
|
-کسی اینجا نیست؟ آهاااای... من گم کردم خودم را ...کسی نیست اینجا؟ باور کنید دارم غرق می شوم دراین ظلمات، باز کنیداین درب را ...آهاااااااای ... - یابن طاها... یابن یاسین... یا بن النبا العظیم...یا بن الصراط المستقیم... الی متی باید بمانم اینجا پشت درب؟ و ای خطاب شما را راضی می کند از من؟باز کنید این درب رحمتتان را...باز کنید... - اصلا آنقدر می نشینم اینجا و زار می زنم تا خسته بشوید و باز کنید درب را... اصلا آنقدر می کوبم این درب را با همین درد دستم تا بفهمید درد دلم را ... باز کنید دیگر... باور کنید می روم و دیگر هم بر نمی گردم ها... می روم وگم و گور می کنم این یک ذره مانده از خودم را ... می روم ها!... - آقا من که خوب بلدم رگ خواب شما را ... باز نکنید روضه عمویتان را شروع می کنم ها... دِ قربان گریه های خونینت ... دِ آخر فدای گریه های صبح و شامت ... پناه آورده ام به شما... رحمی کنید... - می خواهید باور کنم که نیستید؟ چراغ آیدی رأفتتان را خاموش کرده اید تا نفهمم بودنتان را ؟! من که می دانم لطف شما همیشه خدا آن لاین است... من که دارم می شنوم بوی شما را ...با ذره ذره های بودنم می شنوم ...کجایید پس؟ - باشد آقا... تحویلمان نگیرید. ولی اگر فردای قیامت ما را کشیدند سمت جهنم فراق شما یادتان می آورم امروز را... باشد آقا... یادتان بماند! - دارم می روم ها... رفتم ها... دیگر بر نمی گردم ها...
آی قربان کرمت! - س...سلام آقا! |
|
+
چهارشنبه دهم آبان 1385 21:24 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|