح داده بود برای راننده و گقته بود که به خاطر دانشجویی بودن برنامه، خواسته بودیم خودمانی باشد. گفته بود که قرار است در قالب یک برنامه شاد و صمیمانه، باید ها و نباید های دانشجویی به چالش کشیده شود و سخنرانی که دعوت کرده ایم حرفهای جدی و مهمی را بزند برای بچه ها ... و وقتی گفته بود که سیب زمینی ها را گرفته ایم برای تزئین سن، نوبت خانم راننده شده بود که بزند زیر خنده! *** - به نظر من یه خورده بزرگش کردید قضیه رو. این جورهام نیست دیگه... حمیده چادرش را از سرما پیچید دور خودش و گفت:«ای خانم! دلتون خوشه ها. سیب زمنی که شاخ و دم نداره! باور کنید همین ترم پیش یک همایشی گرفتیم دو روزه- به مناسبت سالگرد شهادت ادواردو آنیلی- چه همایشی شد: استادهای توپ قم و تهران را جمع کردیم، آقای قدیری ابیانه را هم دعوت کردیم...خلاصه پنبه اسرائیل را توی اون ماجرا زدیم... اونوقت شما فکر می کنید چند نفر توی سالن همایش بودند موقع برنامه ها؟ فوق فوقش پنجاه نفر... چند وقت بعد یکی دیگه از تشکل ها برنامه گذاشت، پژمان بازغی را دعوت کرد...اوه! جاتون خالی...دختر و پسر کیپ تا کیپ هم واستاده بودند. اصلاً اوضاعی شده دانشگاهها، شدن عین مهدکودک... دیگه برنامه داغ سیاسی و میزگرد علمی کیلو چنده؟ باید برنامه تئاتر حسن کچل بذاریم و تند تند برنامه بچینیم برای دَدَه و اردو بردن حضرات... [نگاهی کرد به من که اخم کرده بودم ] والّا ! دروغ می گم؟!! » خودش را فرو کرد در صندلی نرم سمند و دست به سینه نشست. زن راننده آینه را صاف کرد و از توی آن خیره شد به حمیده. چشمهاش می خندیدند:«پسر من هم دانشجوه ها!» حمیده برقش گرفت انگار. صاف نشست و به پته پته افتاد:« عجب!...می دونین... من اصولاً موندم تو کار خدا با این دسته از مخلوقاتش! واقعاً عجیب و غریبن! چون آدم می مونه کدومشون را نگاه کنه... یه عده شون را که معرفی کردم خدمتتون، یه عده دیگه شون هم هستن... نمی دونین چه امیدهایی هستن برا مملکت!خدا واقعاً نگهشون داره برا مادراشون!» روی گونه های خانم راننده چال افتاده بود از خنده ای که می کرد. چشمهاش چرخید سمت من :« قبول داری حرفای رفیقت را؟» - خب ... هست یه چیزایی! ولی به نظر من این وضعی که هست همه ش هم تقصیر خود دانشجوها نیست...یه خوردشم بر می گرده به مدیریت دانشگاها و اون ارزش و منزلتی که به تحقیقات دانشجویی میدن. پروفسور حسابی را که میشناسین... تو خاطرات تحصیلشون در خارج هست که می گن برا یه تحقیقی، یه قطعه شمش طلا لازم داشتند.اطلاع می دن به مسئولین. صبح فرداش که می رن سر تحقیق، می بینن یه قطعه طلا با همون اوصافی که خواسته بودن رو میزشونه. می رن به مسئولین می گن قضیه این چیه. می گن خوب خودت خواسته بودی...پروفسور می گه ممکنه تو آزمایش از دست بره این قطعه. می گن خوب بره،اگر باز هم لازم داشتی سفاش بده... این جوری سرمایه گذاری می کنن اونا.اون وقت ما چی؟... بچه ها با پول خودشون می رن تحقیقات می کنن یه قرون که کمک نمی شه هیچی، پیگیر کار بچه های دانشجو هم نیستند. البت خداییش تازگی ها یه تکونی خوردن، ولی هنوز کمه. خیلی عقبیم از کشورای صنعتی. همه گیرمون هم اینه که اهمیت درست و حسابی نمی دیم به تحقیقات. اونا مثل چی پول می ریزن پای پژوهش ها...البته بعدش هم حسابی شیره طرف را می مکند و ازش چند برابر پولی که خرج شده نتیجه می خوان. کاری که بعد با محققینشون می کنن واقعاً غیر اخلاقیه...» حمیده پرید بین حرفم و گفت:« بلند بگو:مرگ بر آمریکا!» راننده باز زد زیر خنده. *** خانم راننده چادرش را کشید تا روی پیشانی و دست برد زیر گونی سیب زمینی ها:« یک ... دو...سه...بلندش کنید.» حمیده در حالیکه یک گوشه گونی را بلند کرده بود زیر لب غر غر کرد:«چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار...ایشالا شهید بشی تو رکاب امام زمان (عج)، من یکی راحت بشم از دستت!» گونی را گذاشتیم روی زمین. گفتم:« به دعای گربه کوره بارون نمی یاد...» حمیده چادرش را تکاند و آه بلندی کشید:« باشه، ولی...شاید این جمعه بیاید ...شاید!» |
|
+
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:44 ...محب شما ایمانه |
|
|
چادرم را دستی کشیدم و نفسم را دادم بیرون : «شرط می بندم یادش رفته منو!» روی درب کرمی رنگ اتاق، یک کاغذ زده بودند که روش تایپ شده بود :" بخش داستان" . بعد از این چند سال هیچ فرقی نکرده بود آنجا.صداهای درهم دخترانه ای از داخل اتاق شنیده می شد که گهگاه چیزی می گفتند و ساکت می شدند.انگشت اشاره ام را خم کردم و آرام کوبیدم به درب. - بفرمایید. صدای استاد بود... همان صدای قدیمی با خشی آشکار که زودتر از دیدن چهره استاد، معلومم می کردم که پیرتر شده است از آن روزها! دستگیره درب را دادم پایین.در قیژ قیژی کرد و باز شد. پا گذاشتم داخل. - سلام علیکم! زیر چشمی عکس العمل استاد را نگاه کردم : لحظه ای مکث... نگاه ممتد ...و بعد لبخندی که پخش شد توی صورتش... - علیکم السلاااااام! *** - اولین بار که آمد اینجا، چهارده سالش بود.یک رمان نوشته بود عجیب و غریب: قطور، خط بسته، با مدادنوکی و دست خط ریز... ما که با این چشمهامون نتونستیم بخونیمش آخر! دو سه سال بعد یکبار ازش پرسیدم فلانی چند سالته الان؟ خیلی جدی گفت: چهارده سال!... استاد انگار که یاد جک بامزه ای افتاده باشد زد زیر خنده. دخترهای دبیرستانی که نشسته بودند روی صندلی های اتاق و انگار ناراحت بودند از به هم خوردن جلسه نقدشان، با نگاهشان سن و سال مرا می کاویدند. نزدیک میز استاد ، روی زمین ، یک ستون از کتابهایی بود که روی هم چیده شده بودند تا نزدیکیهای سقف. یادم آمد آن روزها چقدر با بچه های همدوره ای ام می نالیدیم از کمبود کتاب. - پس بالاخره در آمدی از این غیبتِ...[ مکثی کرد] صغری بود یا کبری؟! نگاهم را دوختم به شیشه میز استاد:« مهم اینه که ظهور کردیم بالاخره!» استاد باز خندید و دستی کشید به محاسنش که یک دست سفید شده بود. بچه ها داشتند با هم پچ پچ می کردند. شاید دنبال راه حلی بودند برای از سر گرفتن جلسه. - خب... چه می کردی این سالها؟ - زندگی، استاد. استاد ابروهاش را داد بالا: «قشنگ یا...؟!» گفتم :« قشنگیش به این بود که قشنگ نگذشت!» استاد سری تکان داد، قلمش را گذاشت روی کتابی که جلوش باز بود و تکیه زد به صندلی. چند لحظه ای سکوت نشست به اتاق. یکی از بچه ها صبرش لبریز شد انگار :«استاد بخونیم ادامه داستانمون را؟» استاد عینکش را گذاشت روی چشم هاش و نفسش را داد بیرون:« بفرمایید»... *** استاد گفت: « نیویورک تایمز؟! » و خندید. گفتم:« بعد از قضیه اهانت به حضرت رسول (ص) بود. راهپیمایی راه انداختیم و یک طومار بلندی را تهیه کردیم که خانم ها امضا بزنند پاش.از اون طوماره خوششون اومده بود و هی عکس می گرفتند. بعدش هم گفتند مصاحبه. ما هم جوگیر شدیم دیگه!» - خب؟ چاپ هم شد؟ - نفهمیدم. قرار بود بزنن روی سایت البته! استاد به عادت همیشگی اش آستینش را که آمده بود تا روی مچ، دوباره زد بالا :« نگفتی که شاگرد منی؟ بچه هام زوده یتیم بشن!» و باز خندید. دل دل می کردم برای گفتن چیزی: «ببینید استاد... این مدت خیلی فعالیت ها را تجربه کردم،خیلی فضاها را... ولی واقعاً هیچ جا مثل این اتاق برام صفا نداشت و هیچ کاری به اندازه خوندن و نوشتن.» استاد از بالای شیشه عینکش نگاهم کرد:« پشیمون که نیستی؟ از اون تجربه ها؟» چیزی نگفتم. استاد زل زده بود به من که حالا تنها نشسته بودم روی صندلی ها. - می خوام دوباره شروع کنم. برگردم به همین حال و هوا. - دوباره؟ مگه ول کرده بودی نوشتن را؟ - خب...تقریبا... استاد اخم کرد، نفس بلندی کشید و دوباره تکیه داد به صندلی. می دانستم ناراحت می شود. خیلی بدش می آمد از اینکه بچه ها نوشتن را سرسری بگیرند. پرسید:« هم شعر، هم داستان؟» سر تکان دادم . - خب البته گهگاه یه چیزهایی می نویسم. یه وبلاگی هم بود که... ! - که؟ شانه بالا انداختم: «شاید ببندمش». استاد عینکش را برداشت از روی صورت و با دستمالی شیشه اش را پاک کرد:«چرا؟» - خب، کار حساسی بود. بعضی وقتها برای یه پست چند ساعت وقت می ذاشتم. یه کلمه این ور و اون ور می شد هزار و یک تفسیر بد می شد ازش بکنن... - موضوعش چی بود؟ - در نگاه اول، مهدویت... - در نگاههای بعد؟ - اجتماعی، سیاسی، ادبی... تلفیقی از همه شون در قالب نامه هایی به امام عصر(عج). استاد عینکش را دوباره گذاشت روی چشم:« خب به گمانم شدنیه ... شد ؟! » - سعی کردم؛ ولی خیلی وقت و انرژی می گرفت. اگه مخاطب را عام خواننده ها می گرفتم این مشکل نبود ولی چون مخاطب نوشته ها امام معصومه، کار سخت شده. می دونید شده مثل یک فیلم که توش قرار باشه یه نفر، بودن در خلوت خودش را بازی کنه... ولی با این فرق بزرگ که من قرار نیست فیلم بازی کنم... یه جورایی خلوتم را دارم می ذارم در ملاء عام.خیلی بده...نه؟! استاد سر تکان داد: «می فهمم نگرانیت را ، ولی چه اشکالی داره مگه؟ نویسندگی یعنی همین: فرستادن خلوت افکارت به ویترین کتابفروشی ها !» - شاید چون صبغه اعتقادی- مذهبی داره سخت جلوه می کنه برام... استاد از روی صندلی بلند شد و رفت سمت پنجره اتاق. همان پنجره ای که آن روزها موقع فکر کردن روی موضوعی که استاد تعیین می کرد برای نوشتن، زل می زدم به آن. - شایدم... عافیت طلب شدی! - عافیت طلب؟! استاد جواب نداد. با خودم فکر کردم:« شدم؟!» نگاهم از پنجره رفت روی پوستری که زده شده بود روی دیوار. همان نقاشی معروف بود که کسی غرق شده بود در مهی غلیظ و یا شاید آن مه، غرق شده بود در ابهت آن کس! زیرش به خط قشنگی نوشته شده بود: «السلام علیک یا ابا صالح المهدی»... - صرف سخت بودن که بهونه خوبی نیست برای ول کردن کار. البته ما هممون همین طوریم ... وقتی خسته می شیم از سختی یه کاری، دوس داریم صورت مسئله اش را پاک کنیم به کل. این یعنی عافیت طلبی؛ یعنی رو گردانی از کار سخت به خاطر راحتی خودمون...[ استاد پشت کرد به پنجره و نگاه کرد به من] این جوری که نشدی؟ نگاهم مانده بود روی پوستر. استاد برگشت و نشست روی صندلی: « اگه این باشه که واقعاً مسئولی... نگاه کن به اینکه کاری که می کنی فایده داره یا نه.اگه نداره وقت نذار روش، ولی اگر احتمال می دی فایده داره محکم واستا پاش!» احساس می کردم آن پاها دارد نزدیک می شود به من. استاد گفت: « توقع زیادی هم نداشته باش.همین قدر که یه تمرینی باشه برای تقویت نوشته هات، خودش خیلیه. وبلاگ محیط خوبی هست برا عرضه کردن نوشته جات ولی صد در صد مناسب نیست... رقابت هایی که هست، محدودیتهای خاص وبلاگ و خیلی چیزهای دیگه هست که همه شون می تونن تاثیر بذارن در نوع و سیاق نوشته. نوشتن در وبلاگ مثل یه سریالیه که همزمان با فیلمبرداری، پخش هم بشه. خب، نوع برخورد ببیننده ها با عوامل فیلم، تا جایی می تونه تاثیر بذاره که حتی مثلاً فیلمنامه را هم عوض کنه. ولی نوشته ای که بنویسی و بعد چاپش کنی، مثل اون فیلمیه که ساخته بشه و بعد پخش بشه... تفاوت زیادی با هم پیدا می کنن...نه؟!» از فلاکسی که روی میزش بود توی استکان تمیزی چای ریخت و بلند شد از روی صندلی: «وبلاگ نویسی این ضرر را داره که نوشت هات را به طور غیرمحسوسی جهت دهی می کنه ولی این حسن را هم داره که بی دردسر، نوشته هات را عرضه کنی و بازخوردش را ببینی...» استاد استکان را گذاشت جلوی من و دوباره نشست پشت میز: « با داشتن وبلاگ، مجبور می شی بنویسی، مجبور می شی فکر کنی،مجبور می شی مطالعه داشته باشی... اینها خودش خیلی مهمه. دست کم نگیر. البته اگر حرفه ای نگاه کنی بهش و گرنه وبلاگ های چرت و مزخرف هم زیاد داریم که مفت نمی ارزن...» استاد به استکان نگاه کرد: «سرد نشه.» به خودم آمدم:« چی فرمودین؟» - گفتم سرد نشه... - چی؟ استاد خندید:« وبلاگت!» مات مانده بودم:« آها... خب...سعی می کنم!» استاد لبخند پرمعنایی زد: « حالا چی بود اسم وبلاگت؟» دوباره نگاه کردم به پوستر... آن دو پا نزدیک تر شده بودند به من.آنقدر که انگار می شد بیفتم به آن قدمها.
