تبليغاتX
سلام آقا

دستم را مي گذارم روي چشم چپم و زل مي زنم به اولين رديف پوستر سنجش بينايي که قاب شده است روي ديوار:«چپ...راست ...راست...بالا...چپ...» دو رديف آخر را بايد مکث کنم تا تشخيص بدهم.دستم را برمي دارم و مي گذارم روي چشم راست. نگاهم را مي دوزم به دو رديف پايين.فقط چند حجم قرمزِ در هم مي بينم، بي هيچ دندانه اي! عينک را مي گذارم روي چشمهام: دندانه ها مي نشينند سر جايشان! نفسم را مي دهم بيرون و نگاهم را مي چرخانم به دور مطب.ديوار پر است از پوسترها و عکس هاي جور واجور. منشي از روي بي کاري دارد با ورق هاي روي ميزش ور مي رود.چهره اش خسته مي زند. تاي مقنعه اش را درست مي کند و خيره مي شود به من:« ضعيف شده؟» مي نشينم روي صندلي آبي رنگ مطب و زل مي زنم به عکس پسربچه بامزه اي که يک عينک بزرگ زده است روي چشمهاش.

- ... تر شده!

منشي سرش را بلند مي کند، يک لحظه مات خيره مي شود به من و بعد مي زند زير خنده:«ابهام داشت ها!» از خنده اش خنده ام مي گيرد: «چه کنيم ديگه!» حالش جا آمده است انگار.نطقش باز شده!

- بابا تو اين دور و زمونه کي چشمش تر نيست؟! از بچه پنج ساله اش بگير تا پيرزن هشتاد ساله...همه مي نالند!

حوصله گوش دادن ندارم.بلند مي شوم و دوباره مطب را دور مي زنم. منشي هنوز دارد حرف مي زند. زير ساعت يک قابي زده اند به ديوار که روش جمله اي نوشته است.مي روم جلو:« عبرتها چه بسيارند و عبرت پذيران، چه اندک!» جمله را شنيده ام قبلا...از نهج البلاغه مولاست، ولي انگار اولين بار است مي شنوم. بي آنکه بفهمم چرا، مي لرزاند دلم را:"من چقدر ديده ام عبرت ها را؟ " دست مي کشم به چشمهام:" با همين چشم ها ديده امشان؟ کجا؟ کي؟ "....منشي دارد صدام مي زند:« خانم...خانم بفرماييد نوبت شماست!» زني از اتاق دکتر،بيرون آمده است.

***

دکتر دستگاه را پس و پيش مي کند و دريچه اش را مي گذارد جلوي چشم راستم.صداي "تيک"ي مي شنوم و بعد نور تندي مي افتد روي چشمم.ناخوداگاه پلکم بسته مي شود.دكتر مي گويد:« پلک نزنيد لطفاً.» زور نور بيشتر است از من.به زحمت پلک را باز مي کنم.دکتر چشم گذارده است روي دريچه آن طرف دستگاه. درون دريچه،چيزي شبيه يک شيشه نوراني مي بينم.دکتر مي گويد:« همين طور اينجا را نگاه کنيد...»

- اينجاها را نگاه کنيد... همين جاها بود... مطمئنم!

بي بي، مويه مي کرد و از بين قبرهاي سکو مانند، راه باز مي کرد و جلو مي رفت.جدو باز ناليد:« از همين جا يه فاتحه بخون مي رسه بهش.حتماً که نبايد بري سر قبرش...» بي بي اما نمي شنيد، زير لب، عربي و فارسي چيزي زمزمه مي کرد و جلو مي رفت:«صدامون بزن بي بي... چند بار، اومدم پيدات نکردم... نذار دست خالي برگردم دوباره» اشک هاش سر مي خورد و مي ريخت روي زمين تفتيده وادي السلام. بابا خيلي جلو رفته بود. ارتفاع قبرها گمش کرده بود از جلوي چشمهامان. چادرم را زدم زير بغل و رفتم روي يکي از قبرهاي بلند. وادي السلام مثل يک دريا، زير پايمان بود: بي انتها، خاموش و راز آلود. بابا جلوتر روي قبرهاي قديمي سرک مي کشيد و نوشته هاي رويشان را بادقت مي خواند.

بعيد بود قبر مادربزرگ بي بي بعد از اين همه سال، پيدا بشود در اين اقيانوس قبرها! از روي قبر پريدم پايين. جدو، دشداشه اش را بالا گرفته بود و به زحمت از بين قبرها جلو مي رفت. مامان و بقيه جلو رفته بودند. من آخرين نفر بودم. آرام جلو مي رفتم و نوشته هاي روي قبرها را مي خواندم.اکثرشان شهيد بودند.بعضي قبرها هم زخمدار خمپاره هاي جنگ بودند. دلم مي خواست بروم توي يکي از سرداب هاي وادي. از هولناکي شان زياد شنيده بودم ولي اکثر سردابها يا دربهاي بسته داشتند يا آنقدر خراب شده بودند که نمي شد از پله هاشان پايين رفت. ياد زني افتادم که بي بي قصه اش را برايم گفته بود. گفته بود که سکته کرده بود و به خيال آنکه مرده است توي يکي از همين سردابها دفنش کرده بودند و درب سرداب را بسته بودند و رفته بودند.شب زن به هوش مي آيد و هر طور شده ديواره قبر را مي کند و از پله هاي سرداب بالا مي آيد اما هر چه مي کند قفل درب باز نمي شود. بي بي مي گفت چند روز بعد که سر زده بودند، يافته بودندش که پشت درب از ترس جان داده بود.بي بي مي گفت موهايش که از وحشت کنده بوده، دورش ريخته بود!

