تبليغاتX
سلام آقا - آشوب بازار تردید

سلام آقا!

نماز روزه هایتان قبول... جسارت است آقا، ولی مرا هم یاد می کنید در نجوای شبانه تان..؟ در دعای سحرتان ...؟ در غروب های باصفایتان...؟ آخ که چقدر دلم می خواهد یک بار - فقط یک بار- بنشینم پای مناجات شما... دل است دیگر ، بهانه ها دارد عجیب و غریب... خودم هم می دانم چشم مهدی بین نگذاشته ام برای خودم که حالا ... ! شما ببخشاییدش ... !

غرض از مزاحمت... راستش چه بگویم...شما که بهتر می دانید از همان روز اول ماه مبارک که این دفتر باران زده را گشودم به عشق شما، یک چیزی افتاده است مثل بغض، اینجا، وسط گلوم و هر چه می خوام نخود سیاه بسازم برایش که شاید دست بردارد از سر من...خراب تر، آوار می شود روی حجم خیالم... خار شده است توی چشمم ... استخوان شده است در گلو ...خسته ام کرده است آقا؛ خسته ام کرده است...

آقا رک و پوست کنده ؛ترس برم داشته است!ترس! ترس از ... خودتان که بهتر می دانید! از همان لحظه ای که گشودم این دفتر را ... یا شاید نه، از همان وقتی که نامه اول را نوشتم ...یاشاید نه،از همان زمان که به سرم افتاد سودای این کار... یا شاید نه .... نه آقا ...نه ! کاش درد همان بود ...کاش همه ترسم از حرفها و حدیث هایی بود که این وادی- لاجرم- بار آدم می کند ...نه آقا ... گفته بودم که خیالی نیست اگر تو دست رد به   سینه ام نزنی ...

آقا... ترس من از همین « من» است که سایه گسترده بر ذهن من و تو خودت بهتر می دانی ماری است   پرورده ام میان آستین!

دوستی می گفت دلنوشته برای دل است نه برای وبلاگ... جایش که عوض بشود بویش هم عوض می شود؛ بوی بدی میگیرد آنوقت...شاید بوی ریا!

آخ آقا آقا آقا ...ترس دارد این حرف؛ به خودت قسم ترس دارد... به همین اولین جمعه ماه مبارک...ترس دارد که فکر کنم چند روز بعد؛ یا نه چند ماه بعد ؛ یا نه... چه می دانم ...دیر یا زود تو برای من بشوی چند خط پست یک وبلاگ تاریک...ترس دارد که فکر کنم شاید دیر یا زود تو برای من بشوی بازار گرمی این ... زبانم لال! زبانم لال ،ولی مگر نبودند خیلی ها...

آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را...

....

ولی آقا من ایستاده ام این بار، محکم و پا بر جا و با همه دلواپسی ها عقب نمی کشم پا را و دلم می خواهد یادم نرود که از بس ترسیدیم از گناه... ترسیدیم از ریا... ترسیدیم از حرف ها و حدیث ها...و نشستیم دست و پا بسته بر سر سجاده های بی روح معنویت خشک، که امروز جا ماندیم از آنها که هیچ باکشان نیست زخم گذاشتن به قلب تو را ...

ایستاده ام و دلم می خواهد تو خودت هوای دلم را داشته باشی و دست مرا بگیری در این آشوب بازار تردید ...

ایستاده ام و ترس را گذاشته ام رو به رویم تا یادم نرود «کفر و ایمان چه به هم نزدیک است»...

ایستاده ام ...و راه پیش رو سخت تر از آنی ست که بی لطف تو بتوان پیمود...

...

 

جسارت نباشد آقا ... حضرت عباسی تحویلمان بگیرید این بار!
+   جمعه هفتم مهر 1385 22:58  ...محب شما ایمانه | 
 

<