لبهام بی اختیار لرزید... - «سلام...آقا!» |
|
+
سه شنبه چهاردهم آذر 1385 22:22 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! بیست و یکمین سلام! بیست و یکمین شکوایه! بیست و یکمین واگویه! شماره اش دستتان هست؟ بیست و یک بار سلامتان دادم و نمی دانم از این سلامها چند تاش بی جواب نماند، هر چند لطف شما بالاتر از این حرفهاست که سلامهای دیجیتالی را هم –حتی – بی جواب بگذارید ؛ "ما هکذا الظن بک"... ولی خدا کند این سلامها آنقدر بی مقدار نبوده باشند که لیاقت رسیدن به محضر شما را پیدا نکرده باشند... راستی تبریک اقا ...تبریک! میلاد جدتان علی بن موسی الرضا(علیه آلاف التحیه و الثناء)، شمس الشموس و انیس النفوس را می گویم! اسعد الله ایامکم و یُفرِّج الله همَّکم و غمَّکم بالظّهورِ و الفرج... ... .... - من؟... نه! یعنی چرا... یعنی چه طور بگویم!... حق با شماست – مثل همیشه-! آه که نمی شود حرفی را پنهان کرد از شما! راستش ، یک چیزی هست اینجا، توی سینه ام که خیلی وقت است می خواهم بگویم و جرأت نمی کنم؛ یعنی به خودم جرأتش را نمی دادم... پذیرفتنش هم سخت بود چه رسد به گفتنش... سخت بود پذیرفتن این «کم آوردن»...این «بریدن»! ولی کم کم دارد باورم می شود آقا! می دانید ؛ واقعیتش، چند وقتی است گم کرده ام راهم را. یک جور سرگردانی و تحیّر... گیر کردن بین چند راه... گم شدن در یک بیابان بی انتها... یک چیزی شبیه اینها که آدم را بگذارد در یک شرایط سخت که نفهمد درست، کدام است و نادرست، کدام. بعضی وقتها احساس می کنم گیر کرده ام بین یک سیاهی بی حد و مرز و هر چه سر بر می گردانم نه اثری از نور می بینم و نه... طور! گمتان کرده ام انگار...
آقا صحبت سر این دفتر است ،دفتری که خواسته بودم قدمی بشود در طریق رضای شما...و حالا ... ! اصلا بگذارید برگردم به همان اول... همان موقع ها که فکر کرده بودم چیزی کم است بین این همه وبلاگ مهدوی و هر چه می گشتم پیدا نمی کردم یک نفر را که خواسته باشد جوری پر کند این خلاء را . همه شان خوب بودند اما انگار شما در همه شان ، همان "م ح م د" روایت های ظهور بودید و قهرمان احادیث آخرالزمان... همان کسی که بعد از قرن ها ناگاه می رسد -زمانی که جهان را ظلم و جور، پر کرده است- و پر می کند همه جا را از عدل و قسط، انگار که خدا شما را هزار و اندی سال پیش آفریده است برای یک روز مبادا! و من چقدر بدم می آمد از این تفکری که داشت ریشه می دواند و فاصله می انداخت بین ما و شما تا شما برای ما –انسانهای عصر غیبت – فقط یک منتظَری باشیدکه باید برایش "کن لولیک" بخوانیم و موقع گرفتاری حاجت بخواهیم از او!... نه اینکه بخواهم زیر سوال ببرم آن چه هست را ...نه! کارهای خوبی شده بود انصافاً، ولی انگار حضور محسوستان نبود در نوشته های ما و لمس نمی شد آن امامی که صاحب زمان است و لحظه های ما در ید قدرت او می گذرند...و من فکر کردم حتی شده به اندازه اضافه کردن یک "www" به این خانواده بزرگ،باید قدمی برداشت و فریاد زد که اگر خدا شما را برای مردم عصر ظهور آفریده است پس چه می کنید در عصر ما؟!!... و حالا چند وقتی است احساس می کنم که انگار نه من توانش را داشتم و نه این دفتر، مجالش را ... راستش آقا کم کم دارم می ترسم! دارم می ترسم از شرکی که از راه رفتن مورچه ای بر تخته سنگی در دل شب خفی تر است ...دارم می ترسم از این راه که بساط ریا و تزویر آنقدر دارد که فراموشِ انسان کند که چرا پا گذاشته بود بر این مسیر... آقا می ترسم که در این بین خودم را فراموش کنم! می ترسم آنقدر بی جنبه باشم که هنگام مناجات با شما هم-حتی- دنبال سوژه ای باشم برای پست های این دفتر! می دانم که می فهمید چه می گویم... می دانم! آقا نمی دانم سیاهی این دفتر حجاب شده است بین من و شما یا نه... نمی دانم این سلامها، آن سلامهای آل یاسین مرا هم بی رونق کرده است پیش شما یا نه... نمی دانم این تعریف ها و تمجیدها اثری گذاشته است در خلوص من یا نه...باور کنید دیگر نمی دانم چه وظیفه ای است امروز بر دوش من؟ حتی نمی دانم در محیط کار ، دانشگاه، مجله ، هیئت...حتی همین نت، وظیفه ام چیست... تکلیفم چیست! بعضی وقتها فکر می کنم نکند راه را اشتباه آمده باشم این همه مدت؟ نکند رد پای شما را گم کرده باشم جایی؟ نکند آقا... نکند؟ ... دلم می خواست امام زمان این وبلاگ همان امام زمان ملموسی باشد که می شود با او لحظه به لحظه زندگی کرد و نفس کشید اما قبول کنید کار سختی است این کار و من که خودم در هزار و یک حجاب دور افتاده ام از شما، نه صلاحیت این کار را دارم و نه لیاقتش را. دلم نمی خواهد خستگی را بهانه کنم اما باور کنید خسته شده ام دیگر! می ترسم همان سیم نازکی هم که وصل می شد گاهی به شما ، اتصالی بکند! می ترسم ظرفیت پایین مرا این ولتاژ بالا بسوزاند آخر... و امشب اگر دل زده ام به دریا و گفته ام حرف نگفته را ، به این امید بود که شاید به برکت امشب، کدورتی اگر به دل گرفته اید از من، پاک بشود! آقا آمده ام اجازه بگیرم برای یک تأمل دوباره... برای یک فرصت شاید کوتاه، شاید بلند...! ولی بخواهید که زودتر خلاص شوم از این بیابان حیرت و سرگردانی... بخواهید که بفهمم چه تکلیفی ست امروز روی شانه های من... بخواهید که فاصله ام با شما به وسعت غفلت و جهالت نشود آقا...
یادتان باشد که بیشتر از همیشه دعام کنید! بیشتر از همیشه...! |
|
+
شنبه یازدهم آذر 1385 22:47 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام... آقا! سوز می آید امشب و سرما، خانه نشین کرده است همه را و من به شما فکر می کنم که مباد، سرما بخورید ... یحتمل سرد است کربلا هم امشب! خوب بپوشانید خودتان را در فاصله بین الحرمین ، آن وقت که خارج می شوید از حرم جدتان به قصد زیارت عمو عباس(ع)... تل زینبیه گرمتر از همه جاست؛ سردتان شد بروید آنجا... ولی شما را به خدا نگاه نکنید از پنجرۀ تل به حرم... نگاه نکنید تا مباد عمه تان را ببینید که ایستاده است با چادر خاکی و دست گذارده است روی سر و چشم دوخته است به جایی که ...نگاه نکنید آقا...نگاه نکنید .... ... سوز می آید امشب و من دوباره سردم شده است و لرز کرده ام و انگار آن سرمای عجیب دوباره نشسته است به سلول سلول بدنم حالا که بوی کربلا پر کرده است مشامم را ... و چه کسی باور می کند – جز شما – که اگر همه با یاد کربلا می سوزند، من لرز می کنم و بدنم به رعشه می افتد از آن سرما... و اگر همه کربلا را به عشق و شور و حالش می شناسند، من به حرمت مادر می شناسم و جبّاریت رئوفانه ارباب بی کفن(ع) ... چه کسی باور می کند آقا ...چه کسی؟ و اگر خود من نلرزیده بودم از آن سرما، باورم نمی شد قصه آن شب را...و باور کردن چه فایده وقتی ایمان نیاورده ام هنوز . وقتی یادم می رود آن شب را و آن سرما را و آن تنبیه سخت را ... حقم بود آقا!حقم بود تا یادم بماند حرمت بی حد و مرز مادر را و آویزه گوشم بشود آنچه را که امام(ع) بیشتر از زیارت باحال می خواست از من... باور کنید آقا ، نمی دانم چرا بعضی از ما ، بعضی از وقتها، سوراخ دعا را گم می کنیم! غرق می شویم در چیزهای فرعی و یادمان می رود اصلی ها را... و مگر اصلی تر از پرستش خدا چیزی هست؟ و مگر چیزی شانه به شانه پرستش او آمده است در قرآن، جز احسان به پدر و مادر؟! کاش آن شب هم یادم بود این نکته را! آن شب که شب جمعه بود؛ مثل امشب و سرد بود؛ مثل امشب... حرم غلغله بود از جمعیت. دو سه روز از اربعین گذشته بود و ما بار اولی بود که می خواستیم برویم داخل حرم. شما که یادتان هست؟ روز اربعین بسته بودند حرم را به روی خانم ها و ما زیارتمان را همانجا کردیم: بیرون حرم...
دلم شور می زد؛ یک شور شیرین که آدم دلش می خواهد همیشه بماند در آن! لحظه ای رسیده بود که همه برای آن لحظه، هزارها نقشه کشیده بودیم! شده بودیم مثل کسی که سالها منتظر دیدار حبیبش باشد و حالا در چند قدمی او نفس بکشد...وه که چه لحظه ای بود! دلم می خواست بایستیم در چارچوب درب و با حضور قلب اذن دخول بخوانیم و با اشک اجازه بگیریم و وارد بشویم... چیز کمی نبود آخر؛ به محضر کسی رسیده بودیم که از ابتدای خلقت نامش می درخشیده است بر عرش خدا... - معطل نکنید دم درب. جمعیت زیاد است.گم می کنیم هم را... مامان گیر داده بود که سرت را بنداز زیر و برو داخل و من دلخور که "چرا؟ بعدِ عمری رسیده ایم به حرم، نمی شود که همین طور برویم داخل! " ... چقدر لجم می گیرد حالا از دست خودم! کاش می فهمیدم آنجا ، که امام حسین(ع) چه می خواهد از من: فرمانبرداری از مادر یا اذن دخول! ... ادب حرم را می خواستم نگه بدارم با بی ادبی به مادر! راستی که بعضی وقتها چه غلط های زیادی ای می کنیم ما! آن لحظه که تمام آن سفر را به تصورش گذرانده بودم، آنقدر سرد و سیاه گذشت بر من که اذن دخول که هیچ، یک سلام درست و حسابی هم نتوانستم بدهم به مولا و با اعصاب خرد پا گذاشتم روی پله های حرم و وارد صحن شدم... از آن رقت قلبی که داشتم تا چند لحظه قبل، هیچ خبری نبود دیگر! سیاهی کدورتی که افتاده بود به سینه ام حتی حال عشق بازی را هم گرفته بود از من و من فهمیده و نفهمیده ، پا که گذاشتم روی پله دوم و نگاهم که افتاد به آن گنبد طلایی تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام! - خاک بر سرت! این بود شور و شوقت؟ بار اول...بی ادبی...دم درب...مقابل مولا...! بیچاره! تحویلت نگیرد چه؟ نگاهت نکند چه؟ سلامت را بی جواب بگذارد چه؟ چه خاکی می خواهی به سرت بریزی آن وقت؟... از بین جمعیت به زور راه باز می کردیم و می رفتیم جلو.مامان هنوز ناراحت بود از دستم و من ناراحت از دلخوری او و بیمناک از تحویل نگرفتن مولا(ع)...دقیقاً شده بودم مثل بچه ای که خودش فهمیده است کار بدی کرده و هر لحظه در انتظار تنبیه باشد! داخل رواق که نمی شد رفت. توی صحن بین صفوف هر جوری که بود جا کردیم خودمان را. یادم هست که مامان و بقیه یک جا نشستند و من و خواهرم با فاصله ای از آنها. سرم سنگین شده بود یکباره و روی گردنم سنگینی می کرد.گیج می رفت یک جورهایی و من خبر نداشتم از ضرب شست مولا(ع)! نشستیم و من نگاهم را دوختم به گنبد. باورش برای منی که آنقدر منتظر آن لحظه بودم سخت بود اما نه حال گریه داشتم؛ نه حال زیارت... هر چه بود سرمایی بود که مثل خوره- یکباره- افتاده بود به جانم و انگار همراه خون داشت می دوید توی رگهام... هوا که سرد بود، اما سرمایی که من حس می کردم یک جور دیگری بود. چه جورش را نمی دانستم ، فقط می دانستم سرمای هوا نبود که داشت یخ می زد دستهام را و سوی چشمهام را می گرفت از من! دستهام را مالیدم به هم و اطراف را گذراندم به نگاهی:همه غرق زیارت بودند. نمی فهمیدم چه حالی است که دارم ولی دستهام ارام ارام داشت بی حس می شد. بدنم کرخت شده بود و نای حرکت نداشتم دیگر. زیارتنامه ای که داشتم را به زحمت باز کردم و شروع کردم به خواندن... - السلام علیک...
دندانهام آشکارا به هم می خورد و صدا می کرد. زیارتنامۀ چند ورقی، سنگینی می کرد روی انگشتهای یخ زده ام. گلوم می سوخت. بدنم به رعشه افتاده بود. چنان می لرزیدم که خواهرم به تعجب نگاهم کرد: "چـِت شد یهو؟" خودم هم نمی دانستم. فقط می دانستم که داشت بند بند وجودم باز می شد از هم. فقط می دانستم سرمای وحشتناکی که افتاده بود – یک مرتبه- به جانم، داشت نفسم را می برید. مچاله شده بودم در خودم.خواهرم ژاکتش را انداخت روم ... بیشتر سردم شد. شاید هم سرما نبود. یک چیزی بود شبیه سرما... شل شده بودم و اگر در محاصره اطرافیان نبودم مطمئناً نمی توانستم بنشینم روی زمین . چشمهام سیاه شده بود... سرم آنقدر سنگین بود که نمی توانستم بلند کنم و به گنبد نگاهی بیندازم... می توانستم هم، نمی کردم بی شک. نگاه غضب آلود امام(ع) را با همه وجودم می دیدم بر خودم. چه احساس وحشناکی بود: ترس بود...ندامت بود... سرما بود...حسرت بود... می خواستم حرفی بزنم...عذر بخواهم... توبه کنم ...اما حال همان بچه بدی را داشتم که پدرش – با همه مهربانیش- آنقدر از دستش عصبانی است که کافیست یک حرف در بیاید از دهنش تا یکی بخواباند زیر گوشش! یک حسی می گفت هیچی نگو فعلا! کم کم مامان هم فهمید حالم را و با همه ناراحتیش، محبت مادرانه اش وادارش کرد بیاید سراغم. رمقی نمانده بود برای حرف زدن.حال جواب دادن به سوالاتش را حتی با تکان سر، نداشتم! دندانهام داشتند به هم قفل می شدند. حرم داشت می چرخید دور سرم.وای آقا آقا آقا... فقط شما می فهمید چه حالی داشتم ان لحظه! و آن عذاب که "لاتقوم له السموات و الارض" داشت از پا در می آورد مرا و من مانده بودم به نجوای" فکیف لی و انا عبدک الضعیف..." مامان دیگر نگران شده بود و اطرافیان هم. من بریده بودم دیگر.طاقتم طاق شده بود. حال مادر را که دیدم گفتم به خاطر مادر هم که شده می بخشند... به زور سرم را بالا آوردم ... نگاه کردم به آن پرچم سرخ که پیچ و تاب می خورد بالای گنبد و با قلب شکسته و با اضطرار از دلم گذشت: "أَمَن یُجیبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ..." و بعد... یک چیزی، آرام - مثل یک موج که بیاید و هر چه هست روی ساحل، بشورد و ببرد با خودش- آمد و رفت!چه بود، نفهمیدم ولی فهمیدم که تمام شد! آقا...آن لحظه چه گذشت که من نفهمیدم؟ چه شد که آرام گرفت تاب و تبم؟ چه کسی وساطت کرد؟ شما؟ عمه تان؟ عموتان؟ چه کسی ارباب را راضی کرد از من؟ چه شد که به ساعتی نکشید که خون دوید توی رگهام... نفسم بالا آمد یکباره از سینه... نور نشست به چشمهام ؟ چه شد که سرما-آن سرمای عجیب و غریب- با بازدم هام –انگار - بیرون رفت از بدنم؟ شاید اینها مهم نبود... مهم آنی بود که باید دستم می آمد و آمد! کمکم کنید روزمرگی لحظه ها، از یادم نبرد "و بالوالدین احسانا" را...کمکم کنید آقا... وای که چه شب سردی است امشب... آقا خودتان را خوب بپوشانید: فردا جمعه است و جمعه ها بوی آمدن شما را دارد... یعنی فردا هم غروب می شود بی شما؟! |
|
+
جمعه دهم آذر 1385 2:56 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا .... ...... ........ این ها را که می دانید چیست؟ یک مشت حرف که سنگینی بارَش را چهار تا نقطه "بی زبان" باید به دوش بکشند! چکارکنم آقا ... حرف بزنم می گویند دلمان گرفت! راست می گویند هم! دل ما گرفته است بس است دیگر... بگذار حرفها بماند پشت سادگی این نقطه چین ها... دلم عجیب هوای آیه های مقطعه را کرده است. چه حس غریب و قریبی است توی این آیه ها ...خدا هم انگار دلش می گیرد بعضی وقتها! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم الف.لام.میم... کاف.ها.یا.عین.صاد... حا.میم... الف.لام.میم .صاد... یا.سین... طا.ها... الف.لام .میم.راء.... صدق الله العلی العظیم ...