آن طرف تر پشت يکي از قبرها، سردابي ديدم.ورودي اش باز بود. رفتم جلو. انتهاي پله هاي باريک و طولاني اش در دل تاريکي گم مي شد. چند پله رفتم پايين. بوي تعفن حالم را بد کرد. ايستادم وزل زدم به تاريکي:" آن پايين چند نفر خوابيده اند؟! "ترس برم داشت.برگشتم بالا. مرگ آنقدر نزديک بود که انگار مي شد مثل خاکهاي وادي لمسش کني! روي زمين جايي از سقف سرداب شکاف خورده بود.سر خم کردم توي شکاف .پايين مثل يک اتاق بود.روي ديوارهاي اتاقک سرداب مي شد تفاوت رنگ آجرهاي بعضي قسمت ها را تشخيص داد. مثل آن مي مانند که روي ديوارها را چند مربع کنده باشند و دوباره آجر کشيده باشند. قبلا شنيده بودم که توي سردابها، اموات را توي زمين دفن نمي کنند، ديوار را به اندازه قد انسان، گود مي کنند و مرده را مثل طبقات يخچالهاي سردخانه، فرو مي کنند توي آن و بعد شکاف ديوار را آجر مي گيرند. چشم هام که به تاريکي عادت کرد از روي تفاوت رنگ آجرها فهميدم که توي ارتفاع هر ديوار سه قبر کنده اند و در طول ديوار، دو يا سه رديف قبر. بيشتر که خيره شدم آجرهاي ريخته شده بعضي از طبقات را ديدم.سرم را کردم بيرون: اگر بيشتر زل مي زدم، جسم هاي توي ديوار را مي توانستم ببينم! مشامم پر شده بود از بوي جسم متعفن...حالم داشت به هم مي خورد.صداي بابا بلند شده بود:«پيداش کردم... بياييد...»

دکتر مي گويد :« هنوز توي تاريکي مطالعه مي کني؟» فکر کردم  آنروز آنقدر به مرگ نزديک شده بودم که تا آخر عمرم کافي بود براي از ياد نبردن آن، اما... دکتر مي گويد:«گفته بودم اصلا خوب نيست...»

مامان گفت:«خوب نيست...چي را مي خواي ببيني؟» گفتم:«فقط چند لحظه»گفتم:«قول مي دم» گفتم:« مگه چي مي شه؟». داشتم گريه مي کردم. مامان زير لب چيزي گفت و برگشت طرف داخل.راه افتادم دنبالش. بوي کافور ريخت توي مشامم. پيچ راهرو را که گذراندم يکهو سردم شد: سالن رو به رويم ، يکدست، سفيد بود.کاشي هاي سفيد ديوار رنگ ماتي داشت و انگار ازشان سرما مي زد بيرون. ديوارها بوي بدي مي داد. انتهای سالن، یک سکو بود مثل یک تختخواب از سنگ! زنی درشت هیکل ایستاده بود جلوی سکو و بازوهاش تکان می خورد. عمه گفت:«چرا اومدی؟» رفتم جلو. مقنعه ام خیس شده بود از اشک. زن برگشت و نگاهم کرد. نگاه من گره خورد به تن روی سکو.صدای هق هق گریه ام را کاشی های دیوار چند برابر کرد. دستمال جلوی دهان زن تکان خورد:«ای،ایجا چه می کنه؟» عمه دستم را کشید عقب. گفتم:« فقط ببینمش...می رم...» رفتم جلوتر. ایستادم بالای سرش. زن آب ریخت روی دستهاش.آب آرام از روی دستها سر خورد تا روی سنگ. شبهای چهارشنبه زنگ می زد خانه مان:« می آی برام توسل بخونی؟» بی بی گفت: «عوض گریه، براش توسل بخون...» هق هقم بالا گرفته بود. نگاهش کردم و خواندم:«اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک...» نگاهش کردم و خواندم...شکسته و خسته:« یا فاطمه الزهرا...یا بنت محمد(ص)...» به اسم حضرت زهرا(س) که می رسیدم صدای گریه اش بلند می شد. نگاه کردم به چشمهاش:بسته بود!صدای گریه ام بلند شد. زن آب ریخت روی چشم ها...

دکتر می گوید:« بشینید اینجا...» بلند می شوم. سرم گیج می رود. یادم می آید که موقع بیرون آمدن از غسالخانه، با خودم گفته بودم یادم نمی رود هیچ وقت مرگ را...! می نشینم پشت دستگاهی دیگر. دکتر می گوید:« توی دریچه را با چشم چپ نگاه کنید». نگاه می کنم. یک مزرعه است انگار و میان مزرعه یک جاده که می رود تا روی یک تپه و روی تپه یک ماشین که تار می شود...تار می شود...تار می شود و بعد یکهو شفاف می شود. دکتر می گوید:«خوب نگاه کنید» ماشین دوباره تار می شود...تار می شود...می گوید:«خب...چند لحظه صبر کنید....»

گفت:« خب...چند لحظه صبر کن... خوب یادم نیست. یادم هست ولی که تازه عقد کرده بود. با یکی از دخترهای دانشگاه.هر دوشان از بچه های ارزشی و حزب اللهی.خبر نامزدی شان مثل بمب ترکید بین بچه ها و اساتید.همه انگار منتظر شنیدن این خبر بودند! اطلاعیه اردوی شمال که زده شد روی برد، هر دوشان اسم نوشتند.یک اتوبوس دخترها،یک اتوبوس پسرها.دم ساحل، برای پسرها یک جایی را در نظر گرفته بودند و برای دخترها یک جایی با فاصله از پسرها....» پرسیدم:« خب... بعد؟» زهرا از بچه های سال بالایی بود. یکی دو سال بزرگتر از من. رئیس دانشگاه،موقع تودیع گفته بود: "تلخ ترین حادثه دوران خدمتم ، حادثه شمال بود" . من از جریان خبر نداشتم.زهرا توی جلسه گفته بود "می گم برات"...

- داد و فریاد ها که بلند شد هیچ کس نفهمید حال خودش را، همه مان دویدیم:افتاده بود توی دریا و موج داشت می بردش. پسرها نعره می کشیدند...داد می زدند...می دویدند... و او می رفت پایین تر... زنش مات ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.جلوی چشمهاش رفت پایین...پایین تر...پایین تر...

دکتر اشاره می کند به یکی از E ها :« این پایینی یه را چطور؟خوب می بینی؟» زهرا گفت:«ندیدم...نه من ، نه هیچکدام از بچه ها...بعد از مراسم ختمی که توی دانشگاه گرفتند ، دیگر هیچ کس ندید زنش را... » دکتر می نشیند روی صندلی اش و توی دفترچه بیمه ام چیزی یادداشت می کند. آن شب موقع خواب فکر کرده بودم مرگ چقدر به آدمها نزدیک است... دکتر دست به سینه می نشیند و نگاهم می کند:« چشم چپت ضعیف تر شده...» از راست می آمد یا چپ؟ راست بود حتما،چون رفته بودم تا وسط بلوار. از روی جدولهای وسط بلوار داشتم رد می شدم که کفشم گرفت به یکی از سنگها و قبل از آنکه بفهمم تلو تلو خورده بودم تا وسط بلوار... "چقدر فاصله داشت با من؟ پنج سانتی متر؟ده سانتی متر؟ اجل چقدر؟ یک سال؟ دو سال؟" ... دست مرا کسی گرفته بود...مطمئن بودم و گرنه می بایست سر می خوردم از روی جدول و می افتادم وسط خیابان و بعد مردم لاشه له شده ام را از زیر چرخهای ماشین، بیرون بکشند ...ولی کسی دستم را گرفته بود...مطمئن بودم! ماشین که از کنارم رد شد صدای سرعتش را شنیدم که مثل صدای بال مرگ در گوشم نشسته بود. به آن طرف خیابان که رسیده بودم با خودم گفته بودم "من از امروز مرده ام و مرده ها به دنیا دل نمی بندند!" دکتر می گوید:« حالتون خوبه؟» با خودم می گویم:« من خیلی وقته مرده ام!» دکتر می گوید:« به هر حال بیشتر مراقب باشید...سعی کنید شماره اش را ثابت نگه دارید که بیشتر نشه...توصیه هام را که فراموش نمی کنید؟» فراموش کرده بودم. همه چیز را فراموش کرده بودم...

***

منشی باقی مانده پولم را می گذارد روی میز و می خندد:« تر شده بود؟» نگاهش می کنم. نمی دانم در صورتم چه می بیند که مات می ماند. از در که بیرون می روم دوباره نگاه می کنم به قاب زیر ساعت:« عبرتها چه بسیارند و عبرت پذیران چه اندک!» دست می کشم روی چشمهام: تر شده اند!


پ ن: به سراغ من اگر می آیید، هستم؛ اما اینجا!

+   یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 22:55  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا!

ساعت شش و ربع است. چهل و پنج دقيقه اي گذشته از کلاس و هنوز نصف وقت باقي است...خيلي به خودم زور آوردم که گوش بدهم به درس، اما اصلاً حالش نيست.استاد دارد پاي تخته تند تند کلمات انگليسي را مي نويسد و حرف مي زند.صداش را مي شنوم و نمي شنوم! بيرون فقط ظلمات است و نور بي جان چراغهاي محوطه دانشگاه که از شاخ و برگ درخت رو به روي کلاس، گهگاه سرک مي کشد...زمين خيس است و مي شود قطرات باران را ديد كه گهگاه روي آبگرفتگي هاي روي زمين ،موج مي اندازند. استاد دارد حاضرغياب مي کند؛مثل هميشه:درست وسط وقت کلاس که يک تنفسي هم باشد براي بچه ها.اسم مرا خواند...

- بله استاد!

استاد با آن قد کوتاهش سرک مي کشد که مرا ببيند اين ته کلاس و بعد يک علامتي مي گذارد توي برگه روي ميز.حتما جلوي اسمم تيک زده که يعني: هست،يعني حاضر!... بچه تر که بودم قصه اي شنيده بودم درباره فرشته اي که هر شب اسم آدمهاي روي زمين را مي خواند و حاضرغياب مي کرد...از اين شب به آن شب چقدر آدمها غايب شده بودند و چقدرها حاضر!... مي گويم آقا، شما را هم در آن ليست نوشته بودند؟ جلوي اسمتان چه مي زدند؟حاضر يا غايب؟! شايد هم براي شما ليست جدايي نوشته بودند که دو گزينه داشت:ظاهر...غايب! آقا، تيک هاي غيبتتان خيلي زياد شده است ها! كي ظاهر مي شويد...؟!