راستی ، جلسه چند شب پیشمان را که خبر دارید؟ چه طور بود آقا؟ راضی بودید از آن جلسه ؟ یعنی به درد بخور و تاثیر گذار بود یا یک جلسه بود مثل همه جلسه ها که دهان پر کن بود –تازه شاید!- با آن عنوانی که داشت و سخنرانی که مشاور رییس جمهور بود... ؟ اگر راضی نبوده باشید که ول معطل بودیم همه ما! ... می دانید اقا، شما را که نمی دانم، ولی واقعیتش من که راضی نبودم . دم بچه های هیئت، گرم ها؛ زحمت زیاد کشیدند؛ ولی به جان خودم یک جای کار می لنگید...شاید چون یکی از اعضای دولت را آورده بودند . یا شاید چون قضیه شده بود قضیه همان ماست فروش که هیچ وقت نمی گوید ترش است ماست من!... یا شاید چون بهتر بود -مثلا- مناظره ای بحث بشود تا یک طرفه و از یک دیدگاه... شاید هم به این خاطر بود که نخواستیم ضعف هایمان را ببینیم: "دولت عدالتخواه؛ موفقیت ها و موانع" ! خدا پدرشان را بیامرزاد! انگار همه چیز بوده است توی این یک سال، جز ضعف و اشتباه... عادی است البته، تخطئه نمی کنم؛ ولی دولت شما که نیامده است روی کار که بی نقص و عیب باشد ، بالاخره یک چیزهایی هست ، باید بیشتر وقت بگذاریم برای حل آنها ... خودمان باید خودمان را نقد کنیم...قبل از آنکه دیگران بکنند. خداییش آقا از این یک جانبه گری ها بدم می آید خیلی...دِ هر چه می کشیم از همین هندوانه زیر بغل هم گذاشتن هایمان است دیگر... یکبار ننشستیم - الله وکیلی- ضعفها و کاستی هایمان را در بیاوریم و فکری بکنیم به حالش... حتماً باید سرمان بخورد به سنگ و از دست بدهیم داشته هایمان را تا به خودمان بیاییم... آقا خودتان دعا کنید ما را ... عاقبتمان به خیر شود هنر کرده ایم! ... هیئت را که خیلی وقت بود سر نزده بودم. یک جور کناره کشی بی سر و صدا.ولی شب قبلش که مسئول هیئت زنگ زد که فردا شب جلسه است با مهندس چمران و دکتر زارعی نجف دری، فکر کردم شاید بشود چهار تا حرف بزنیم که برسانند به گوش دکتر. -صبح باشی اینجاها ...به خدا دست تنهام. بچه ها هر کدامشان یک طرفند.یکی مشرق، یکی مغرب... خوب؟ گفتم می آیم ان شاء الله ولی... - باید حرف خودم را بزنم ها! اون وسط هی نگید هیس و ویس! و آخرش هم گفتم.در جلسه ای خصوصی که بعد داشتیم با دکتر زارعی... گفته بودم صبح می آیم هیئت ، به قید ان شاء الله- البته- و صبح با خودم فکر کردم که مگر نه اینکه خواست خدا تعلق گرفته است به آنکه ما مختار باشیم؟ پس به خواست خدا و اختیار خودم غروب می روم هیئت!! [اینها همه اش از اثرات پریدن با طلبه جماعت است ها... این میانبرهای شرعی شان همچین موقع ها خوب به کار آدم می آید آقا!!] من که رسیدم مسئول هیئت داشت با تلفن حرف می زد که "ای بابا نمی شود که این طوری! قرار بود بعد از دیدار با حاج آقا نوری همدانی تا فاصله دیدار با آقای جوادی وقتشان را بدهند به ما... این هم شد حرف؟ خب بکشیدشان کنار. خبرنگارها که تا صبح هم ول نمی کنند ایشان را ... " با اشاره حالی ام کرد که جلسه دیدار با مهندس چمران منتفی است علی الظاهر. خبرنگارها در دفتر آیت الله نوری همدانی گیرش آورده بودند و ول کن نبودند! برای ما بهتر شد البته. فرصتی بود - تا زمان جلسه دکتر زارعی- که صحبتی بشود درباره جلسه و اهداف آن. بچه هایی که بودند هنوز هم دستشان بند بود به دعوت تلفنی اعضا. - سلام علیکم ... خوبید ان شاء الله؟ من از هیئت بانوان مبلغه دولت اسلامی تماس می گیرم... امشب ساعت هفت شب یه جلسه ای هست در مسجد امیرالمومنین(ع) با موضوع "دولت عدالتخواه، موفقیت ها و موانع"...نخیر... مواضع نه، موانع!... بله ...عرضم به حضورتان که اقای زارعی نجف دری هم مهمان ما هستند...بله ، بله ، مشاور رئیس جمهور... تشریف می آورید که ان شاء الله؟ – با خودم گفتم خدا کند آنها دیگر بلد نباشند آن میانبرها را !!- . مریم که آمد نور علی نور شد. این مدتی که نبود و رفته بود خوانسار ، دانشگاهش ،دلم یک ذره شده بود براش. کلی حال و هوام عوض شد با دیدنش... لهجه اصفهانی اش هم غلیظ شده بود چه جور! مریم هنوز هم بوی همان روزهای قشنگ انتخابات را داشت... بوی همه آن خاطرات تلخ و شیرین... بعد از نماز راه افتادیم سمت مسجد. من با ماشین مریم بودم و بقیه با مسئول هیئت. توی راه حرف تا برسیم خیلی حرفها زدیم...از اتفاقات اخیر و حرفها و حدیثهایی که پیش آمده است توی سایتها و روزنامه ها...باور کنید آقا اگر این مریم هم نبود من رسماً دق کرده بودم از بی همدمی! لنگه خودم است: دختر ِ آن خالۀ کاندولیزا!! ... دکتر زارعی حرف جدیدی نیاورده بود، ولی همان حرفهایی هم که زد - خیلی هاش، البته- واقعیت داشت: بی انصافی هایی که می شود در رسانه ها و - حتی- صدا و سیما، نادیده گرفتن موفقیت ها و نکات مثبت دولت، برچسب زدن های دور از واقعیت و خیلی چیزهای دیگر... ولی من هنوز هم دلخور بودم از تک بعدی بودن موضوع جلسه. دکتر از دو جریان "اصولگرا" و "نفاق" حرف زد که از ابتدای انقلاب موازی هم جلو آمدند و اینکه در هر دوره ای نفاق رنگ عوض کرد اما هیچ وقت از بین نرفت و گفت که... - ما ضربه خوردیم از این جریان... باید اعتراف کنیم که ضربه خوردیم... قبول داشتم حرفش را ولی آقا به نظرم حساسیت ها را بر می انگیخت. قرار دادن جریان نفاق رو به روی جریان اصولگرایی، مفهوم خوبی را القا نمی کرد... آن هم در زمانی که جبهه بندی اصطلاح طلبان اشکارتر شده است در مقابل اصولگرایان...هر چند منظور ایشان نوع خاصی از تفکر انقلابی ِ پایبند به اصول و ارزش های نظام بود ولی شاید می شد از یک اصطلاح دیگر استفاده کرد... دکتر بعد از یک مقدمه رفت سراغ شاخصه های دولت نهم و گفت که دولت با یک شعار اصلی همه کارهای خود را پیش می برد و آنهم تحول گرایی است. گفت که خروج از انفعال در سیاست امور خارجه مهمترین و بارز ترین اقدام دولت بود در عرصه تحول گرایی...و من قبول داشتم حرفش را. پر کار بودن و پیگیری امور مردم از شاخصه های دیگری بود که دکتر نام برد... و گفت که شجاعت در تصمیم گیری از شاخص ترین شاخصه های این دولت است. ریسک پذیری و اقدام دور از اباحه گری هم خصوصیات مثبت دیگری بود که عنوان شد. راستش آقا این ریسک پذیری دولت هم شده است قصه ای برای خودش... نه اینکه من قبول نداشته باشم این پذیرش ریسک را ...نه! اتفاقاً لازم است بعضی جاها آدم بزند به سیم آخر ... ولی در یک کشوری که هنوز ظرفیت "یک ضرب" زدن وزنه های بزرگِ تحول و تغییر، ایجاد نشده؛ بالای سر بردن وزنه های سنگین عاقلانه نیست... هست آقا؟ دکتر احمدی نژاد چرا قبول نمی کند این عدم آمادگی را؟ گیرم که کارش درست باشد... وقتی معاونینش – حتی- هنوز ایمان نیاورده اند به تفکرش، ریسک چه معنا دارد؟ اول باید زمینه را چید بعد لرزاند کشور را به سیاست احمدی نژادی! اصلاً آقا چرا هیچ وقت نمی آییم و برای خودمان تعریف کنیم که ریسک پذیری یعنی چه؟ اصلاً مگر همه ریسک ها خوب هستند؟! ...بد می گویم آقا ؟! پاسخگویی را هم دکتر زارعی جزو شاخصه های مثبت دولت عنوان کرد... ولی خداوکیلی این یکیش که اصلاً در کت ما نرفت! تعارف که نداریم... دکتر خیلی جاها بی جواب گذاشت سوال های اساسی را و من از هیچ چیز به اندازه این قضیه نمی ترسم... سوال های بی جواب همان قدر ترسناکند که یک گرگ زخمی! شبهات حل نشوند اگر، مثل یک غده سرطانی آهسته آهسته ریشه می دواند در باور جامعه و موقعی خودش را نشان می دهد که دیگر هیچ علاجی نمی شود یافت برایش... بیان جسورانه و شجاعانه برخی اشتباهات می ارزد به مخالف تراشی و تاریک کردن افکار روشن روشنفکران به سیاهی شبهات!! توی گوشتان می گویم آقا... من که بعضی جاها لجم می گیرد از نحوه جواب دادنهای دکتر به بعضی از سوالات...خداییش بعضی جاها دور می زند طرف را! ... اوه... خیلی شد دوباره...شرمنده ام آقا.جداً باید یک فکری بکنم برای این مزاحمتهای طولانی...حرفها که مانده است هنوز، ولی می ترسم این صاحبخانه ما – بلاگفا- به مهربانی شما نباشد... یکهو دیدید به خاطر این پست های عریض و طویل، بساطمان را ریخت توی کوچۀ " وبلاگی به این نام پیدا نشد"!! تازه می خواستم برایتان بنویسم از جلسه خصوصی بعد از آن جلسه و حرفهای خوبی که زده شد توی آن و سوالی که من کردم درباره رجبی و موضع اخیر دکتر... مصلحتاً باشد بقیه اش برای یک پست دیگر... ان شاء الله! |
|
+
سه شنبه هفتم آذر 1385 10:21 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! بعضی وقتها اصلا حال مقدمه چینی ندارم...مثل الان! و شما حرفهای مرا ننوشته می دانید...مثل همیشه! پس بگذارید همین اول بگویم و راحت کنم خودم را که آمده ام برای گرفتن عیدی! شما هم همین اول بدهید و راحت کنید خودتان را ... برای خودتان می گویم البته! ...می دانید که: ما که ول کن اش نیستیم!! ... آقا خودمانیم عجب شبی را پشت سر گذارد قم! یک بهت و حیرت و سرگردانی که شاید هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. راستی که دیشب شب سختی بود... داغ بود و سرور... جشن بود و عزا... و فکر من مدام پیش آن سفرکرده بود که شب اول قبرش شده بود شب میلاد خانم فاطمه معصومه(س)...به این می گویند عاقبت به خیری! و من حتم دارم این بهت و سرگردانی برای ما بود- فقط - و آن بالا همه چیز جور دیگری بود. حتم دارم این اتفاق عجیب مزد سالها عزاداری رسواکننده و شجاعانه آشیخ جواد تبریزی بود برای مادر پهلو شکستۀ خانم... و مگرنه اینکه "آن قبر که در مدینه شد گم... پیدا شده در مدینه قم...؟ دیشب عجیب غبطه می خوردم به حال ایشان... شب اول قبر ، در شب میلاد و در جوار خانم کریمه ای که با شفاعت او تمام شیعیان به بهشت می روند ...و چگونه خواهد بود کرامت بی حساب خانم در شب میلادش؟! آشیخ جواد تبریزی گوارایت باد این فضل عظیم... می دانید اقا دیروز - با همه بی نظمی ها و بی برنامگی ها که گفتنش را نه حال هست، نه مجال- عجیب خاطره انگیز شد. مردم از همه جا آمده بودند ... از آذربایجان و اصفهان و تهران گرفته تا عراق و لبنان و کویت و سوریه... مردم قم هم که سنگ تمام گذاشته بودند الله وکیلی. باور کنید آقا دیروز در مسیر تشییع ، پل آهنچی به قدری مملو شده بود از جمعیت که می ترسیدم جدی جدی فاجعه کاظمین رخ بدهد دوباره! چه جمعیتی آمده بود به بدرقه پیکر مرجع بزرگ تشیع... همه داغدار و سینه سوخته... - عزا عزا ست امروز/ روز عزاست امروز/ مرجع تقلید ما / پیش خداست امروز...