استاد باز رفته است پاي تخته.تمام کت وشلوارش گچي شده است. خيلي کم ديده ام که روي وايت برد بنويسد. چراش را هم نمي دانم ... شايد چون به زيبايي خطش خيلي اهميت مي دهد.خداييش وايت برد خط آدم را بدقواره مي کند! مي دانيد آقا آدم عجيبي است اين استاد.مثل شخصيت هاي کارتوني مي ماند که قدشان کوتاه است و يک عينک بزرگ روي صورت مي زنند که چشمهاي ريزشان پشت آن ريزتر ديده مي شود، با آن کت و شلوار که هميشه خدا يک جوري توي ذوق مي زند! ولي حضرت عباسي از آن استادهاي طويل اليد است ها! آدم کيف مي کند سر کلاسش.با اينکه ارشدش را در آمريکا گرفته است، آنقدر ساده و خاکي است که بار اول اصلاً به ذهنم هم نرسيد که ايشان بخواهد استاد باشد چه برسد به تحصيل کرده آمريکا! خصوصاً اينکه شوخ هم هست و روي آيات قرآن هم کامل تسلط دارد؛ آنقدر که حرفهاي عادي ما را با قرآن جواب مي دهد...بعضي وقتها در جواب حرفهاي ما يک آياتي مي خواند که آدم نعوذ بالله فکر مي کند خدا آن آيه را نازل کرده بود براي همچين موقعي! اصلاً روده بر مي شوي از خنده! بدون استثناء هم در هر جلسه به مناسبتي از خانمش حرف مي زند! هميشه هم بحثش را با اين جمله تمام مي كند كه: "من هميشه به خانومم مي گم لايمکن الفرار من حکومتک !"...

اوه!اينجا را ببينيد آقا: استاد هنگ کرده انگار! بست نشست روي صندلي و گچ را پرت کرد طرف تخته!صورتش قرمز شده است از عصبانيت.صدا در نمي آيد از بچه ها...چه خبر شد يکمرتبه؟ بگذاريد بپرسم از بغلدستيـ... استاد بلندشد. نمي شود ديگر حرفي زد.حالاست که مثل يک آتشفشان منفجر بشود...دارد داد مي کشد:«آبروي شيعه را برده است اين آقا! هر چه علماي شيعه در اين همه قرن کاشتند ايشان نابود کرد يک شبه...اين چه وضع ترجمه است...» دارد به خودش مي پيچد.دستهاش را از پشت به هم گره کرده است و مدام از اين طرف کلاس مي رود آن طرف. قدماي کوتاهش را آنقدر سنگين بر مي دارد که آدم خيال مي کند با هر قدمش کلاس مي خواهد بلرزد! يک نفر نيست به ما بگويد چه شده آخر؟! استاد رفت طرف ميز:«ما خيال مي کنيم به همين راحتيه. شما فکر مي کنيد به همين راحتيه؟ فکر نکنيد به همين راحتيه!...شما نمي دونيد از کلمه کلمه اي که ما به کار مي بريم چقدر استفاده هاي سوء مي كنند دشمنان...اين آقا دلش را خوش کرده که يک کتاب شيعي را ترجمه کرده...دِ مگه مجبوري؟ بلد نستي، نکن! آبروي شيعه را بردي ...» تازه فهميده ام از چه حرف مي زند:مترجم کتاب، در ترجمه "بنده" کلمهslave"" را به کار برده...

- شما نمي دونين چقدر بار منفي داره اين کلمه... اسليو يعني برده ، يعني کسي که مورد ظلم قرار مي گيره...يعني خدا انسانها را به بردگي گرفته ... يعني خدا ظالمه...يعني خدا عدالت نداره...يعني يکي از اصول دين، پر!... يعني شيعه بدون عدالت...يعني ...وااااااي... خيانت بزرگتر از اين؟!

استاد دوباره نشسته است پشت ميز:«شوخي نيست که.شيعه در نوشتن متن هاي اعتقاديش بايد کلمات را درست انتخاب کنه. مترجم بايد بفهمه چه کار خطيري داره مي کنه. همين را مي گيرن پس فردا مي ذارن جلوي ما...مي گن بفرماييد خودتون گفتيد! ... ما خودمون داريم دستي دستي فاتحه عقايدمون را مي خونيم!....بچه ها شما نمي دونين چه خبره اون طرف! من يک استاد آمريکايي داشتم که تخصصش بررسي جامعه شناسي عزاداري امام حسين(ع) بود در سه شهر قم، نجف و کربلا. بيست و پنج سال روي اين، کار کرده بود...مي فهميد؟ بيست و پنج سال! کتابي نيست در قم منشر شده باشه و او نداشته باشه.اطلاعيه هايي که توي گذرخان* پخش مي شه را داشت... کتابهايي که از کتابفروش هاي قم بپرسي مي گن گير نمي ياد را داشت. يک مدت دنبال کتابي بودم،پيداش نمي کردم. ديدم ايشون داره. وقتي به امانت بهم داد بهش گفتم شما هم اگه کتابي خواستيد بگيد من از ايران براتون بيارم . گفت نمي خواد زحمت بکشي! قبل از اينکه کتاب بره توي پاساژ قدس**، رسيده دست ما!... اونها اين جوري رو منابع ما سيطره دارن، اونوقت ما اين طور عقايدمون را مي ريزيم تو دست و بالشون! باور کنين هيچ وقت يادم نمي ره... با يک پروفسور انگليسي رفتيم يک نمايشگاه نقاشي. تابلوي «عصر عاشورا»ي استاد فرشچيان هم اونجا بود.من ايستادم و براش واقعه کربلا را توضيح دادم.وقتي حرفام تموم شد گفت تا جايي که ما مي دونيم شما زيارت امام حسين (ع) را در شبهاي جمعه مستحب مي دونين...نه؟گفتم آره.گفت چه ادله اي داريد براي اين استحباب؟ گفتم گيرم هم که بدونين چه سودي براي شما داره؟ گفت...» استاد با ته خودکارش دارد مي زند روي ميز:"ميشنويد؟ با شمام ها!" بلند شده است و دارد شمرده شمرده حرف مي زند.انگار مي خواهد تک تک واژها توي ذهن بچه ها فرو برود :« ... گفت ما اگر بتونيم زيرآب فلسفۀ زيارت امام حسين(ع) را بزنيم منافع انگلستان در تمام کشورهاي اسلامي تامين کرديم... تمام منافع ما در گرو همين سواله!» استاد لحظه اي زل زد به بچه ها که ساکت و بهت زده نشسته اند و دوباره شروع کرده است:« بهش گفتم:ان تفعلوا و لن تفعلوا! بعد گفتم حالا شما اگر مي خواهي سوالت را بنويس، من مي برم ايران که از علما بپرسم و جواب را بياورم براتون.گفت:ما استفتائات علماي شيعه را از سيصد سال پيش تا حالا داريم..." استاد ايستاده است روي سکوي کنار تخته و دارد داد مي زند:« ميشنويد؟سيصد سال پيش... گفتم چه طوري آخه؟ گفت فکر کرديد وقتي يه نفر استفتاء مي کنه جواب اون فقط به دست خودش مي رسه؟! " استاد پوزخندي زد و نشست روي صندلي.هيکلش گم شده است پشت ميز! باور کنيد آقا سرم دارد سوت مي کشد! استاد دوباره بلند شد.دوباره دارد داد مي زند:" بعضي وقتها من توي همين قم هستم.برام ايميل مي زنن که فلاني، فلان کتاب آمده توي پاساژ قدس.اگه مي خواي برو بگير! ...فکرش را بکنين...فكرش را بكنين چه شبکه اي دارن. فکرش را بکنين چه تمرکزي کرده ان روي تک تک کتابهاي ما...اونوقت آقا مي آيد اين طور ترجمه مي کند... مزخرف است آقا ...مزخرف!» استاد نفسي تازه کرد و صدايش را آورد پايين:« چند سال پيش يکي از شاگردهاي خود من تحرير الوسيله امام خميني را ترجمه کرد.اسم کتاب را هم اين طور ترجمه کرده بودPrinciple of Imitation of Imam Khomeini» ... اگه گفتيد يعني چي؟ يعني كتاب اصول ادا در آوردن از امام خميني! يعني تقليد شيعه از مرجعش مي شه مثل ادا در آوردن يه بچه از باباش! رفتم اين شاگردم را پيدا کردم بهش گفتم آخرتت را فروختي با اين ترجمه.گفت چرا؟ خيلي هم خوب بوده...گفتم آخه پدر آمرزيده اين چي بود زدي؟ تقليد ما فرق داره با تقليد مصطلح.نبايد مي گفتي ايميتيشن... گفت تو فرهنگ لغت نوشته بود! گفتم آخه مرد مومن تو بايد ببيني در فرهنگ انگليسي اين کلمه چه باري داره.گفت خب حالا چکار کنم؟ گفتم هيچي، بشين و نگاه کن که چه گندي زدي به عالم شيعه! ...» استاد سرش را انداخته است زير و دارد وسط کلاس رژه مي رود!

- بعد مي گيم چرا شيعه پيشرفت نمي کنه!بابا دنيا، دنياي ارتباطاته.کوچکترين تحرک ما مي رسه به اونها... همين چند وقت پيش، دفتر يکي از مراجع، توي سايت خودش يک ترجمه اي زد از سوره نساء ...همون آيه اي که مي فرماد "و اضربوهنّ"... ترجمه کرده بود که زن را بزنيد! صبح، اين آمد روي سايت... ظهر نشده ، توي لندن کنفرانس به پا شد...فمينيست ها را جمع کردن...درخواست تحريم قرآن را دادن...بيانيه نوشتن که اسلام ضد حقوق بشره....خلاصه ولوله اي به پا شد! بعد دفتر اون آقا پيام داد که چون توي قرآن اومده حضرت رسول(ص) اسوه است براي شما و ايشان هم هيچ وقت زنش را نزده، پس اين قضيه به خودي خود فسخ مي شه! به همين راحتي! دنيا را ريختن به هم ، بعد هم به همين راحتي توجيه کردن کارشون را! استادي داشتيم قبل از انقلاب درس خونده بود، اصلاً هم اهل دين و ايمون نبود ولي روي مباحث علمي حساس بود.يه نفر آمده بود کتابي را از تاريخ پيامبر(ص) ترجمه کرده بود و براي ترجمه «جزيه» نوشته بود:«ransom»؛ يعني پول زور! يعني طرف انگليسي زبان، وقتي اين متن را مي خوند اين طور  مي فهميد که پيامبر رحمت ما از غيرمسلمونها پول زور مي گرفت! اون استادمان مي گفت به مترجم اون کتاب گفتم اگر تمام کفار جمع مي شدند که مثل ضربه اي که تو به اسلام زدي، بزنند، نمي تونستن! جالب هم اين جا بود که اون کتاب را دفتر تبليغات چاپ کرده بود! ... اونها براي يه رمانِ-ببخشيد- مستهجن جنسي، بيست تا ويرايشگر استخدام مي کنن، اونوقت ما با اين همه بي دقتي عقايدمون را مي فرستيم زير دست اونها. به خدا..به پير ...به پيغمبر، ما خودمون داريم با دست خودمون نابود مي کنيم اسلام ناب را! ...» استاد لحظه اي مكث كرده تا نفسي تازه کند.باران شدت گرفته است.