و مردم چه اشکی می ریختند به دنبال پیکر و با چه سختی وداع کردند با ایشان... ولی آقا این غصه می ماند برای من که چرا همیشه باید یک نفر برود زیر خاک تا یادمان بیاید چه کسی بوده است... چرا همیشه باید یک نفر بمیرد تا عزیز بشود ... چرا اینقدر مرده پرستیم آقا ؟ چرا؟... امروز ولی خوب حالی داد بی بی(س).اصلا همه غصه ها یادم رفت. کریمه که می گویند واقعا برازنده اش است این خانم! این چند ساله روز تولد تا می شد می رسیدیم خدمتشان و عرض ادبی می کردیم -ولو به سلام کوتاهی- ، ولی امروز نمی دانم چرا اصلا حس حرم رفتن نبود! یعنی اصلا فکرش را نکرده بودم که برنامه ام را جوری بچینم که اول بروم خدمت بی بی(س) و بعد برسم به کلاس. شاید چون دیروز رفته بودم حرم و پیشاپیش تبریک گفته بودم، شور و شوق زیادی نبود....هر چه بود خلاصه اصراری نداشتم برای رفتن. شال و کلاه کردیم برای دانشگاه و زدیم از خانه بیرون. در مسیر دانشگاه بودم که یکی از رفقا تماس گرفت که " بشارت باد تو را به این فرخنده طالع که استاذ(!) نزول اجلال نمی فرمایند امروز به سنگر علم و دانش ما...از همان راهی که آمدی، بازگرد دلبندم!" [رفقای ما هستند دیگه...!!] وای آقا نمی دانید چه حس قشنگی بود!! دنیا را داده بودند به من انگار! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این تعطیلی های غیر مترقبه! از خداخواسته همانجا پیاده شدم...همانجا کجا بود؛ حالا؟ در چند قدمی حرم بی بی(س)! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این زیارت های غیرمترقبه! اصلا آدم می افتد به نوشابه بازکردنِ برای خودش، که" حتماً دعوت شده ایم دیگر"!! اذن دخول را خواندیم و رفتیم در آغوش لطف و کرم بی بی (س).صحن پر بود از خانم هایی که آمده بودند زیارت، به رسم هر سال : صبح تولد، گل باران ضریح مبارک ، خطبه مخصوص عید و شعارهای دسته جمعی تبریک... چقدر قشنگ است این مراسم! من به اواسط خطبه و زیات عید رسیدم:"... السلام علیک یا من قال ابن اخوها : من زارها عارفاً بحقها فله الجنه..." اطراف ضریح حسابی شلوغ بود.راستش ما که روزهای خلوت هم نمی رویم نزدیکی های ضریح، چه رسد به امروز که در شعاع چند ده متری ضریح هم نمی شد جلو رفت.... یک جایی پیدا کردم عقب تر ها و ایستادم به زیارت نامه خواندن و بعد هم دو رکعت نماز زیارت...بعد هم نشستم به تماشا: زوار مثل پروانه می چرخیدند دور شمع ضریح...می دانید آقا بعضی وقتها غبطه می خورم به حال آن پیرزنهای با صفایی که مقابل ضریح جور خاصی گریه می کنند و حاجت می طلبند از خانم...با خودم فکر می کنم چقدر راحت می روند جلو... می روند و می چسبند به شبکه های ضریح... بین خودمان بماند اقا ولی من خیلی می ترسم از جلو رفتن. خداییش ترس هم دارد ...ندارد؟ فکر این که می روی به نزدیکی پیکری که روزی روح بزرگی بوده در آن ، می لرزاند قدمهای آدم را: جسمی که ملکوت را در خودش داشته است! قدمهای منِ ناسوتی کجا و ملکوت نازل شده بر زمین، کجا....
ولی اقا ... کنار چنین بانویی روزگار گذراندن و نفهمیدنِ مقامات او، فاجعه است به خدا! بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چه بوده است این بانو که معصومی دو سه نسل قبل بشارت میلادش را می دهد و مژده رسیدنش دهان به دهان می گردد...چه کرده است این خانم که همه شیعیان به سرانگشت شفاعت او بهشتی می شوند... چه حقیقتی است در وجود ایشان که حضرت امیر(ع) سرگشتگان مزار خانم پهلوشکسته اش را حواله می کند به مزار ایشان!... چه سرّی است در این "انّ لکِ عند الله شاناً من الشان" که اینگونه بلندمرتبه کرده است ایشان را ؟ این چه مقامی است که معصوم، زیارتنامه مخصوص صادر می کند برای آن تا یاد بدهد به دیگران، چگونه سلام بگویند او را ... گویی که جز معصوم نمی داند چگونه باید ادب نمود به مقام ایشان... خودتان بگویید آقا: چگونه می شود قدم گذارد به نزدیکی همچو زنی... مراسم گلباران که شروع شد حالی گرفت همه را . زن و مرد با دسته های گل می رفتند سمت ضریح و بلند بلند می خواندند: "صل علی محمد/ معصومه جان خوش آمد"... "یا حجه بن الحسن /مبارک مبارک"... و من فکر می کردم به شما و اینکه کجای حرم ایستاده اید... بودید که آنجا ...نه؟روز تولد عمه تان مگر می شد نباشید؟! هر چند من اصلا خودم را زحمت ندادم برای دیدن شما...چشم «مهدی بین»مان کجا بود آن وسط؟! ولی بودید خداوکیلی... من که می دانم! راستی آقا عیدی ما چه شد ؟ یک چک سفید امضا شده می خواهم ها! یک چک سفید امضا شدۀ... برائت از نار! |
|
+
پنجشنبه دوم آذر 1385 20:11 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام اقا... قربانتان بروم...سرتان سلامت آقا... دیدید شب میلاد چطور داغدار شدیم؟ ... دیدید چطور سیاه پوش شدیم ؟ خاک عزا به سر گرفته ایم آقا...سرتان سلامت... باورم نمی شود هنوز...باورم نمی شود... آقااااااااا... باور کنید یتیم شده ام انگار. باور کنید داغ پدر دیده ام انگار. باور کنید باورم نمی شود... نمی شود ...نمی شود.... راست است یعنی این حرفها؟ این " انا لله و انا الیه راجعون" ها که پخش شده است در همه جا ؟... یعنی راست راسکی فردا -شب میلاد بی بی(س) - باید بروم تشییع جنازه مرجعم؟! آخ آقا... زبانم لال... چشمم کور...کاش نمی دیدم این روز را...
... حالی نیست دیگر برای نوشتن... ببخشایید.
|
|
+
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 23:35 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! رکورد شکستم! مطمئنم رکورد شکستم! قول می دهم نتوانید وبلاگی پیدا کنید که پستی به این طویلی داشته باشد! ناز شستم!!چه کرده ام! نه اینکه خواسته باشم اصول وبلاگ نویسی را زیر پا بگذارم ها... استغفرالله! تازه کلی هم تلاش –بیهوده! – کردم که کوتاه بنویسم اما نشد؛ به همین سادگی! اصلا آقا قدیمی ها راست گفته اند که چاردیواری اختیاری! چه عیب دارد یک پست سلام آقا هم بشود اندازه طومار حمورابی![نه اینکه مثلا تا حالا نشده بود!] آسمان که نمی آید به زمین...می آید؟ باور کنید آقا، حق مطلب ادا نمی شد با چهار خط و گرنه این همه وقتتان را نمی گرفتم... اصلا بیایید و فکر کنید دارید یک رمانچه (!) می خوانید... ما که این همه مزاحمتان شدیم ، این هم رُوش؛ قبول است آقا؟... دمتان گرم! ... از کجا شروع کنم حالا؟ از خیابان زنبیل آباد، کوچه 32 ، پلاک 29، خوب است؟ از همان خانه قدیمی با سه چهار تا اتاق کوچک و حیاطی- نسبتا – بزرگ و یک درخت انجیر در وسط حیاط... یک خانه بین خانه های شیک و نوسازی که هنوز نمی دانم ساکنینش می دانند در همسایگی شان قهرمانان چه قصه های تلخ و سرنوشتهای تلخ تری، روز و شب می گذرانند یا نه...ندانند هم عجیب نیست آقا... مگر چند تای ما که غرق شده ایم در روزمرگی زندگی هایمان خبر داریم از وجود آنها؟ خود من که فکر می کردم این قصه ها را فقط می شود در رمان «بینوایان» خواند یا در داستان «جودی ابت»! خاله چند باری گفته بود در مدرسه ای که معاونت دارد چند نفر از بچه های بهزیستی درس می خوانند و شنیده بودم که گهگاه سری می زند بهشان.این اواخر سپرده بودم هروقت خواست برود بهزیستی، خبر کند مرا هم...چند شب پیش تماس گرفت منزل. - امشب می خوام سر بزنم به بچه ها...پایه ای؟ از خدا خواسته گفتم"هستیم در رکاب". دوربین فیلمبرداری را بی خیال شدم چون مطمئن نبودم اجازه بدهند تصویر برداری کنم اما عکاسی را با خودم بردم:" اجازه ندادند ، یواشکی می گیرم فوقش!" به کوچه 29 که رسیدیم چشمم دنبال ساختمان بزرگ و چندطبقه ای بودم که از دور داد بزند" من مال بهزیستی ام!" ولی خاله پیچید سمت یک خانه آجری... ظاهرش خرابتر از آن بود که بشود راحت باور کرد که درست آمده ایم اما زنگ درب را که فشار داد ، ناچاراً باورم شد که واقعا همان جاست! صدای جیغ و داد بلندی از پنجره باز ساختمان بیرون می آمد.خاله زیر لب گفت" خدا به خیر کنه ...باز هم دعوایشان شده" تا بخواهم چیزی بپرسم درب باز شد... بی اختیار گردن کشیدم که ببینم چه خبر است داخل... در نیمه باز شده بود و سر مربی آمده بود بیرون از پشتش . اصلا نمی شد داخل را دید... سلام کردم و همراه خاله وارد شدم... بر خلاف تصورم داخل اصلا شبیه یک ساختمان اداری یا حتی خوابگاهی نبود ... یک خانه بود مثل همه خانه ها و ورودی اش، یک پاگرد کوچک بود و دو راه پله که یکی بالا می رفت یکی پایین... خاله همراه مربی رفت بالا، من هم، رام و سر به زیر به دنبالشان... هنوز نرسیده بودیم به پاگرد بالا که دو سه تا از بچه ها دویدند بیرون - جلوتر از همه هم یک دختر کوچولو که یک روسری قرمز سرش کرده بود- و ریختند دور خاله و محض رضای خدا یک نفر هم تحویل نگرفت ما را! می دانید اقا یک جورهایی دست و پام را گم کرده بودم... می ترسیدم نتوانم خوب ارتباط برقرار کنم با بچه ها ... اصلا نمی دانستم چه طور باید شروع کنم یا مثلا از چی حرف بزنم یا اینکه جدی باشم یا خودمانی... یک جورهایی هول برم داشته بود! ولی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم بچه ها صمیمی شدند با من... اول از همه هم «صدیقه» ...همان دختر کوچولوی روسری قرمز!
مربی هدایتمان کرد داخل ...یک هال کوچک که سه طرفش اتاق بود و یک طرف، دو سه تا پله که می رفت داخل آشپزخانه...نشستیم یک سمت هال و بچه ها ردیف شدند رو به رویمان... اول فقط چهار پنج نفر بودند اما کم کم از هر اتاق چند نفر دیگر هم آمدند بیرون . بچه ها زل زده بودند به من و من مثل بچه ای که آمده باشد یک جای ناآشنا و غریبی بکند، همین طور صاف نشسته بودم کنار خاله: همه شور و شرم خوابیده بود یکباره! .... ادامه مطلب |
|
+
شنبه بیست و هفتم آبان 1385 19:22 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا امشب شب شهادت جدتان – امام صادق(علیه السلام) است و حتما شما این شبها زائر بقیع هستید... زائر آن تکه خاک عجیب که آدم فکر می کند ساکت ترین و بی های و هوترین جای این کره خاکی است و بی خبریم از اسراری که دارد این تکه خاک و تصورش هم – حتی- نمی گنجد در ذهن ما...آخر کجای عالم میتوان یافت خاکی را که در آغوش گرفته باشد جسم نازنین حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)را و چهار معصوم را – و شاید ... یک معصومه را- ؟!...وای که چه رعشه ای می اندازد این خاک بر تن آدم... آقا امشب که زائر آن سرزمین شدید سلام ما را هم برسانید به امام صادق(ع) و بگویید ایشان را، از قول ما، که دعایمان کنند این نمازهای ما همان نمازهای سبک شمرده ای نباشند که محروم می کنند صاحبشان را از شفاعت شما... خوب شد یادم آمد:آقا شما را به خدا نمازهای مرا دریابید ... خیلی وقت است راه آسمان را گم کرده اند! ... می دانید آقا بعضی شبها که بی خوابی می زند به سرم و نه حال نماز شب دارم – مثل همیشه – و نه شما حال می دهید ما را( به این می گویند ماهی گرفتن از آب گل آلود!) می روم بیرون توی حیاط و سرم را بالا می گیرم و همین طور زل میزنم به آسمان و بعد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم یادم می افتد که گم شده ام در این دنیا و غریب افتاده ام بین آدمها و دلم تنگ میشود عجیب، برای خدا...یک مرتبه انگار ظلمت شب می برد مرا به ظلمات قبر و خنکای هوا، نم دیوار های قبر را می کشاند توی رگهایم ... و تنها می شوم - تنهای تنها- بین این عظمتِ عظیم...
و همین طور خیال، مرا می کشد بالا و از آن بالا نگاه می کنم به خانه مان که گم می شود -راحت- در کوچه ها و خیابان های شهر و شهرمان را می بینم که گم میشود بین شهرهای کشور و ایران را می بینم که گم می شود بین قاره ها و زمین را می بینم که گم می شود در برابر عظمت خورشید و خورشید را که در برابر عظمت ستاره های دیگر این کهکشان و این کهکشان که در برابر کهکشان های دیگر و این آسمان که در برابر آسمانهای بالاتر و ... بعد تازه می پیچد توی ذهنم فرمایش حضرت رسول(ص)که "تمام این دنیا در برابر آن دنیا چونان حلقه ای است افتاده در بیابان"... وای که سر آدم سوت می کشد از این عظمت و سلول سلول بدن می خواهد بپاشد از هم و ذوب می شود همه فکرها و دغدغه ها و غصه های کوچکی که گمان می کردی بزرگند و آنقدر ذلیل می شوی و حقیر، که دست و پای بودنت را گم می کنی بین این عظمت! و خدا بزرگ تر از همه اینهاست و آنقدر بزرگ که حدی نمی ماند برای بودنش و شما خلیفه همان خدای عظیمید و به همان بزرگی، بزرگ؛ که خودتان در وصف اجدادتان فرمودید شما را با خدا هیچ فرقی نیست جز آنکه او خالق است و شما مخلوق... وای .... با چه کسی دارم حرف می زنم من؟! |
|
+
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 12:14 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! نمی دانید چه لذتی دارد این سلام و بالاتر، لذت تصور آن است که در های و هوی مشغله هاتان به اندازه فرصت ردّ سلام ، لحظه ای - فقط لحظه ای- از لحظات شما مال من می شود... فقط مال من! و میدانم کریمتر از آنید که سلام چون منی را - حتی – بی جواب بگذارید...
آقا خداوکیلی حال کردید با این ملت؟ نه... می خوام بدانم خوشتان آمد؟ کیف کردید؟ دیدید مردم چه کردند برای نائب شما... سمنان یا هر جای دیگری؛ هر جا بود، همین بود ... و من فکر می کردم به اینکه اگر شما بیایید چه خواهند کرد این مردم...
بالاغیرتا آقا عجیب ملتی داریم ما! زیر چرخهای توسعه له می شوند...تورم ، کمرشان را خم می کند... در های و هوی گفتگوی تمدنها فراموش می شوند... اما پای نظام که می آید وسط، همه شان یلی می شوند همیشه در صحنه!! دمشان گرم! دمشان گرم این مردم که- به خودتان قسم- پیرزنهای دهاتی شان شرف دارند به این حضرات نخبه و روشنفکر! آقا فقط شما میدانید چه کیفور می شدم پای تلویزیون وقتی نشان می داد خیل مردمی را که مثل سیل، روان شده بودند توی خیابان ها به استقبال نائب شما... آقا فقط شما می دانید چه حالی دست می دهد آدم را وقتی آن لبخند قشنگ می نشیند توی آن چهره عجیب که انصافا هیچ صفتی جز «نورانی» حق مطلب را ادا نمی کند برای آن...