- هفته پيش من يه همايشي دعوت بودم آمريکا.توي اون همايش هم فقط من ايراني بودم. يه مقاله اي داده بودم درباره طبقه بندي مقاتل امام حسين(ع). رفتم و مقاله را خوندم.بعد از همايش يه آقايي اومد ما را صدا کرد؛ گفت بيرون يکي از اساتيد شما را کار داره. اومدم بيرون، ديدم يه خانم ژاپنيه. گفت شما از ايرانيد؟ گفتم بله.گفت من يه سوال داشتم.گفتم بفرماييد .گفت آيا مي شه که يه زني هم بتونه چادر بپوشه، هم از لحاظ علمي بالا باشه؟گفتم بله، توي ايران ما پره! گفت اينجا اساتيد ما مي گن نمي شه. مدام اسلام شما را به وسيله کتابهاي خودتون تخريب مي کنن. من اسلام را دوست دارم اما يه استاد صهيونيست دارم، کتابهاي ترجمه شدۀ خود شما ايراني ها را نشونم مي ده و زخم زبان مي زنه. شما را به خدا بگيد درست ترجمه کنند... » استاد خودش را انداخت روي صندلي.نفسش بند آمده است. همان طور ولو شده روي صندلي دوباره شروع کرد: « يک چيزي ديدم چند وقت پيش، کلي خنديدم. طرف برداشته بود لقب قمر بني هاشم(ع) را ترجمه کرده بود به « The mon of Bani Hashe »! والا به خدا اين بي دقتي ها مي شه آلت تمسخر اونها... اينکه اينها تا حالا دخل اسلام را نياوردن باور کنين از لطف امام زمانه (عج) و گرنه بايد تا حالا کفن اسلام هم پوسيده باشه از دست بي خيالي هاي ما!کي قراره بفهميم...الله اعلم!»

استاد سکوت کرده است. سايه شاخه هاي درختِ پشت پنجره که با حرکت باد، تکان مي خورند؛ افتاده است روي ديوار رو به رو. فضاي کلاس سنگين شده است. يک سوالي افتاده است به ذهنم... مي خواهم بپرسم:

- استاد... روي وبلاگهاي ما چقدر اشراف دارن؟

استاد مكثي مي كند،بعد روي پا مي ايستد و نگاهش را مي چرخاند تا مرا پيدا كند.حالا دارد زل زل نگاهم مي كند: « من مي گم از يه تكه كاغذ اعلاميه كه توي گذرخان افتاده باشه نميگذرن، شما مي گي وبلاگ؟! اون هم وبلاگهايي كه عمدتا جوانها مي نويسن...نمي دونيد بچه ها كه چقدر براشون مهمه كه بدونن تو ذهن شما- بچه شيعه ها- چي ميگذره. وبلاگهاي شيعي...به خصوص وبلاگهاي عقيدتي...به خصوص وبلاگهاي مهدوي.روي اين ها دارن كار مي كنن ...مي فهميد بچه ها؟! » داغ شده ام آقا...دستم ولي يخ كرده است! هول برم داشته!نكند«سلام آقا»ي من هم مصداق حرفهاي استاد شده باشد؟! يادم هست بلاگفا كه بودم در آمار بازديدهاي وبلاگ،هميشه آمريكا، دومين كشور بازديدكننده بود! يكي از رفقا دارد توي گوشم چيزي مي گويد...خدا شفا بدهد! مي گويد:« فكرش را بكن...حتما آنها به وبلاگ تو مي گويند وبلاگ هلو مسيو!»

- ببينيد بچه ها... يه نويسنده شيعه بايد در نوشته هاش حتي در گذاشتن يه کاما، ارادت خودش را به اهل بيت(عليهم السلام) نشون بده.بايد متن را جوري بنويسه که اگر آنرا بردند خدمت حضرت ولي عصر(عج)، لبخند رضايت بشينه بر لبان ايشون.خودتون قضاوت کنيد. چند درصد از نويسندگان ما صرفاً براي جلب رضايت امام زمان(عج) مي نويسن؟ چند نفرشون مي گن يه "احسنت" امام(عج) براي من بسه و از سرم هم زياده؟... چند درصدشون؟...

استاد آه بلندي مي کشد و مي نشيند روي صندلي. نگاهم مي افتد به ساعت: از وقت کلاس هم گذشته است! استاد هم فهميده است انگار. کتابش را مي بندد و آرام مي گويد: « خسته نباشيد!»

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بازارچه اي نزديک حرم مطهر حضرت معصومه(س) که عمده فروشنده ها در آن عرب هستند.

**اصلي ترين پاساژ عرضه کننده کتاب و محصولات فرهنگي در قم.

+   یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 22:53  ...محب شما ایمانه | 

 

- سلام آقا... ببخشید ما یه گونی داریم، می خوایم بذاریم پشت اون ماشینه...جسارتاً زحمتش را می کشید؟!

مرد که داشت با سرعت رد می شد از پیاده رو، شل کرد قدمهاش را. ایستاد و نگاهی انداخت به من و حمیده و گونی کنارمان و بعد به ماشین آژانس که ایستاده بود کنار خیابان.

- خب، به راننده ش بگید.

- خانم هستند ایشان هم!

مرد دوباره به گونی نگاهی انداخت، پشت سرش را خاراند و بعد با اکراه قدم برداشت سمت گونی. حمیده همان طور که راه می آمد دنبال من، زیر لب غر غر می کرد: « حتما تو دلش گفت زکی، سه تا ضعیفه افتاده اند به هم! چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار. یه ماشین دربست می گرفتیم و می رفتیم دیگه...!»

***

خانم راننده آدرس دانشگاه را یک بار دیگر برای خودش زمزمه کرد که مطمئن بشود درست فهمیده است. بعد دنده را عوض کرد و از توی آینه خیره شد به ما:« چرا ریخته بودید تو گونی؟» نگاهم را از بیرون گرفتم و نگاه کردم به آینه:« چی رو؟»

- جزوه هاتون را.

-جزوه؟

راننده که نسبتاً زن میانسالی بود ،کمربندش را پس و پیش کرد و گفت:« همون گونیه دیگه... پس چی بود توش؟ مگه جزوه نبود؟» خنده ام گرفت. با آرنج زدم به پهلوی حمیده:« تحویل بگیر خانم!» حمیده توپش پر بود هنوز. روش را کرده بود سمت شیشه و مثلاً گوش نمی داد به حرف ما!

- چشه این دوستت؟

- هیچی. فمینیستی خونش زده بالا!

حمیده طاقت نیاورد دیگر. رو کرد به من: « کوفت! دیگه عمرن جایی بیام باهات...» با اشاره چشم و ابرو حالیش کردم که زشت است جلوی خانم راننده.

- نگفتید بالاخره...

- جزوه نبود خانم. سیب زمینی بود، سیب زمینی...یا به قول این رفیق ما:سیب زمَنی!

عمداً خندیدم که لجش در بیاید! حمیده چشم غره ای رفت!

- آخی... توی خوابگاه سیب زمینی می خورید همش؟!

حمیده - انگار که خواسته باشد حالت مرا ببیند- سرش را برگرداند طرفم.به زور جلوی خودش را گرفته بود که نخندد .من هم لب گزیده بودم که مباد بزنم زیر خنده. حمیده چشمکی زد و نشست لبه صندلی. انگار نه انگار که تا همین الان –مثلاً- ناراحت بود!

- خوابگاه چیه خانوم؟ مگه شما خبر ندارین؟ امروز روز ملی سیب زمَنی(!) بود! کلی سیب زمنی ها ارزون شده بودن امروز... شما نخریدین؟ ...ای بابا...از دستتون رفت!

به زحمتی جلوی خنده ام را گرفته بودم. راننده چشم هاش گرد شده بود:«جدی می گید؟ چرا من نشنیده بودم؟...[بعد متفکرانه به پیشانی اش چین انداخت]... حالا مثلاً سیب زمینی چی هست که روز ملی بذارن براش ؟!» حمیده خیلی جدی از آینه خیره شده بود به چشم های راننده:« ای خانم... شما هم دست کم گرفتید سیب زمَنی ها را! این موجودات شگفت انگیز اگر نباشند مملکت می پاشد از هم!» راننده مقنعه اش را کشید جلو و اخمی کرد:« دارید اذیت می کنید ها!» حمیده خودش را از تب و تاب نیانداخت:« باور نمی کنید...[ از بین تراکت هایی که دستش بود یکی را کشید بیرون]... بفرمایید، ما همایش هم گرفتیم برای این روز بزرگ... ببینید...» و بعد تراکت را گرفت جلوی آینه و انگار تبلیغ فیلمی سینمایی را بکند، از روی برگه خواند:« "اصلاح ژنتیکی سیب زمنی ها، جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمنی! "» حمیده کاغذ را داد دست راننده و دست مرا که دیگر نزدیک بود منفجر بشوم از خنده، نشگون گرفت! زن همان طور که زیر چشمی جاده را زیر نظر داشت، خیره شد به تراکت و انگار شک داشته باشد به آنچه می بیند، زیر لب تکرار کرد:«جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمینی... [ از توی آینه زل زد به ما] جدی راست می گید؟ ولی من نشنیده بودم ها.شاید اشتباه می کنید... امروز چندمه اصلاً ؟» حمیده خنده اش را قورت داد و به زحمت لحنش را جدی کرد:« شونزده آذر» ...راننده انگار که به چیزی فکر کند ، چشم هاش را ریز کرد.

- شونزده آذر... آشناست خیلی!... پسرم امروز یه چیزی گفت ها... گفت روز چیه؟... ها!... روز دانشجو!... روز دانشجوه امروز!

من و حمیده دیگر امان بریده بودیم: زدیم زیر خنده. راننده اول هاج و واج نگاهمان کرد ولی بعد که فهمید سر کار بوده است، چهره اش رفت توی هم: « من خودم همان اول فهمیدم سرکاری ست!»

 

***

حمیده قضیه را کاملا توضیح داده بود برای راننده و گقته بود که به خاطر دانشجویی بودن برنامه، خواسته بودیم خودمانی باشد. گفته بود که قرار است در قالب یک برنامه شاد و صمیمانه، باید ها و نباید های دانشجویی به چالش کشیده شود و سخنرانی که دعوت کرده ایم حرفهای جدی و مهمی را بزند برای بچه ها ... و وقتی گفته بود که سیب زمینی ها را گرفته ایم برای تزئین سن، نوبت خانم راننده شده بود که بزند زیر خنده!