چه کرده است این آقا و چه می کنند این ملت! ... خودتان که می دانید آقا؛ ما نه اهل بازار گرمی هستیم نه خودمان را بلدیم گول بزنیم با نظامی که «گیر» خیلی دارد... ولی الحق و الانصاف خوب رهبری داریم آقا ...خوب! اصلا دل آدم گرم است به ایشان و هر چه پیش می آید مثل یک تکیه گاه می مانند برای این نظام... و من میدانم رد پای لطف شماست در این مسیر پر توفیق و اراده شماست پشت این همه تاییدات و حمایت شماست که بی اثر کرده است این همه بی انصافی مبغضانه را... نگاهشان دارید برای ما! راستی آقا یادتان هست چند روز پیش آن صدای نکره، چقدر حالم را گرفت؟ اصلا بدم آمده بود از دانشجو جماعت و تا چند روز- از روی رسالت شرعی(!)- هر جا می نشستم یک منبر می رفتم که" واویلتا... از دست رفتند جوانان ما و خاک بر سر این نسل که معلوم نیست از زیر کدام بته عمل آمده است"... و تازه دل می سوزاندم برای شما که" فردای این مملکت اگر دست این جرگه است، آجرک الله آقا"!! ولی خداییش آدم می خورد توی ذوقش دیگر. نشسته باشی توی سالن شلوغ اما ساکت انفورماتیک دانشگاه و غرق شده باشی در امواج الکترونیکی اینترنت و بعد یک مرتبه – جسارت است- صدای عر عر وحشتناکی بپیچید توی سالن و تو هی سعی کنی به گوشهات شک کنی تا به نگهبانان سنگر علم و دانش(!) و صدا همین طور بیاید... و بعد یک مرتبه قطع بشود وقتی که یکی از برادران موقشنگ، تلفن همراهش را در بیاورد از جیب و خاموش کند!! آقا... ضد حال بود اساسی! اصلا هضمش سخت بود برای معده فهم من... و تازه بدتر، آن موقعی بود که گذارم افتاد توی آرایشگـ...- ببخشید - دستشویی خواهران! شما که می دانید آقا ما و رفقایمان سعی می کنیم تا می شود پیدایمان نشود آنجا چون یا باید مثل چغندر بایستیم و نگاه کنیم – که چون بلد نیستیم بگذاریم رفقا راحت قورت بدهند شیرینی گناه را ، زورمان می آید خیلی!- یا باید یک جوری جلوی التزام به فریضه معروف «ان الله جمیل و یحب الجمال» را بگیریم! هر دوتاش هم سخت است آقا...قبول کنید! ولی آن روز ، سنگینی پلک هام مرا کشاند از سر کلاس بیرون که یک آبی بزنم به صورتم؛ یکی دو تا از رفقا هم مشغول بودند جلوی آینه... آب که زدم به صورتم و تازه چشم هام وا شد از هم ، متوجهشان شدم... هر چه خواستم بی خیال شوم دیدم عجیب رفته اند توی حس ! همین طور که آب می زدم به صورتم به یکی شان که نزدیکم بود، گفتم: - آباجی قبولت داریم همین جوری هم... یک لبخند ملیحی زد از توی آینه و گفت: - مرسی! ما هم آمدیم لبخند بزنیم که مثلا دیگر دختر خاله شدیم، که رفیقش گفت: - وا! مگه ما برای شما می کنیم؟ تازشم کدوم دختری خوشگله بی آرایـ.. [آقا ما که شرممان آمد از نوشتنش...بببخشید بی ادبی کردیم در محضرتان] خلاصه ما مانده بودیم چه بگوییم که دست هم را گرفتند و رفتند بیرون و من ماند روی دلم که بگویم "حیف نون"! این ماجراها و ماجراهای هر روزه هی جمع شده بود روی هم و اصلا ناامید شده بودم از خودم و از همسن و سال هایم و از نسل سومی که ما باشیم و خلاصه عجیب حالی گرفته شده بود از ما تا اینکه آقا – نائبتان را می گویم – راهی شدند برای سمنان... فوقع ما وقع! همانها که من فکر میکردم نمی دانند نظام چه طور نوشته می شود ، پوسترهای "امام آمد" دست گرفته بودند و دنبال خودروی رهبری می دویدند... همان رفقایی که من خیال می کردم ولایت فقیه، مسخره ترین چیز است در نظرشان ؛ آمده بودند به استقبال ولی فقیه... وای آقا که عرق شرم، چقدر سرد است وقتی روی پیشانی می نشیند!
دلم هوای « داستان سیستان» امیرخانی را کرده بود بعد از سفر آقا... خداییش قشنگی های سفرهای رهبری را باید از قلم امیرخانی شنفت. توی داستان سیستان یک خاطره ای نوشته است از استقبال رهبری که خیلی حرف دارد - به خودتان قسم- : "با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلند قدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف باز گذاشته بود . یک گردنبند طلای خفن هم انداخته بود.همان جور که چشم هاش را پاک می کرد به آن یکی گفت: - جون تو خودش بودها.خود خودش بود.خوب شد دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره... آن یکی که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت ، سری تکان داد. جلوتر رفتم.چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند: - اگر همین طوری خودِ خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد... حالا نوبت من بود که چشم هام را پاک کنم!" |
|
+
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 0:21 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا خسته نباشید... تمام شد؟ پرونده هامان را میگویم... همان ها که دوشنبه ها و پنجشنبه ها می آورند خدمت شما و شما -حتما – چه زجری می کشید هنگام دیدنشان... آقا... آمدم بپرسم جسارتا نمره ام چند شد این بار؟ قبول که نیستم ...می دانم؛ ولی خداوکیلی ردمان نکنید ها... ردمان کنید آواره ناکجا آباد می شویم و سر در می آوریم از هر جایی غیر از کوی شما... ولی آقا التماستان میکنم تجدیدمان کنید! تجدیدمان کنید و دوباره از نو بسازید بودنمان را...
باور کنید باید ری استارت بشوم آقا... بدجوری هنگ کرده ام!
|
|
+
پنجشنبه هجدهم آبان 1385 23:31 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! ببخشید این روزها اینقدر مزاحمتان می شوم ها ... ولی آقا غیر از شما هم که کسی نیست سنگ صبور ما! به شما هم که نگوییم حرف دلمان را یکهو دیدید پس فردا معتاد شده ایم به خاطر عقده بی همدمی!! حالا باز هم به ما که اگر هیچ کس را نداریم یک آقایی داریم که از غصه ما غصه دار می شود و از شادی ما خوشحال...جانم فدای غربت شما که به ارث برده اید نجوای شبانه با چاه را... هیچ سنگی نشود سنگ صبورت اما تکیه بر کعبه بزن: کعبه تحمل دارد
امروز13 آبان بود و 13 آبان برای من نه روز دانش آموز ، نه روز مبارزه با استکبار ،که روز پررنگ شدن یک عالم شبهه ای است که دارد خاک می خورد توی ذهنم... خداییش آقا اگر شما هم می خواهید مثل رفقام فکر کنید که من دختر خاله کاندولیزا هستم(!)، همین اول بگویید تا دست هام را ببرم بالا... دل رفقا را می شود با چهار تا چی توز راضی کرد ، ولی خداییش ما جرات نداریم – نعوذ بالله!- در بیفتیم با شما... خلاصه بگویم همین اول، که ما دربست کنیزتان هستیم ها! آقا خودتان بگویید چکار کنم ...شما بگویید: آدم برای سوال پرسیدن هم باید استامینوفن مصلحت قورت بدهد؟! دِ خسته شدم از این همه ناموسی که ساخته ایم برای خودمان و آنقدر تقدسش داده ایم که حتی اگر خودمان هم بخواهیم یک قدم برویم طرفش، احساس گناه بکنیم! حالا 13 آبان می خواهد یوم الله باشد یا نه، من جواب سوال هام را میخوام ... گناه کبیره است آقا؟! خبر داشید که؟ امروز خانم ابتکار قدم رنجه فرموده بودند دانشگاه. شب شعر آزادی بود مثلا! [حالا بماند که تا چشممان منور شد به حضور ایشان؛ یک چهل و پنج دقیقه ای آهنگ های عشقولانه و شعرهای یک خط در میان آزدای و دموکراسی، چپاندند توی سرمان و ما هم گوش دادیم قربه الی الله!] کاری ندارم به اینکه ایشان آمده بود از تسخیر لانه جاسوسی حرف بزند یا - زبانم لال- تریبونی پیدا کرده بود برای خط و نشان کشیدن های سیاسی و بازگو کردن حرفهای کهنه... کاری ندارم به اینکه تاکید ایشان بر اینکه " ما در جریان تسخیر لانه جاسوسی هزینه ای را پرداختیم " حرف بو داری بود یا نه! کاری ندارم به اینکه این جمله شان که فرمودند " بعضی ها در جریان تسخیر سفارت حضور نداشتند و بعدها به قدرت رسیدند " را چطور باید تفسیر کرد! کاری ندارم به اینکه مقایسه برخی عملکردهای دولت با رِژیم سابق شاهنشاهی توهین آمیز بود یا خنده دار... حتی به این هم کاری ندارم که سعی کردند اینجور بفهمانند به بچه ها که "بابا یک اتفاقی افتاد دیگه... حالا شما خیلی جدی نگیرید کار ما را !" و اصلا هم مهم نبود که موقع پاسخ گویی به سوالات ذیق وقت را بهانه کردند و شانه خالی کردند از زیر سوالات ما... هیچ کدام اینها مهم نیست ... یعنی مهم هست ها! ولی حرف من اینها نیست... آقا ...ما که نبودیم آن زمانها... ولی حضرت عباسی ماجرای سیزده آبان همان طوری اتفاق افتاده است که امروز دارند به خورد ما می دهند؟ یعنی واقعا یوم الله بود؟! واقعا امام (ره) تایید کرد- از ته دل- آن ماجرا را ؟! ... - آقا اجازه هست؟... من شک دارم ! دست هام را هم می گیرم بالا و می ایستم مثل بچه های بد ، یک پا روی زمین اما بگذارید حرفم را بزنم شما را به خدا! آقا اجازه ... من میخواهم شک کنم در قداست آنروزی که دانشجویان پیرو خط امام بی اطلاع ایشان راه افتادند و در یک روز یکشنبه که تعطیلی سفارتها بود از دیوارهای سفارت آمریکا بالا رفتند و کارکنان آن را به اسارت گرفتند...
حق بدهید به من که شک داشته باشم... حق بدهید که این همه «چرا»ی بی جواب دیوانه کند آدم را! حق بدهید آقا ...حق بدهید. آقا من می خواهم بدانم چرا؟ چرا موسوی خوئینی ها تصمیم دانشجویان خط امام را اطلاع نداد به امام و حتی نخواست که کسی واقعه را برساند به گوش ایشان؟ چرا امام بعد از اطلاع از آن واقعه، هیچ کدام از افراد شاخص آن ماجرا را تجلیل و تایید نکردند؟ آقا چرا در همه این سالها مقام معظم رهبری یک بار به صراحت - آن طور که مثلا 19 دی را بزرگ می دارند یا دفاع مقدس را - صحه نگذاشتند بر آن واقعه؟ آقا نکند آن ماجرا نتیجه همان جو انقلابی خاصی بود که گرفته بود همه را و دانشجو ها را بیشتر از همه و یک اقدام احساساتی بی فکر و تاملی بود که اتفاق افتاد و ...! آقا شما که می دانید ما خودمان آخر مرگ بر آمریکاییم(!)، اما واقعا صلاح بود بستن سفارت آمریکا به آن شکل ؟ صلاح بود یک عده جوان پر شور بریزند توی یک سفارت خارجی و گروگان بگیرند کارکنانش را ... جاسوس بودند؟ بر منکرش لعنت! ولی نمی دانم چرا هر چه می کنم نمی رود در کتم که این ماجرا به همان غرور آفرینی که همه می گویند ؛ تمام شده باشد... اگر همه چیز خوب و خوش بود چرا یک مرتبه دانشجویان خط امام منحل کردند تشکیلاتشان را با آنکه تازه می خواستند حزب بزنند و یک عده هم می گفتند سازمان می زنیم؟ تقصیر من نیست این شک، اصلا جور در نمی آید با عقل... مثلا اگر همین امروز ما با بر و بچ هیئت خودمان بریزیم و سفارت دانمارک را تسخیر کنیم [وصف العیش، نصف العیش!] و بعد، از همه جا تایید و تشویق برسد که به به از این کاری که کردید؛ حتی یک ذره هم ممکن است برسد به ذهن ما که از فردا ببندیم درب هیئت را و برویم دنبال زندگی مان؟ خانم ابتکار می گفت دانشجویان خط امام گفتند ما وظیفه خودمان را انجام دادیم و حالا بر می گردیم به آغوش ملت!! اینقدر خنده دار بود این حرف که فقط همان صورتکی که افتاده روی زمین و دارد غش و ریسه می رود از خنده، به دردش می خورد! یعنی باور کنم آقا که همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاده است؟ باور کنم که امام از ته دل فرمودند این واقعه انقلاب دوم بود و اصلا فکر نکنم که شاید باز پای همان استامینوفن های معروف وسط است؟! می دانم...می دانم آقا...امام حکایتش جداست از بقیه و هر که بی حساب حرف بزند ایشان بی حساب حرفی را نمی زد؛ حتما مهم بود این واقعه ... اما چرا وقتی موضوع آزادی گروگان ها پیش آمد امام خودشان را کشیدند کنار و فرمودند "خودشان کرده اند...جواب بدهند حالا"؟! .... به تین و زیتون قسم آقا که میدانم آمریکا شیطان بزرگ است اما نمی دانم چرا می ترسیم از شفاف سازی این موضوع؟ چرا تا حرف این روز پیش می آید یک چراغ قرمز بزرگ می کشند جلوی آدم و انگشت می گذارند روی بینی که "هیس"! چرا آقا... چرا؟ ما که باز هم سکوت می کنیم و داد میزنیم با همه : مرگ بر آمریکا!
|
|
+
یکشنبه چهاردهم آبان 1385 0:46 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا!
داشتم بد عادت می شدم به این کیبرد و سیاه مشق کردنهای کاغذی داشت یادم می رفت و این دکمه دیلیت، لذت خط خطی کردن را گرفته بودم از من... اما امروز آشتی کردم با قلم و این بار روی کاغذ نگاشتم سلام آقا: -امروز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و عصر ندارند همه غروبند و دلگیر و دل ما گرفته تر از غروبهای جمعه اند حالا که یک روز دیگر هم گذشته است و شما نیامده ای...نیامده اید چون ما نخواسته ایم که بیایید... نیامده اید چون ما کاری نکرده ایم که بیایید... نیامده اید چون قدر شما را نمی دانیم-هنوز - و تا ندانیم قدر شما را آمدنتان نیامدنی ست...نیامده اید و می دانم که دوست داشته اید ما را که نیامده اید ...آقا شما را به خدا نیایید تا ما به خودمان نیامده ایم!
می دانید آقا بعضی وقتها یک حرفهایی باد می کند توی دل آدم و – بی ادبی نباشد –آدم دلش می خواهد بالا بیاوردشان، بلکه حالش بهتر بشود و هی جلوی خودش را می گیرد و استامینوفن « مصلحت سنجی» قورت می دهد بلکه معده فهمش، بفهمد که جاش نیست اینجا ...ولی آخرش می شود آنچه نباید بشود!!
چند روز پیش که نامه سرگشاده بذرپاش- مشاور اسبق رئیس جمهور – به خوش چهره را می خواندم ، کلی کیف کردم از اینکه یک نفر بالاخره شهامت پیدا کرده است که از زیر بار درد وجدان راحت شود حتی به قیمت بالا آوردن حرفهای ممنوعه! [خداییش این آقای بذرپاش از آن آدمهایی است که آدم حال می کند باهاشان... نه اینکه حالا چون یکی دو بار کار کرده ام با ایشان بخواهم جانب داری کنم ها ...نه! الحق و الانصاف بین تمام مسئولین- جز وزیر بهداشت - هیچ کس صمیمی و خاکی نیست مثل آقای بذرپاش... خیلی حیف شد که استعفا دادند از منصبشان] خیلی حرف بود که بالاخره یک نفر از بین اصولگرایان بلند بشود بگوید به یکی دیگر از خودشان- نه به خاطر غرض و مرض سیاسی که به خاطر وجدان انقلابی- که " شما دردتان قدرت بود مگر، که حالا چون نرسیده اید به آن، افتاده اید به دنده لج و لج بازی؟ زشت است برادر من،ملت می فهمد این بچه بازی ها را و آنوقت می گذارد به حساب همه اصولگرایان و می گذارد به حساب هر کسی که هست توی این دولت و آنوقت همین یک ذره اعتماد هم سلب می شود به مولا" ... حالا اینکه این وسط چه کسی راست می گوید، چه کسی دروغ، الله اعلم! ما که ننشسته ایم -نعوذ بالله - در جای خدا، ولی جسارتی که بود در این حرف، مهم بود ...خیلی هم مهم بود؛ نشان به آن نشانی که خود آقای بذرپاش گفته بود من تا مشاور رئیس جمهور بودم نمی توانستم بزنم این حرف ها را؛ حالا که استعفا داده ام قلم گرفته ام به دست که بریزم بیرون حرفهای باد کرده توی دلم را... آقا، خداوکیلی – ما که غریبه نیستیم ان شاء الله! - چند تای منتسبین این دولت خدمت، شیفته خدمتند نه تشنه قدرت؟ چند تای آنهایی که زمان انتخابات جان کندند برای انقلاب سوم، قربه الی الله آمده بودند وسط گود؟ دِ اگر همه شان آمده بودند فی سبیل الله، پس چرا بعد از بی کلاه ماندن سرشان پس از عزل و نصب ها، صراحتا گفتند که بیعتمان را برداشتیم؟ فلان خانم علیها سلام و فلان آقای علیه السلام، که امروز نامشان مساوی است با اصولگرایی، به چه حقی دارند مردم را بدبین می کنند به ارزش های دولت و نظام؟ اصلا به چه حقی پل می سازند از آّبرو و حیثیت و زندگی دیگران که خودشان را برسانند به مقصودشان؟ گیرم که مقصودشان خوب باشد هم، به چه مجوزی آخر؟ آقا به خودتان قسم هیچ وقت یادم نمی رود مادر آن پسری را که در ماجرای پانزده خرداد امسال جزو متهمین اغتشاش بود ...شب ماجرا دیدمش. چهره اش مثل گچ سفید بود و چشمهاش قرمز و تسبیح هی می دوید بین انگشت هاش ... می گفت از یزد آمده بودند منزل فامیلشان –که یکی دیگر از به اصطلاح اغتشاش کننده ها بود- و قرار بود بر گردند دو سه روز آینده که پسرش رفته بود حرم با همان آقا و بعد از اینکه او را دستگیر کرده بودند جوان هم بلند شده بود به دفاع از او و دست آخر گرفته بودند دو تاشان را... مادرش با بغض می گفت پسرم امتحان دارد و اگر برنگردیم زودتر، یک ترمش دود می شود و من دلم نمی آمد که بگویم بهش که یک ترم که سهل است مادر! آینده اش دود شد و انگ «زندانی سیاسی» که می خورد قطعا تا آخر عمر روی پیشانیش، تحصیل و کار و همه زندگی اش را دود می کند... هر چند به اقدام کریمانه – و نه اصلا سیاستمدارانه هاشمی ! – عفو شدند از حبس، اما همان پرونده سیاسی کافیست برای تباه شدن آینده اش... و دیگر چه فرق میکند برای او، که آنها که بلند شدند به سوال کردن،قصد اغتشاش داشتند یا نه ... و دیگر چه فرق میکند برای او که مصباح دخیل بود در آن ماجرا یا نه...و دیگر چه فرق میکند برای او که خود هاشمی مقصر بود در دامن زدن به اغتشاش یا نه... چه فرق میکند برای او؟ و همه از آن ماجرا نوشتند و حرف زدند و اعتراض کردند و دفاع کردند ... اما هیچ کس نگفت از آینده ای که تباه شد در این سیاست بازی ها... آقا باور کنید من می ترسم از گوری که به دست خودمان داریم می کنیم این روزها... می ترسم از رجعت طلحه و زبیر... می ترسم از غفلت دوست و فتنه دشمن... *وای! این همه حرف را من زدم؟! ببینم...نکند قلابی بود این استامینوفن ها؟!! |
|
+
جمعه دوازدهم آبان 1385 17:25 ...محب شما ایمانه |
|
|
-کسی اینجا نیست؟ آهاااای... من گم کردم خودم را ...کسی نیست اینجا؟ باور کنید دارم غرق می شوم دراین ظلمات، باز کنیداین درب را ...آهاااااااای ... - یابن طاها... یابن یاسین... یا بن النبا العظیم...یا بن الصراط المستقیم... الی متی باید بمانم اینجا پشت درب؟ و ای خطاب شما را راضی می کند از من؟باز کنید این درب رحمتتان را...باز کنید... - اصلا آنقدر می نشینم اینجا و زار می زنم تا خسته بشوید و باز کنید درب را... اصلا آنقدر می کوبم این درب را با همین درد دستم تا بفهمید درد دلم را ... باز کنید دیگر... باور کنید می روم و دیگر هم بر نمی گردم ها... می روم وگم و گور می کنم این یک ذره مانده از خودم را ... می روم ها!... - آقا من که خوب بلدم رگ خواب شما را ... باز نکنید روضه عمویتان را شروع می کنم ها... دِ قربان گریه های خونینت ... دِ آخر فدای گریه های صبح و شامت ... پناه آورده ام به شما... رحمی کنید... - می خواهید باور کنم که نیستید؟ چراغ آیدی رأفتتان را خاموش کرده اید تا نفهمم بودنتان را ؟! من که می دانم لطف شما همیشه خدا آن لاین است... من که دارم می شنوم بوی شما را ...با ذره ذره های بودنم می شنوم ...کجایید پس؟ - باشد آقا... تحویلمان نگیرید. ولی اگر فردای قیامت ما را کشیدند سمت جهنم فراق شما یادتان می آورم امروز را... باشد آقا... یادتان بماند! - دارم می روم ها... رفتم ها... دیگر بر نمی گردم ها...
آی قربان کرمت! - س...سلام آقا! |
|
+
چهارشنبه دهم آبان 1385 21:24 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! خسته خسته خسته آمده ام پشت مانيتور و با چشم هايي كه به زور باز است و انگشت هايي كه يك در ميان زخمي(!) مي خواهم براي شما بنويسم و دوست دارم فراموش كنم – مثل هميشه- كه شما نامه هاي نوشته را كه هيچ ؛ نانوشته ها را هم خوانده ايد ...دوست دارم فكر كنم نشسته ايد پاي حرفهاي من و تازه مي خواهيد از زبان من بشنويد ... بشنويد آنچه را كه مانده است اينجا ...توي دلم!...آقا آمده ام دستهاي تسليمم را ببرم بالا و اعتراف بكنم...آخ كه چقدر سخت است اعتراف پيش شما! آقا مي گويم شده است بزنيد سيم آخر؟! يا اينكه ما را بزنيد به آن؟! شده است؟ شده است آنقدر گم بشويم ما در ‹خودمان› كه هيچ چيز يادمان نياورد شما را و فقط آن سيمِ آخر كارساز باشد كه بزنيد ما را به آن تا برقمان بگيرد و خشك بشويم تا دوباره زنده بشويم و دوباره نفس بكشيم نه اينبار از راه دهان و بيني كه از دلمان... و نه اينبار در هواي كثيف شهر كه در هواي قشنگ شما...شده است آقا؟ دست من مي گويد شده است! و اين زخم مي گويد زده ايد به سيم آخر يا شايد هم ..مرا! و قصه اين زخم مثل قصه آن شكلات نيست كه روي ميز ماند و هيچ وقت جا به جا نشد... يادتان كه هست آقا؟ يادتان هست رفيق بچگي هايم را؟ با همه بچگي اش خراب شما بود و آنقدر حستان مي كرد نزديكِ نزديك كه جمع ميكرد بچه ها را و شكلات مي گذاشت روي ميز و مي گفت امام زمان بردار اين شكلات را !! و چون هيچ وقت امام زمان بچگي هاش دست نزد به آن شكلات، حالا شما را كه سهل است؛ بودن خداش را هم...! ولي آقا فرق دارد اين قصه با آن قصه ... و آنقدر ديده ام وشنيده ام از اين عوام زدگي ها كه بترسد چشمم و بدانم كجاست مرز واقعيت و خيال... استادمان حرف قشنگي زد يكبار كه هيچ وقت يادم نمي رود.... گفت كه مرصاد گمان نكنيد جايي ست آنطرف اين دنيا ؛ كه لحظه لحظه هاي عمر شما مرصاد است و خدا نشانه هاي خودش را ميگذارد سر راهتان تا بدانيد نشسته است در كمين ... و مرصاد من عيد فطر رسيد و خدا كمين كرد در مرصاد جديدي، تا نه او ، كه من بشناسم ‹من›ام را ... و اگر از رمضان المبارك امسال همين تحفه رسيده باشد براي من، بس است و از سر من هم زياد است ... و اگر اين دفتر باران خورده همين جا بسته شود ، به خير شده است عاقبتش و چه وبلاگ پر بركتي بود براي من كه شروعش كنم با ترس و تمام شود با آرامش... آن روز جمعه بود و امروز هم ... و چه اتفاق مباركي! ناز شستتان آقا ..ناز شستتان كه اگر نزده بوديد مرا به سيم آخر هنوز مات مانده بودم در حيرت فهم اين مرصاد... و اگر آن ليوان نشكسته بود بين دستهام و فرو نرفته بود در انگشتهام و آنقدر خون نرفته بود تا چشمهام سياه بشود و هيچ نفهمم ديگر و هيچ كس نباشد آن لحظه و من بمانم و خودم و –شايد- شما، شايد هيچ وقت نمي فهميدم كه عيدي مرا چقدر قشنگ داده ايد... و اگر نبود اين وبلاگ كه بيايم و مرور كنم نامه هايش را يادم نمي آمد كه جمعه اول ماه مبارك ‹يك كسي› چه گفته بود به من و من چه خواسته بودم از شما و شما حالا چه كريمانه استجابت كرده ايد در آخر ماه...
آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را...
و من چقدر دير فهميدم كه دعايي كه نام مادرتان ضميمه شده باشد به آن رد خور ندارد... دير فهميدم كه همه چيز را مهيا كرديد تا من خودم را بشناسم و بفهمم چه سدّي است اين ‹من› در برابر شما و چه لاف بزرگي است دم زدن از شما تا هست اين ‹منِ› جان سخت ...دير فهميدم كه چقدر ماهرانه آن دوراهي عجيب را صحنه سازي كرديد تا ببينم آن ماري را كه پرورانده ام ميان آستين ! و ‹منِ› من بزرگ شد ... آنقدر بزرگ كه بزرگي شما را يادم برود و شما نشستيد به تماشاي نفسي كه ظالم بود و نمي فهميد نشانه هاي شما را...و من تازه مي فهمم ذلت نفس را و اعتماد بي اندازه به نفس را كه اگر گير كند بين دو راهي ، چه راحت گم مي كند شما را ...
و آنقدر قشنگ ساخته بوديد ميدان را كه من حتي بويي نبردم از اين ماجرا و حالا كه جمع شده است صحنه امتحان، مي بينم نه شما نشسته بوديد به يك راه و نه دل به راه ديگر ... و دود بلند مي شود از سر من تا يادم مي افتد پاي هماني را وسط كشيده بوديد كه گفته بود بترس از خودت و من مست غرور باور نكرده بودم قدرت نفس را ... و بعد از آن خلسه دردناك بود كه تازه فهميدم چه كرده ايد آقا...و چه حساب شده اين چند روز را به تدبير خودتان پيش برده ايد... و حالا كه پرده برداشتيد از نشانه هاي كمينتان ، ‹من› را نشانديد رو به روي خودم تا بدانم هنوز هست!! آفا سرافراز كرديد مرا پيش آنها كه مي گفتند شما نگاه چپ هم نمي اندازيد به اين دفتر ...و نظر بيشتر از اين كه مستجاب كرده باشيد دعايي را كه در لا به لاي واگويه هاي اين دفتر كرده بودم... و نجاتم داديد از غم غرور و از غصه خودبيني؟ دست مريزاد آقا... دست مريزاد! و حالا آنقدر شكسته ام از بار خجالت شما كه بايد بگذرد زماني تا دوباره جسارت بيابم كه سلام كنم به شما... نمي دانم چقدر...شايد تا وقتي كه جوش بخورد اين زخم ها! |
|
|
+
جمعه پنجم آبان 1385 20:14 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! دمتان گرم! ببخشيد البته كه خودماني شدم ، ولي خودمانيم آقا! قشنگ بود كارِتان ديروز... هميشه كارهايتان قشنگ است ها، اما اين يكي، خوب حالي داد آقا ...خوب! نگوييد كار شما نبود كه باور نمي كنم...مگر مي شود كار شما نبوده باشد؟ دِ اگر نبود؛ پس چه حكمتي داشت كه آن دختر اشتباه سوار اتوبوس بشود و خواهرش هي بي تابي بكند و بين آنهمه جمعيت دل من بسوزد و ...نه! كار، كار خودتان بود. شك ندارم... اما همان موقع نفهميدم... نه حتي بعد از پياده شدن آن دخترك از اتوبوس...نه... بعد تر از آن ... خيلي بعد تر از آن... وقتي كه داشتم فكر ميكردم به غصه هاي ديروز و حرفهاي بي بو و خاصيت ‹بعضي ها› كه از بين تمام ضرب المثل هاي شيرين فارسي يك ضرب المثل را ياد گرفته اند – انگار- تا هر وقت اسم كمك به فلسطين مي آيد به ميان، ژست روشنفكري بگيرند به خودشان و بگويند : اصولا چراغي كه به خانه رواست حرام است به مسجد! آنوقت كه دلم اشوب شده بود از انبوه غازچراني خبري و تحليلي سايت هاي – مثلا- فخيم و وبلاگهاي – جان عمه شان- روشنفكر، كه "اين ملت كي سرشان به سنگ خواهد خورد الله اعلم ... دِ بيچاره ها حاليتان نيست مگر كه موشك هاي دوربرد آمريكا نشانه رفته اند ايران را ... خاك بر سرتان كه دست از اين امل بازيها بر نمي داريد ...حالا هي بگوييد ‹مرگ بر› تا هولوكاست را بياورند جلوي چشمتان...دِ آخر هولوكاست را هم باور نداريد كه!... حالا با اين ‹مرگ بر› ها مي خواهيد چه كار كنيد مثلا؟ اسرائيل را ريشه كن كنيد از روي زمين؟ ...هه! خيلي خوشمزه ايد بابا!" همان موقع كه حالم گرفته بود از خودي و غير خودي كه هر كدامشان كمر بسته اند يك جور داغ بگذارند دل ما را...آن موقع بود كه يادم افتاد آن دختر و خواهر كوچكش را... ده دوازده ساله مي نمود انگار و خواهرش -كه يادم رفت اسمش را بپرسم- چهار پنج ساله. كلافه شده بود از دست گريه هاي خواهرش و هر چه حرف مي زد باهاش، آرام نمي گرفت كه نمي گرفت... حق هم داشت ... با آن گرما و شلوغي اتوبوس و خستگي راهپيمايي، آدم بزرگهاش هم بي حال شده بودند چه رسد به او... و شايد هم براي همين بود كه همه فقط فكر آن بودند كه خودشان را جوري جا كنند و بعد نفسي بكشند بعد از آنهمه پياده روي ...و هيچ كس حال حرف زدن هم نداشت چه رسد به آرام كردن يك دختر كوچولوي خسته... و من هم! عجيب بي تاب شده بود دخترك و انگار نفسش بند آمده بود در حصار قامت هاي بلندي كه دور تا دورش را گرفته بود و هي تقلا مي كرد خودش را بيرون بكشد از اتوبوس و خواهرش - كه مدام مي كشيدش عقب- درمانده شده بود از دستش. ايستاده بود دم پله ها و هر كه مي آمد بالا را- بي فايده- هل مي داد و ملت هم جري تر مي شدند براي بالا آمدن و او هم بلند تر گريه مي كرد! تازه توانسته بودم خودم را از بين جمعيت بكشانم جلوي درب اتوبوس و كلي ذوق كرده بودم كه بالاخره فتح كرده ام پله هاي اتوبوس را ...كه با همان دستهاي كوچولوش هلم داد . خواهر بزگتر كشيدش عقب و من بي توجه آمدم بالا و ببين جمعيت – به جان كندني- جا كردم خودم را. -الان مي رسيم... صبر كن... بيا عقب... نكن ... بياعقب ... نگاهم را كه بيرون از اتوبوس دنبال رفقا مي گشت كه رفته بودند دنبال اتوبوس هاي مسير خودشان ، گريه هاي دخترك به خود كشاند ... برام مهم نبود اول... يعني فكر مي كردم مادرش هست حتما و خودش آرام مي كند بچه را ولي ... جز همان دختر ده دوازده ساله – كه خودش بي تاب تر شده بود از خواهرش و نمي دانست چه جور بايد آرامش كند، بين اين جمعيت- كسي كاري به دخترك نداشت . فكر كردم اگر بچه را ببرد پشت ميله درب تا بين فشار جمعيت نباشد آرام مي گيرد . پيشنهادش دادم. آنقدر درمانده شده بود كه بي هيچ حرفي خواهرش را كشيد به همان سمت اما قبول نمي كرد خواهر كوچكتر و فقط مي خواست بيرون برود از شلوغي. خودم را كشيدم كنارش تا حرف بزنم باهاش. بچه ها را نشانش دادم كه ايستاده بودند پشت درب و نگاهش مي كردند...ارام نشد! گفتم" زود مي رسيم، تا سه بشمار"...فايده نداشت! گفتم" ببين چقدر آدم ايستاده بيرون، گناه دارند ها،بيا كنار"... انگار نه انگار!