 ***

 

- به نظر من یه خورده بزرگش کردید قضیه رو. این جورهام نیست دیگه...

حمیده چادرش را از سرما پیچید دور خودش و گفت:«ای خانم! دلتون خوشه ها. سیب زمنی که شاخ و دم نداره! باور کنید همین ترم پیش یک همایشی گرفتیم دو روزه- به مناسبت سالگرد شهادت ادواردو آنیلی- چه همایشی شد: استادهای توپ قم و تهران را جمع کردیم، آقای قدیری ابیانه را هم دعوت کردیم...خلاصه پنبه اسرائیل را توی اون ماجرا زدیم... اونوقت شما فکر می کنید چند نفر توی سالن همایش بودند موقع برنامه ها؟ فوق فوقش پنجاه نفر... چند وقت بعد یکی دیگه از تشکل ها برنامه گذاشت، پژمان بازغی را دعوت کرد...اوه! جاتون خالی...دختر و پسر کیپ تا کیپ هم واستاده بودند. اصلاً اوضاعی شده دانشگاهها، شدن عین مهدکودک... دیگه برنامه داغ سیاسی و میزگرد علمی کیلو چنده؟ باید برنامه تئاتر حسن کچل بذاریم و تند تند برنامه بچینیم برای دَدَه و اردو بردن حضرات... [نگاهی کرد به من که اخم کرده بودم ] والّا ! دروغ می گم؟!! » خودش را فرو کرد در صندلی نرم سمند و دست به سینه نشست. زن راننده آینه را صاف کرد و از توی آن خیره شد به حمیده. چشمهاش می خندیدند:«پسر من هم دانشجوه ها!» حمیده برقش گرفت انگار. صاف نشست و به پته پته افتاد:« عجب!...می دونین... من اصولاً موندم تو کار خدا با این دسته از مخلوقاتش! واقعاً عجیب و غریبن! چون آدم می مونه کدومشون را نگاه کنه... یه عده شون را که معرفی کردم خدمتتون، یه عده دیگه شون هم هستن... نمی دونین چه امیدهایی هستن برا مملکت!خدا واقعاً نگهشون داره برا مادراشون!» روی گونه های خانم راننده چال افتاده بود از خنده ای که می کرد. چشمهاش چرخید سمت من :« قبول داری حرفای رفیقت را؟» 

- خب ... هست یه چیزایی! ولی به نظر من این وضعی که هست همه ش هم تقصیر خود دانشجوها نیست...یه خوردشم بر می گرده به مدیریت دانشگاها و اون ارزش و منزلتی که به تحقیقات دانشجویی میدن. پروفسور حسابی را که میشناسین... تو خاطرات تحصیلشون در خارج هست که می گن برا یه تحقیقی، یه قطعه شمش طلا لازم داشتند.اطلاع می دن به مسئولین. صبح فرداش که می رن سر تحقیق، می بینن یه قطعه طلا با همون اوصافی که خواسته بودن رو میزشونه. می رن به مسئولین می گن قضیه این چیه. می گن خوب خودت خواسته بودی...پروفسور می گه ممکنه تو آزمایش از دست بره این قطعه. می گن خوب بره،اگر باز هم لازم داشتی سفاش بده... این جوری سرمایه گذاری می کنن اونا.اون وقت ما چی؟... بچه ها با پول خودشون می رن تحقیقات می کنن یه قرون که کمک نمی شه هیچی، پیگیر کار بچه های دانشجو هم نیستند. البت خداییش تازگی ها یه تکونی خوردن، ولی هنوز کمه. خیلی عقبیم از کشورای صنعتی. همه گیرمون هم اینه که اهمیت درست و حسابی نمی دیم به تحقیقات. اونا مثل چی پول می ریزن پای پژوهش ها...البته بعدش هم حسابی شیره طرف را می مکند و ازش چند برابر پولی که خرج شده نتیجه می خوان. کاری که بعد با محققینشون می کنن واقعاً غیر اخلاقیه...» حمیده پرید بین حرفم و گفت:« بلند بگو:مرگ بر آمریکا!» راننده باز زد زیر خنده.

 

***

خانم راننده چادرش را کشید تا روی پیشانی و دست برد زیر گونی سیب زمینی ها:« یک ... دو...سه...بلندش کنید.» حمیده در حالیکه یک گوشه گونی را بلند کرده بود زیر لب غر غر کرد:«چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار...ایشالا شهید بشی تو رکاب امام زمان (عج)، من یکی راحت بشم از دستت!» گونی را گذاشتیم روی زمین. گفتم:« به دعای گربه کوره بارون نمی یاد...» حمیده چادرش را تکاند و آه بلندی کشید:« باشه، ولی...شاید این جمعه بیاید ...شاید!»

 

+   پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:44  ...محب شما ایمانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
دفترچه خاطرات
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه
آه می کشد
و تو ...
یک همیشه ای
برای انتظار من...

محب شما: ایمانه

نامه های پیشین
خرداد 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
حال و هوای نامه ها
دلنوشته ها
شکوایه های اجتماعی
شکوایه های سیاسی
شکوایه های اجتماعی - سیاسی
همين حوالي
ساعت صفر
کانون ادبیات ایران
مجله الکترونیکی شعر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

<