خواهرش باز دستش را كشيد عقب و باز گريه اش بيشتر شد ... دست بردم تا بغلش كنم... تقلا مي كرد اول اما بعد كه بلندش كردم و بادي خورد به صورتش،دست و پا نزد ديگر. گرفتمش در بغلم و از پنجره بيرون را نشانش دادم ...مردمي را كه جاري شده بودند مثل خون، در رگ هاي خيابان :مرد و زن، پير و جوان، كوچك و بزرگ... اشك هاش را پاك كردم و بچه اي را نشانش دادم كه بيرون از اتوبوس دست مادرش را گرفته بود و مادرش داشت براي او مي گفت از بچه هاي فلسطيني و از اسرائيل كه پدرها و برادرهاي آنها را مي كشد . موهاش را مرتب كردم و خيابان را نشانش دادم- كه پر بود از پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل -... و خورشيد را - كه مات مانده بود از اين همه غيرت- ...و مصلي را - كه قدس شهرمان بود و آزادانه نماز خوانده بوديم در آن و مرگ گفته بوديم بر آمريكا و اسرائيل-...
آرام گرفته بود ديگر و خواهرش كه رنگ به رو نداشت از خستگي و از بي تابي ، كنارم ايستاده بود و مضطرب خواهرش را نگاه مي كرد كه كم كَمك گريه اش بند آمده بود. انگار كه خواسته باشد چيزي بگويد و غصه اش را بريزد بيرون ، گفت" مادرم نتونست بياد ...ما خودمان آمديم .... تا حالا حالش خوب بود ها،اصلا نمي دونم چش شد يكمرتبه..." گفتم" چيزيش نبود ..گرمش شده بود فقط"... و نگاه كردم به رد اشك هايي كه مانده بود روي صورت كوچك و خوشگلش ... هق هق داشت هنوز ...خواستم يادش برود گرما و خستگي را ... گفتم" همين الان مي رسيم خونتون" ... بين هق هق براي اولين بار حرف زد باهام "مي خوايم ...مي خوايم بريم الان حرم" ...گفتم" حرم؟ "خواهرش گفت" از اونجا مي ريم خونه" ... گفتم" آخه... اين ماشين كه نمي ره حرم ... بايد اون اتوبوس ها را سوار مي شديد". دختر دوباره رنگ از صورتش پريد...سريع خواهرش را گرفت از بغلم و با اينكه اتوبوس راه نيفتاده بود هنوز، داد زد "نگه داريد آقا" و دست پاچه خودش را و خواهرش را كشيد بيرون و ...بين جمعيت گم شد . يكي از زنها پرسيد " پياده شدند اين مادر و دختر؟!!واي كه چقدر گريه كرد...!" و من سرك مي كشيدم بلكه بتوانم پيداشان كنم در شلوغي بيرون و ماشين به راه افتاد ناغافل و من نفهميدم بالاخره، آن دو خواهر ، ماشينهاي حرم را پيدا كردند يا نه ... آن مهم نبود ...مهم اين بود كه حالا خوب فهميده ام ارزش هاي ما بيمه بلوغ سياسي و وجدانهاي بيدار دوازده ساله هاي روزه داريست كه براي دفاع از مظلوم حتي بدون مادر ، دست خواهر چهارساله شان را مي گيرند و لبيك ميگويند به دعوت امامي كه نايب شماست... دستان درد نكند آقا ...خوب فهمانديد به من! - آي اقايان روشنفكر... هر چقدر دلتان مي خواهد غازچراني كنيد ... فرداي فلسطين به دست همين بچه ها رقم خواهد خورد...
راستي آقا اين چند تا عكس را هم گرفتم به يادگاري...
بين پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل و مرگ بر آمريكا چقدر تابلو بود برگه هايي كه ما دستمان گرفته بوديم: "لينك به زيتون"، "كليك بر سنگ ها" ... پيرزن هاش كه سهل بود، تحصيل كرده ها هم چپ چپ نگاهمان مي كردند!
بعضي ها خانوادگي آمده بودند و انگار داشتند ‹سنگ قيچي كاغذ› مي كردند تا معلوم شود كدامشان بايد بچه را ببرد دنبال خودش!
اگر روم مي شد بهشان مي گفتم يك بار هم مرا ببرند آن بالا تا چند تا عكس جانانه بگيرم از اين حضور جانانه!
دنياي اسلام تا كي بايد وجود سراپا فتنه و شرّ رژيم صهيونيستي را تحمل كند؟...
بر خلاف بعضي ها، بعضي هاي ديگر دلشان مي خواهد هر روز، روز قدس باشد... اين بنده خدا به گمانم از دسته دوم بود آقا!
بعضي ها هم حسابي مجهز آمده بودند براي سيلي زدن به دهان دشمن!
آقا خداوكيليش دنياي ثروتمند اسلام با آنهمه ذخاير نفت و گاز ،براي كمك به مردم ستمديده لبنان محتاج كمكهاي – هرچند كوچك – خواهران و برادران مسلمان است؟! مردم ما كه خوبند الحمدلله...ولي رسمش نيست با چهارتا عكس دلخراش ...! اصلا حواله به خودتان...ما چه كاره ايم!
با نورا و طيبه و ‹بركت› خيلي دويديم تا توانستيم عكس بگيريم از دسته زردپوش حزب اللهيان... چه شور و حالي داده بودند راهپيمايي را ... به قول نورا خدا حزب الله و حزب اللهي جماعت را حفظ كند...!
و صف هاي طويل نماز، چه با شكوه كرده بود خيابان هاي تكراري شهرمان را !
بعضي ها هم حسابي خستگي را خسته كرده بودند!
و اين حرف اول و آخر ماست! |
|
+
یکشنبه سی ام مهر 1385 2:52 ...محب شما ایمانه |
|
|
بيست و پنج روزه تان قبول! مي دانم، براي شما كه قبول است... گفتم كه شما هم –شايد- دعايي كنيد در قبول طاعت ما... و خدا حرف شما را زمين نمي زند مثل نماز روزه هاي ما! راستي آقا ، شب بيست و سوم هم كه گذشت... با ما آشتي نكرده ايد هنوز؟ ... آقا ... يك سوالي بپرسم جواب مي دهيد خداوكيلي...؟ قول مي دهيد ناراحت نشويد؟ بپرسم پس؟ قول داديد ها! - آقا ...شما واقعا همان امام زمان هستيد؟! همان كه اميد همه است ومنتظَر همه؟ يعني مي خواهم بدانم شماييد آن موعود يا آنكه از دوازده ماه سال ، محرم و صفرها پيداش مي شود تا هيئتي ها با نامش تا ساعت سه صبح خودشان را بزنند و هروله كنند؟ ...شما امام زمان هستيد يا آن آقايي كه می گویند هيچ وقت اين وبلاگ را سر نمي زند چون به جاي ‹حوسين حوسين› آهنگي دارد با صداي يك خواننده؟!...شما امام زمان هستيد يا آن كسي كه خوش ندارد اين نظام را ببيند و اگر بيايد اولين كاري كه مي كند برچيدن اين نظام است؟! ...شماييد آن منجي آخر الزمان يا آنكه جمعه هاي آخر ماه رمضان همه كساني را كه ريخته اند توي خيابان ها و از يك مشت سني حرامزاده حمايت مي كنند؛ لعن و نفرين مي كند؟! شماييد يا او؟ ها آقا ؟...
دِ تكليف مرا روشن كنيد ديگر... تكليف مرا روشن كنيد تا بدانم شماييد امام موعود يا آن آقايي كه بعضي ها دارند... بايد معلوم شود آخر كه بالاخره چه كسي امام زمان است؟! او يا شما كه رحمه للعالمينيد؟ او يا شما كه با چشم هاي باراني تان ، شب و روز اسلام و مسلمين را دعا مي كنيد ؟ او يا شما كه هميشه هستيد، چه آنوقت كه در روضه هاي عمويتان دنبالتان مي گردم ؛ چه آن لحظه كه در راهپيمايي روز قدس، بين خيل جمعيت...
بين خودمان بماند آقا ...ولي من آن امام زمان را نمي خواهم! آن را كه فقط صبح هاي جمعه مي تواني پيداش كني؛ آنهم فقط در هيئت و پاي مداح خودتان و نه حتي در هيئت هاي ديگر! آن را كه شمشير بسته است از رو براي هر كه در اين نظام مسئوليتي دارد! آن را كه فقط كنج اتاق تاريك خودت مي تواني صداش بزني، آن هم به شرط آنكه هيچ نامحرمي نشنود صدايت را! ... من نمي خواهم آن امام زمان را ... زور كه نيست آقا ...هست؟! و من چقدر بدم مي آيد از آنها كه خيال مي كنند تنها با همين شور ها و هروله ها، مي توانند شما را بيرون بكشند از چاه غيبت و فكر مي كنند با سينه زني هايشان عالمي را مي توانند زير و رو كنند... و اصلا مگر دل شما چقدر خوش است از دست هيئتي هاي ما؟ از دست مداح هاي ما؟ از دست سينه زني هاي ما؟ ]خدا به خير كند ... به گمانم مهدور الدم شدم به فتواي رفقا![ و خودت خوب مي داني همين رفقا هر چه سي دي و سبك مي خواهند از عليمي و هلالي و سد جواد _ كه خدا رحمتش كند- تا سلحشور و ميرداماد و حاج محمود ؛ از من سراغ مي گيرند ... ولي همين من كه هميشه يكي از همين سبك ها را زير لب زمزمه دارم ؛ خوب مي دانم شما دلتان رنجيده است از دست ما و از دست هيئتي هاي ما كه هر كدامشان حزبي شده اند براي خودشان و فكر مي كنند امام حسين(ع) اين هيئت با امام حسين(ع) آن هيئت فرق دارد ... و شايد هم فرق دارد مثل شما با آن امام زماني كه مي شناسند بعضي ها! ... و مگر نبود همين چند وقت پيش كه طرفداران يكي از مداحها، مداح ديگري را گرفتند به باد كتك كه: حقت است؛ تا تو باشي نروي تشييع جنازه فلاني... آقا من نمي خواهم امام زمان اينها را ... نمي خواهم! و آن امام زمان را دوست دارم كه امام زمان همه است؛ نه فقط مداح ها و هيئتي ها و ارادت هر كسي را مي پذيرد حتي اگر لهراسبي باشد ... من آن امام زمان را دوست دارم كه در ايام انتخابات، بچه هاي ستاد از ته دلشان صدايش مي زدند و به عشق فرج او به در و ديوار مي چسباندند: تا دولت اسلامي يك يا حسين ديگر! من آن امام زمان را دوست دارم كه در قنوت نمازهايش براي توفيق و اصلاح اين نظام كه با خون هزار هزار شهيد روي پا ايستاد دعا مي كند و براي هر كسي كه خدمت خالصانه مي كند به اين نظام... من آن امام زمان را دوست دارم... نه آني را كه فقط براي ندبه هاي جمعه است و نيمه هاي شعبان و هيچ كاري ندارد به آنچه مي گذرد...به لبنان.. به فلسطين.. به عراق.. به افغانستان.. به انرژي هسته اي خودمان .. به اصلاح طلبان بي اصول..به اصولگرايان بي اصلاح .. و.. و.. و ... و من نمي دانم چرا بعضي از ما كاسه هستند و داغ تر از آش! نمي دانم چرا عقل هاي عاطفه شان چاييده است و هر وقت اسم فلسطين به ميان مي آيد - لابد به نيت قربت- چند بار تكرار مي كنند: ‹حقشان است حرامزاده ها›... آقا اگر شما و اجدادتانيد آن خانداني كه اينها به خاطر حب شما شده اند شمر ذي الجوشن، مگر خود شما يادمان نداده ايد كه بگوييم: "اللهم فرج عن كل مكروب... اللهم فك كل اسير...اللهم اصلح كل فاسد من امور المسلمين" ... و حتي نگفتيد ‹من امور المؤمنين› كه بهانه داده باشيد دست همين بعضي هاي ما كه:‹ ايمان به پذيرفتن ولايت است و آنها كه ولايت سرشان نمي شود بروند به جهنم ... › و شرط اسلام مگر شهادتين نيست و مگر فلسطين سرزمين مردمي نيست كه شهادتين را گفته اند؟ و مگر همين بعضي ها كه تا ديروز سياه پوش غم اميرالمونين(ع) بودند يادشان رفته است كه آن امام فرمود: ‹ كونوا للمظلوم عونا و للظالم خصما›؟ و مگر ظلم شاخ و دم دارد كه نمي توانند بببينندش در جدال تانك هاي غاصب و مشت هاي گره كرده؟!...
و خودت مي داني آقا كه صحبت ولايت جداست و اگر آن به ميان بيايد من هماني مي شوم كه در مسجد النبي جلوي دربي كه مسمّا به نام اميرالمؤمنين بود، حال يكي از آن عايشه زاده ها را گرفت كه مامور گشت بود و انگار مامور توهين به ايراني ها ]بماند كه بعد، هنگامي كه خواستم خارج شوم از مسجد، فهميدم كه كفش هايم نيست توي جاكفشي! [ و اگر صحبت از بغض باشد من هماني مي شوم كه جلوي خانه حضرت زهرا(س) و در ميان آن همه مأمور سني ، دومي را لعن كرد ]و چه حرصي خورد مادر بيچاره من![ و همان مي شوم كه در كلاس با استادي كه گفته بود :‹برادران وهابي ما!›؛ بحث كرد كه چرا شورش را درآورده ايد و افتاده ايد از آن طرف بام! ...و اين ها را اگر مي گويم به در گفته ام كه ديوار بشنود!
.... خلاصه آقا من نمي دانم ...تكليف ما را روشن كنيد... اگر شما ، همان يوسف گمگشته زهرا(س)ييد خودتان هدايتمان كنيد كه فرداي ظهور در صف شما باشيم... و اگر نيستيد يك جور آشتي بدهيد ما را با اين امام زمان!! |
|
+
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 16:49 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! هر چه خواستم امشب را بي خيال شوم و نيايم پاي اين مانيتور، اين دل تاب نياورد كه نياورد! مي دانيد آقا ، دلم شور مي زند امشب... دلم شور مي زند و شنيده ام از علايم ظهور تو صيحه ايست كه آسمان همچو شبي از اين ماه را به خروشي مي لرزاند و امشب... شب انتظار است...شب انتظار... امشب شب توست، شب آقايي تو... و در لحظه لحظه هاي امشب تويي كه ديده مي شوي... امشب در تار و پود جوشن كبير تو را بايد صدا زد و در الغوث گفتن ها تو را بايد خواست... امشب به قرآن بايد قسم داد تو را و خداي تو را...امشب بايد ذره ذره بودنمان را اشك كنيم و بباريم، بلكه خدا ببخشايد بر ما آنچه مانده است از غيبت تو و كاش امشب باز مي شد اين گره كور و صبح ما بوديم و مژده آمدن تو ... آه مولا يعني مي شود ؟ يعني مي شود امشب خدا صدا بزند ما را و آشتي كند با ما ؟ يعني مي شود امشب آسمان آبستن لحظه اي باشد كه براي رسيدن آن تمام خلقت آفريده شد؟ ...يعني مي شود كه امشب تو براي ما رقم بخوري و آمدنت در دفتر عمر تك تك ما بدرخشد مثل همان ستاره هايي كه معلم كودكي هامان مي زد به مشق هاي خوبمان؟... و چقدر مشق عمر من خوب بود امسال آقا ؟ چقدر حضور خدا را صرف كردم در لحظه هايم؟ چقدر رضايت تو را سرمشق كردم در اعمالم؟ چقدر؟... ... آقا، مباد بي تو بگذرد امسال هم...مباد غروب جمعه هاي دلتنگي ما پر باشد از بغض نيامدنت... مباد قنوتهاي التماس ما لبريز شود از غم غيبتت ... مباد نفس بكشيم و تو نباشي... مباد آقا...مباد... ...
دلم شور مي زند امشب و آسمان هنوز ساكت است... الغوث الغوث خلصنا من الغربة يا رب!
|
|
+
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 22:42 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا ! چند وقتي است مي خواهم بنشينم يك دل سير حرف بزنم برايتان اما نه من فرصتش را كردم نه شما توفيق داديد... ولي امشب آنقدر دلم پر است كه قيد همه چيز را زده ام و نشسته ام پاي اين مانيتور ... حالا فقط مانده عنايت شما... كممان نذاريد الله وكيلي!
آقا من مي خوام بدانم چرا شما نمي زنيد پس كله ما؟ چرا نوح نمي شويد و طوفان نمي فرستيد تا راحتتان كند و راحتمان كند؟ دِ آخر از بس رئوف بوديد و مهربان كه امروز نمك نشناس تر شده ايم ما ... دِ از بس دلرحيم بوديد و كريم كه خيال مي كنيم با اين چادري كه آورده ايم تا روي دماغمان و محاسني كه بلند كرده ايم تا روي سينه، شده ايم خط مقدم سربازان تو ... دِ همين خوبي شماست كه از بس به رويمان نياورديد خيال برمان داشته است كه آخر مرام و انتظاريم ... دِ قربانت بشوم يك بار - فقط يك بار- بزن پس كله ما؛ بلكه به خودمان بياييم... بلكه خجالت بكشيم از خودمان...كه اگر زورمان مي آيد آدم بشويم لااقل نام شما را برداريم از روي خودمان... آقا به خودتان قسم ؛ شما حيفيد...حيفيد كه نام شما خورده است به من يك لاقبا و... امان از غربت شما! نه آقا ... به خودتان قسم... به همين شب هاي عزيز قسم، نمي خواهم حالا اين جور دلتان را بيازارم و هر چه هست و نيست را ببرم زير سوال...اصلا من خاك پاي بر و بچ مخلص چادري و برادرهاي اهل حال و حزب اللهي– كه الحق كم هم نيستند – هم نمي شوم ولي آقا خسته شده ام...خسته شده ام از بس كه با سيلي مصلحت، صورت حقايق را سرخ نگه داشتيم...خسته شده ام از اين همه كوتاهي كه مي كنيم ... خسته شده ام از اين همه بي حالي و انفعال...خسته شده ام از دست خودمان كه هر چه مي كشيم از دست خودمان است... بين خودمان بماند آقا ... بعضي وقتها غبطه مي خورم به حال آنهايي كه رها كرده اند تو را و حال مي كنند با دنيايي كه ساخته اند براي خودشان...هر چه هستند لا اقل ادعايي ندارند؛ لا اقل خودشان را نچسبانده اند به شما و به نام شما نان نمي خوردند ... خدا پدرشان را بيامرزد كه راهشان را گرفته اند و سرشان را انداخته اند زير و دارند مي روند مثل بچه آدم و آنوقت ما...! ما كه حتي گيريم در خودمان و هر كداممان علامه دهريم و آيت اللهِ عظمايي! ما كه اگر لطف شما نبود تا حال هزار بار فاتحه مان خواندني شده بود... ! آقا... بد شده ايم،بد ؛ آنقدر بد كه خدا – فقط- مي تواند به دادمان برسد و شما هم كه نمي زنيد پس كله ما...
حق با شماست ؛داغ كرده ام ، داغ و حتي از خنكاي هواي باران زده اي كه از لاي پنجره مي خورد به صورتم هم كاري بر نمي آيد... خودتان بگوييد آقا مي شود داغ نبود؟ مي شود هزار و يك درد را ديد و چشيد و تب نكرد؟ همين ديروز ... همين ديروز كه قرار بود در جلسه مهمي بنشينيم و فعاليت تشكيلاتمان را در ايام انتخابات خبرگان برنامه ريزي كنيم؛ مي شد داغ نكرد وقتي جلسه ي به آن مهمي به خاطر خواب ماندن دو تا از برادران تشكيلات و غيبت شخص ثالثشان به هم خورد؟! نه آقا ،خودتان بگوييد داغ كردن ندارد؟ ... آن هم وقتي طيف مقابل برنامه هايش را ماه هاست ريخته است و از همان روز اول سال ، كارش را شروع كرده است در دانشگاه؟ آقا به خودت قسم درد دارد وقتي ببيني آنها كه هيچ بويي نبرده اند از انتظار تو، دارند كار مي كنند روي ذهن و فكر بچه هاي جديد الورود و آنوقت بچه هاي –ببخشيد ها – مثلا حزب اللهي دانشگاه هنوز گيرند در يك برنامه مشخص!
نه اينكه من به از آنها باشم ها، نه... همه مان سر و ته يك كرباسيم! ولي درد را كه مي شود فهميد وقتي ببيني بسيج، انجمن را قبول ندارد؛ انجمن، نهاد را ؛ نهاد، كانون را ...و بعد ببيني همين عده - كه حضورشان حتي هنوز توجيه قانوني ندارد- آنقدر يكدست و متحد كار مي كنند كه هر وقت نگاهت مي افتد بهشان از ته دل آرزو بكني كه اي كاش به جاي ده نفر از ما يك نفر از آنها كار مي كرد براي شما... ! و بي حكمت نبود كه مولا علي(ع) - كه همچو شبي راحت شد از غصه هاي بيشمار- چنين آرزويي داشت و بر سر منبر مي ناليد كه ‹شما در حقتان پراكنده ايد و آنها در باطلشان متحد›...باوركنيد تازه دارم كم كمكي مي فهمم كه مولاي غريبم چه كشيده است از دست ابن ملجم هايي كه كم نبودند در اطرافش... تازه مي فهمم چرا خطبه هاي نهج البلاغه پر است از غصه هاي مولا و كاش نبودم حالا، تا ببينم تنهايي شما را... و اصلا چه توقعي مي توان داشت از اين جوانها، وقتي بزرگان مملكت كه مصلحت امور رقم مي خورد به تشخيص آنها ، به لجبازي و سياست كاري چوب حراج زده اند به مصالح كشور... چه انتظار مي رود از اين ها، وقتي منسوبين به دولت مهر، آتش افروز جنگ سرد احزاب مي شوند و انگار نه انگار كه نائب غريب تو فرياد مي زند : وحدت، وحدت... به شب قدر قسم نمي خواهم در لباس دوستي ، آب بريزم به آسياب دشمن ...خودت مي داني ارادت مرا به ساحت هر كه زحمت كشيده است براي اسلام و خدمت كرده است به اين ملت ... ولي آقا درد است اينها و اگر به شما نگوييم هم كه غمباد مي كنيم ... ثبت نام انتخابات خبرگان هم تمام شد ...خودتان كه خبر داريد؟ و خبر داريد كه خيلي ها آماده شده اند براي تعبير روياهاي شوم خود ... كمكمان كنيد كه يادمان نرود قرار است اين نهضت به نهضت شما گره بخورد... كمكمان كنيد فردا نائب تنهاي شما ،تنها تر از امروز نباشد... كمكمان كنيد... ... راستي آقا آن جمله اول مرا كه جدي نگرفتيد؟ ...داغ بودم يك چيزي پراندم ديگر!... حالا يك وقت نزنيد پس كله ما... ما نازك نارنجي تر از اين حرفهاييم ... مي دانيد كه؟! |
|
+
پنجشنبه بیستم مهر 1385 17:7 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام اقا امشب شب پانزدهم ماه مبارك است...شب آقام حسن بن علي(ع) ... شب بقيع ...شب دلتنگي...نه اينكه به ما نيامده باشد خوش باشيم وعيد بگيريم ها...نه! ولي نمي دانم چي نهفته است در نام امام حسن(ع) كه هر كاريش مي كني از اول تا آخر بغض است و گريه...حتي تولدش - كه مظلومانه در بي حالي روزه هاي ما مي گذرد- و شهادتش - كه در تقارن با وفات حضرت رسول(ص) كم رنگ مي شود انگار- ... بين خودمان باشد آقا ، امشب هواي روضه دارم به سر و دلم مي خواهد دوباره سفره غصه هاي دلم را باز كنم و بنشينم پاش به هاي هايِ گريه... امشب دلم مي خواهد براي چندمين بار بنشينم پاي همان فيلمي كه از ديواره هاي بقيع گرفتم تا دوباره نگاهم را زومِ دوربين بكشاند روي زميني خاكي كه مي گفتند آنجا آرميده اند چهار جد پاك تو... آقا خرابم امشب و دلم بي ويزا و پاسپورت راه افتاده است و رفته است مدينه... و امان از مدينه و امان از امشب بقيع كه حتم مثل هر شب سياه و ظلماني است... پس كي مي آيي گره گشاي غربت بقيع؟
|
|
+
یکشنبه شانزدهم مهر 1385 23:31 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! نماز روزه هایتان قبول... جسارت است آقا، ولی مرا هم یاد می کنید در نجوای شبانه تان..؟ در دعای سحرتان ...؟ در غروب های باصفایتان...؟ آخ که چقدر دلم می خواهد یک بار - فقط یک بار- بنشینم پای مناجات شما... دل است دیگر ، بهانه ها دارد عجیب و غریب... خودم هم می دانم چشم مهدی بین نگذاشته ام برای خودم که حالا ... ! شما ببخشاییدش ... ! غرض از مزاحمت... راستش چه بگویم...شما که بهتر می دانید از همان روز اول ماه مبارک که این دفتر باران زده را گشودم به عشق شما، یک چیزی افتاده است مثل بغض، اینجا، وسط گلوم و هر چه می خوام نخود سیاه بسازم برایش که شاید دست بردارد از سر من...خراب تر، آوار می شود روی حجم خیالم... خار شده است توی چشمم ... استخوان شده است در گلو ...خسته ام کرده است آقا؛ خسته ام کرده است... آقا رک و پوست کنده ؛ترس برم داشته است!ترس! ترس از ... خودتان که بهتر می دانید! از همان لحظه ای که گشودم این دفتر را ... یا شاید نه، از همان وقتی که نامه اول را نوشتم ...یاشاید نه،از همان زمان که به سرم افتاد سودای این کار... یا شاید نه .... نه آقا ...نه ! کاش درد همان بود ...کاش همه ترسم از حرفها و حدیث هایی بود که این وادی- لاجرم- بار آدم می کند ...نه آقا ... گفته بودم که خیالی نیست اگر تو دست رد به سینه ام نزنی ... آقا... ترس من از همین « من» است که سایه گسترده بر ذهن من و تو خودت بهتر می دانی ماری است پرورده ام میان آستین! دوستی می گفت دلنوشته برای دل است نه برای وبلاگ... جایش که عوض بشود بویش هم عوض می شود؛ بوی بدی میگیرد آنوقت...شاید بوی ریا! آخ آقا آقا آقا ...ترس دارد این حرف؛ به خودت قسم ترس دارد... به همین اولین جمعه ماه مبارک...ترس دارد که فکر کنم چند روز بعد؛ یا نه چند ماه بعد ؛ یا نه... چه می دانم ...دیر یا زود تو برای من بشوی چند خط پست یک وبلاگ تاریک...ترس دارد که فکر کنم شاید دیر یا زود تو برای من بشوی بازار گرمی این ... زبانم لال! زبانم لال ،ولی مگر نبودند خیلی ها... آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را... .... ولی آقا من ایستاده ام این بار، محکم و پا بر جا و با همه دلواپسی ها عقب نمی کشم پا را و دلم می خواهد یادم نرود که از بس ترسیدیم از گناه... ترسیدیم از ریا... ترسیدیم از حرف ها و حدیث ها...و نشستیم دست و پا بسته بر سر سجاده های بی روح معنویت خشک، که امروز جا ماندیم از آنها که هیچ باکشان نیست زخم گذاشتن به قلب تو را ... ایستاده ام و دلم می خواهد تو خودت هوای دلم را داشته باشی و دست مرا بگیری در این آشوب بازار تردید ... ایستاده ام و ترس را گذاشته ام رو به رویم تا یادم نرود «کفر و ایمان چه به هم نزدیک است»... ایستاده ام ...و راه پیش رو سخت تر از آنی ست که بی لطف تو بتوان پیمود... ... |
|
+
جمعه هفتم مهر 1385 22:58 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! وقت دارید کمی بنشینید پای حرفهای من؟ اگر وقت ندارید همین حالا بگویید که من دلم را خوش نکنم که دارم برای شما می نویسم و خواننده ام شمایید... اگر وقت ندارید و حرفهای منِ بی سر و پا را خوش ندارید بشنوید؛ همین جا بگویید و راحتم کنید از این التهاب افتاده در دل... نه اینکه انتظار داشته باشم بعد از هر پست برام کامنت بذارید و حرفهام را جواب بدید ها ...نه! فقط همین که بدانم می شنوید این حرفهای نشسته به موج های الکترونیکی را...کافیست برام! راستش را بخواهید فکر کردم حالا که عصر ارتباطات است ، پست های این وبلاگ شاید زودتر برسد به دستتان از نامه ای که به رود بندازم و نائبتان را واسطه کنم!... اصلا آقا ما چیمان کمتر است از آنهایی که وبلاگ می زنند و همه چیز می گویند جز حرف حساب؟ چیمان کمتر است از آنهایی که فکر می کنند دنیا شکل یک قلب تیر خورده است و وبلاگهایشان یک خط در میان «آی لاو یو»! ... خدا وکیلی آقا چیمان کمتر است؟... حالا که هر کسی از راه می رسد، برای خودش وبلاگی به هم می زند و هر چه می خواهد می نویسد در آن؛نگو که نمی شود من هم چند خط برای شما بنویسم... بین این همه وبلاگهای رنگاوُرنگ بگذار یکیش هم این طور رقم بخورد... بی خیال مردم زمانه که تا کسی از تو حرف بزند هزار جور حرف در می آوردند برایش؛ از امل و متحجر گرفته تا حجتی و دکان باز کرده !(حضرت عباسی چقدر غریبید آقا، که حرف زدن از شما هم – حتی- سخت است این روزها...) چه داشتم می گفتم؟ ...ها! حرف نامه بود...قول می دهم زیاد وقتتان را نگیرد آقا؛ فقط به اندازه حرفهای مانده در دل و شکوه های مانده در گلو... با شما نگوییم هم که کسی نمی ماند برایمان! چه شد آقا ؛ جواب ندادید؟ وقت دارید بنشینید پای حرفهای من...؟! |
|
+
دوشنبه سوم مهر 1385 23:57 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|